شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در روزهای آخرِ اسفند...

Instinc by Hengki Lee

  

   ... در زندگی روزهایی هم هست که خلوتِ عصرش، خوشی‌اش، به‌ یاد می‌ماند؛ پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد. تماشای گربه‌ای شاید که از درخت بالا می‌رود به‌نیّتِ شکارِ کلاغی روی شاخه‌ای بالاتر. فکرکردن به طعمِ شکلاتِ تازه‌ای که سخت دل‌پذیر است. و مهم‌تر از این‌ها بودنِ کسی که درد را به سایه می‌برد، پاک می‌کند، محو می‌کند، دود می‌کند و به هوا می‌فرستد. کسی که بودنش نبودنِ درد است در پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد...

   ... در زندگی روزهایی هم هست که شگفتی‌اش، خوشی‌اش، به یاد می‌ماند؛ شنبه‌ای که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنِ چیزی که دوستش می‌داری، در معیّتِ دوستی که دوستی‌اش را دریغ نکرده هیچ‌وقت. هدیه‌ای از دستِ دوست می‌گیری و چشم‌بسته می‌دانی همان چیزی‌ست که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنش. هدیه‌ی دل‌پذیری‌ست در غروبِ این روزهای آخرِ اسفند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩