شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نوبتِ عاشقی‌ست یک‌چندی...

 

 Atonement

  

   تاوان تراکمِ احساساتِ بشری‌ست انگار؛ خودِ زندگی‌ست شاید، با همه‌ی زشتی‌ها و زیبایی‌هایش و همه‌ی آن حسادت‌ها و بغض‌ها و کینه‌ها و غرض‌ورزی‌هایی که خانه‌ای را ویران می‌کند و مردمانِ آن خانه را به خاکِ سیاه می‌نشاند. و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، شاید، این‌‌که تاوان هم حکایتِ دل‌دادگی‌های بی‌سرانجام است و «عشقی تهدیدشده، عشقِ در قلبِ جنگ و مصیبت، عشقی که اندکی تسلّی یا جبرانی‌ست در برابرِ وحشتِ دنیای بیرون، عشقی که پناهِ اندکی‌ست در برابرِ وحشتِ دنیای بیرون» (این‌ها تعبیرِ پرویزِ دوائی‌ست در داستانِ یک‌چیزِ باشکوه) و حکایتِ یک کینه‌ی خانمان‌سوز، یک دل‌دادگیِ یک‌طرفه است که جرقّه می‌زند و آتش را به همه‌جا منتقل می‌کند...

   برای برایُنیِ نوجوان، انگار، رابی همان موجودِ دوست‌داشتنی و البته دست‌نیافتنی‌ست و او هم، مثلِ هر دل‌داده‌ی دیگری شاید، حسادتی بی‌نظیر دارد و همین کافی‌ست که کاه را به کوه بَدَل کند و در لحظه‌ای که حسادت همه‌ی وجودش را گرفته، خانه را به ویرانه بَدَل کند و سیسیلیا را برای همیشه از خانه فراری دهد. این چیزی نیست که برایُنی می‌خواهد، کاری‌ست که ناخواسته می‌کند و سال‌ها بعد که گردِ پیری همه‌ی وجودش را در بَر گرفته، پیِ راهِ‌ چاره‌ای می‌گردد برای اعتراف، برای گفتنِ حقیقتی که سال‌های سال کتمان شده، حقیقتی که نتیجه‌ی خیالِ اوست، نتیجه‌ی کینه‌ی کودکانه‌ای که درخت را از ریشه بُریده...

   تاوان از همان صحنه‌ی ابتدایی، انگار، دستش را رو می‌کند؛ به‌ شرطِ این‌که آن خانه‌ی کودکانه، آن مُدِلِ کوچکِ خانه‌ی اربابی را جدّی بگیریم و دخترکی را که می‌خواهد مثلِ بزرگ‌ترها فکر کند و بنویسد، باور کنیم. برایُنیِ نوجوان، خیال‌پرداز است؛ اعتنایی به حقیقتی که پیشِ چشم‌ِ دیگران است ندارد و چیزهایی را می‌بیند که دوست می‌دارد، که خیال می‌کند و همین خیال‌های مُکرّر است انگار که در کنارِ آن دل‌دادگیِ بی‌نتیجه، آن دل‌دادگیِ ردشده، حقیقتِ تازه‌ای را در ذهنِ‌ او می‌سازد. فرق است بینِ آدمی که همه‌چیز را می‌بیند و آدمی که ظاهراً می‌بیند، امّا همه‌چیز را از صافیِ ذهنِ خودش می‌گذراند. آن خشم و کینه و حسادتِ نوجوانانه، نتیجه‌ای جز ویرانی به بار نمی‌آورد و سال‌ها بعد است که برایُنی، ظاهراً، همه‌چیز را اعتراف می‌کند...

   عنوانِ فیلم هم، انگار، به عمده‌ی شخصیت‌های فیلم برمی‌گردد؛ هر شخصیتی، انگار، باید تاوانِ کارش را پس بدهد. سیسلیا که خانه را رها می‌کند و در پناه‌گاهی زیرزمینی می‌میرد، بی‌آن‌که بداند خواهرِ کوچکش دل‌بسته‌ی رابی بوده است. رابی در حسرتِ دیدارِ دوباره‌ی سیسیلیا جان می‌دهد، بی‌آن‌که هیچ‌وقت دل‌دادگیِ برایُنی را جدّی گرفته باشد و خودِ برایُنی هم به پرستاری روی می‌آورد تا روی زخمِ دیگران مرهم بگذارد و البته خوب می‌داند هیچ مرهمی از پسِ زخمی که نثارِ سیسیلیا و رابی کرده، برنمی‌آید...

   همه‌ی این‌ها را بگذاریم کنارِ نویسنده‌بودنِ برایُنی و فکر کنیم که همه‌چیز را برایُنیِ این‌بار پیرِ تلخی‌چشیده برای‌مان روایت کرده؛ دل‌داده‌ی شکست‌خورده‌ی سابق که، انگار، می‌خواهد قبلِ مُردن اندکی آرامش نثارِ روحش کند...

   و شاید معنای تسلّی‌بخشیِ ادبیات همین باشد...

   تاوان، فیلمی از جو رایت، براساسِ رُمانی از یان مک‌یوئین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠