شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پایانِ یک پیوند

Truffaut

 

  

   ... باید برای منتقدانِ حرفه‌ای [سینما] دل‌سوزی کرد، امّا واقعاً کم‌تر کسی پیدا می‌شود که دلش برای منتقدانِ [سینما] بسوزد. منتقدان، تا مدّت‌ها، شمایل‌های شرورِ عرصه‌های هنری بوده‌اند که (معمولاً) روی خوشی به استعداد‌ها نشان نمی‌داده‌اند و عامّه‌ی مردم هم نظری بدبینانه به آن‌ها داشته‌اند. تصویری را که از منتقدانِ [سینما] بر پرده‌ی سینما ترسیم شده است به یاد بیاورید؛ ‌آدیسون دووایتِ مبادیِ آداب امّا توطئه‌چین در همه‌چیز درباره‌ی ایو، یا والدو لیدکر در لورای اتو پره‌مینجر. یا منتقدانِ نازک‌نارنجی و دو‌به‌هم‌زنی که، احتمالاً، لحنِ تندی دارند، امّا، درنهایت، کارشان به مُدارا می‌کشد. آیا در حال حاضر کسی در فیلمش منتقدانِ [سینما] را به تصویر می‌کشد؟ اصلاً چرا باید این کار را بکند؟ در این میان چه اهمیّتی دارد که یک‌مُشت منتقدِ سینما در دهه‌ی ١٩۵٠ موج نو [سینمای فرانسه] را به راه انداختند، یا یک‌مُشت منتقدِ دیگر جاده‌صاف‌کنِ مردانِ جوانِ خشن در بریتانیا شدند تا شکلی متفاوت به سینمای بریتانیا در دهه‌ی ١٩۶٠ ببخشند؟

نیک جیمز در مقاله‌ی چه‌کسی از منتقدان می‌ترسد؟

   واقعیت این است که این‌ روزها کسی دلش برای منتقدانِ سینما نمی‌سوزد؛ انگار حتّا دلِ منتقدانِ سینما هم برای خودشان نمی‌سوزد که نوشته‌های‌شان، واقعاً، به کارِ مخاطبانِ سینما نمی‌آید. و مخاطبانِ سینما هم، صرفاً، تماشاگرانی نیستند که از سرِ کنجکاوی، یا علاقه، مجلّه‌ای را دست می‌گیرند و می‌رسند به صفحه‌های نقدِ فیلم و چند جمله‌ی اوّلِ هر نوشته‌ای را می‌خوانند تا ببیند دنیای این منتقد برای‌شان آشناست، یا این‌که باید قیدِ این نوشته را بزنند و بروند سروقتِ نوشته‌ی بعدی.

   و این مخاطبانِ سینما، شاید، کارگردان‌هایی باشند که در نهایتِ امید و آرزو، فیلمی را روی پرده‌ی سینماها فرستاده‌اند و حالا در صفحه‌های نقدِ هر مجلّه‌ای، به جست‌وجوی نقدهایی برآمده‌اند که ارزش و اهمیتِ کارِ آن‌ها را درک کرده باشد.

   داستانِ دوستیِ ناپایدارِ کارگردان‌ها و منتقدانِ سینما، داستانی‌ست که بر هر سرِ بازاری هست. عشق و نفرتی‌ست که نمی‌شود پنهانش کرد. کم پیش می‌آید که کارگردانی بدل شود به دُردانه‌ی منتقدان و هرچه بسازد، به دلِ منتقدانِ سینما خوش بنشیند و در هر نوشته‌ای کلمات را پشتِ کلمات بنشانند و در ستایشِ هوش و استعداد و نبوغش صفحه را پُر کنند و توصیه کنند به تماشاگران که دیدنِ این فیلم غنیمت بشمرند که غفلت، همیشه، مایه‌ی پشیمانی‌ست. امّا هیچ دُردانه‌ای هم تا ابد صاحبِ لقب نمی‌ماند. هرآن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود و، ظاهراً، دلِ هیچ‌کس برای آن چیزِ سخت، برای این دودی که در هوا می‌چرخد و مدام دور و دورتر می‌شود، تنگ نخواهد شد. دلیلی هم برای دل‌تنگی نیست؛ در نبودِ این‌یکی، شاید، بودنِ یکی‌دیگر مایه‌ی امید و دل‌گرمی باشد.

   همین است که (مثلاً) کارگردانِ جوانِ سال‌های پایانیِ دهه‌ی شصت، در نخستین سال‌های دهه‌ی هفتاد بدل شد به دُردانه‌ی منتقدان و هر فیلمی که ساخت، بابِ طبعِ آن‌ها بود و چند مجلّه‌‌ای که آن سال‌ها منتشر می‌شدند، پرونده‌های بی‌شماری را به فیلم‌هایش اختصاص دادند. امّا این پیوندِ عاشقانه‌ی کارگردان و منتقد، در آستانه‌ی دهه‌ی هشتاد، کم‌کم، رنگ باخت و حالا به قهر یا کم‌محلّیِ هردو منجر شده است. نه کارگردان میلی دارد به هم‌نشینیِ با منتقد، نه منتقد علاقه‌ای به فیلم‌های او نشان می‌دهد. به چشمِ کارگردان، شاید، منتقد به چیزی غیرِ نوشته‌ی خودش فکر نمی‌کند؛ به صفحه‌ای که باید پُر شود و به چشمِ منتقد هم، شاید، کارگردان به چیزی غیرِ ستایشِ فیلمش فکر نمی‌کند. این پایانِ پیوندی‌ست عاشقانه. کسی مهرِ دیگری را به دل ندارد و راهی نیست غیرِ جدایی. جدایی، شاید، بی‌اعتناییِ کارگردان باشد به حرفِ منتقد؛ آن‌چه می‌نویسد، یا چیزی که باید بنویسد و نمی‌نویسد.

   امّا پایانِ یک پیوند، همیشه، آغازِ پیوندِ دیگری نیست. فرانسوا تروفو سال‌های سال نقدهای تندوتیزی می‌نوشت که فیلم‌سازهای فرانسوی را عصبانی می‌کرد. سال‌ها بعدِ آن‌که خودش فیلم‌سازی شده بود مشهور و رتبه‌اش بارها بالاتر از کارگردان‌هایی بود که، شاید، به خونش تشنه بودند، مقدّمه‌ای بر کتابِ فیلم‌های عُمرش (مجموعه‌ای از نقدِ فیلم‌های منتخبش) نوشت و توضیح داد که شوقِ عمومی برای دیدنِ هر فیلمی، و البته قدرتِ جاذبه‌اش، انگیزه‌ای دارد هزار هزاربار بیش‌تر از قدرتِ هر نقد و نوشته‌ای. نوشته که هیچ نقدِ خوبی، هیچ نقدِ بی‌نظیر و ستایش‌گر و پُرجزئیاتی نتوانست تماشاگرانِ سال‌های دور را وادارد به این‌که شب و مه (آلن رنه) را ببینند و باور کنند که با یکی از شاهکارهای تاریخِ سینما طرف هستند و باور کنند که اگر هر فیلمِ دیگری هم بخواهند درباره‌ی قربانیانِ جنگِ جهانی بسازند، به پای این شاهکارِ مستند نمی‌رسد. نمونه‌ی دیگری که تروفو مثال زد، جانی تفنگش را برداشت بود؛ فیلمی از دالتن ترومبو درباره‌ی سربازی که همه‌چیزش را در جنگ از دست می‌دهد و این‌ همه‌چیز یعنی دست و پا و چشم و زبان. یعنی فیلمی تلخ‌تر از این نمی‌شود در نکوهشِ جنگ ساخت. جنگ بد است، گلوله بد است، امّا زنده‌ماندن به هر قیمتی، واقعاً، چه معنایی دارد؟ چرا باید زنده ماند وقتی زندگی دیگر مثلِ همیشه نیست؟

   نکته‌ی اساسیِ حرفِ تروفو در آن مقاله‌ی خواندنی این است که دشمنِ اصلیِ هیچ فیلم‌سازی منتقدان نیستند؛ دشمنِ اصلیِ هر فیلم‌سازی، دقیقاً همان تماشاگرانی هستند که باید بر بی‌میلی‌شان برای دیدنِ هر فیلمی غلبه کنند و فیلم‌ها را تا آخر تاب بیاورند و دیدنش را به دیگران هم توصیه کنند. و خب، چه ایرادی دارد؟ این‌گونه که ببینیم، شاید، منتقدانِ واقعی همین تماشاگرانی هستند که ندیدنِ فیلمی از یک کارگردانِ مشهور را به هم‌دیگر توصیه می‌کنند.

   امّا در که همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد؛ گاهی هم فیلم‌هایی پیدا می‌شوند که حتّا سخیف صفتِ مناسبی نیست برای توصیف‌شان، امّا خوب می‌فروشند و رکوردهای فروش را به‌نامِ خود ثبت می‌کنند. در این صورت اگر باور کنیم که منتقدانِ واقعی همین تماشاگران هستند، آن‌وقت دنیا جای خوبی برای زندگی نیست. چگونه می‌شود ملاکِ خوب‌ بودنِ‌ فیلم را (مثلاً) فیلمی دانست که در بدی گوی سبقت را از هر فیلمِ دیگری می‌رباید و با فروشی خیره‌کننده در حافظه‌ی سینما می‌ماند؟

   ماجرا،‌ انگار، پیچیده‌تر از این‌هاست. همیشه چیزهایی‌ست که پیش‌بینی نمی‌کنیم. چیزهایی هست که نمی‌دانیم و یکی از این چیزها همین پیوندِ غریب و عاشقانه‌ی فیلم‌ساز و منتقد است؛ عشق و نفرتی که هم‌زمان به حیاتِ خود ادامه می‌دهد و دنیای آدم‌ها را می‌سازد. و خب، در این بین نقشِ منتقدانی را هم نباید نادیده گرفت که در نهایتِ سودجویی نوشتن درباره‌ی سینما را بدل می‌کنند به چیزی غیرِ‌ این. درباره‌ی سینما می‌نویسند تا بابِ دوستی و آشنایی و ای‌بسا رفاقت با کارگردان‌ها را باز کنند و برسند به فیلم‌های (ظاهراً) مستندی که می‌تواند تصویرِ آن‌ها را روی پرده‌ی سینما نشان دهد. این سودجویی‌ست. نقد نیست.

   همین است که هر کلمه‌ی آن نوشته‌ها خبر از آدمی می‌دهد که می‌گوید ببینید که چه‌قدر خوب می‌بینم و وقتی کسی خوب دیدنِ او را جدّی نمی‌گیرد، چاره‌ای برایش نمی‌ماند غیرِ انکارِ فرهیختگی. و خب، چه‌کسی هست که نداند نقد نسبتِ مستقیمی دارد با فرهیختگی و منتقدانی که داعیه‌ی خاکی بودن دارند و زبانِ کوچه و خیابان را، به هر ‌نیتی،‌ در نوشته‌های‌شان وارد می‌کنند درکی از فرهیختگی ندارند.

   آبروی از دست رفته‌ی نقدِ فیلمِ این سال‌ها را باید دوباره به آن برگرداند. نقدِ فیلم، سال‌های سال، صاحبِ آبرویی بود بی‌حد، امّا این نقدهای خاکی، این منتقدانی که آسمان و ریسمان را به‌هم می‌بافند و داعیه‌ی رفاقت و معرکه بودنِ نوشته‌های‌شان را دارند، این آبرو را به باد داده است. فیلم‌سازها، شاید، حق دارند که پیوندشان را با منتقدان قطع می‌کنند وقتی می‌بینند که فرهیختگی، کم‌کم، به صفتی مذموم بدل شده و ندانستن به صفتی محبوب. چه دردناک است که کسی داعیه‌ی منتقد بودن داشته باشد و جهالت را ترویج کند.

   این ابتدای ویرانی نیست، خودِ ویرانی‌ست.

 

 

  بعدِتحریر: مقاله‌ی نیک جیمز را پیش از این یحیی نطنزی به فارسی ترجمه کرده است.

عنوانِ یادداشت، یکی از چند شاهکارِ گراهام گرین است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠