شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

توي تاكسي تا ونك ...


نشسته يي توي تاكسي . عقب تاكسي . سرت را مي گرداني طرف چپ . مي بيني دارد بيرون را نگاه مي كند . زُل زده به ساختمان هاي بلند مرتبه يي كه دور مي شوند . شايد هم به درخت هايي كه برگ هاي شان درعين ناباوري مي ريزد روي زمين . سرت را مي گرداني طرف راست . چشم چپ ت را مي دوزي به او . كي برمي گردد اين طرف ؟
بعد دست مي كني توي كلاسورت و يكي از نوشته هايت را بيرون مي آوري . اول گلويت را صاف مي كني و بعد جوري وانمود مي كني كه داري نوشته را مي خواني . حالا برمي گردد طرف تو . مي شه ببينم اين رو ؟ نوشته را مي دهي دست ش . دوباره گلويت را صاف مي كني : بعضي نوشته هاي آدم يك جوري عاشقانه مي شود . نگاهش مي كني . حالا او نگاهت مي كند .
بعد مي گويد : برمي گردي روزنامه ؟ مي گويي : نه . بايد بروم خانه . سرت را مي گرداني طرف پنجره ي سمت خودت و مي گويي : مي روي خانه ؟ حالا نوشته خش خش مي كند توي دست هايش . صفحه هاي بعد يكي يكي ورق مي خورد . مي گويد : آره . مي گويد : نمي دونم . بعد برمي گردي و نگاه مي كني به موهايي كه از كنار روسري بي اجازه پريده بيرون و از پشت گوش زده بيرون . براي قهوه خوردن دير نيست ؟ اين را مي گويي و زل مي زني به چشم هايي كه خستگي ازشان مي بارد . حالا او سري تكان مي دهد . مي گويد: دير ست .
بايد خودت را نگه داري . بايد آب دهن ت را بعدا قورت بدهي . مي گويي : دير ست .
چيزي نمانده تا ونك . بقيه ي را ه را زل مي زني به بيرون . وقتي پياده مي شوي مي گويي : خب پس فعلا خداحافظ . او هم سري تكان مي دهد . مي رود . برمي گردد و مي گويد : زنگ مي زنم . شايد فردا بيام دفتر . مي گويي : مي بينمت .
او مي رود آن دست خيابان و تو مي روي اين دست .

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :