شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همیشه گفته‌ام سینما زندگیِ مرا نجات داده...

François Truffaut

  

   خیلی‌ها را دیده‌ام که می‌گویند تردید ندارند سینما را دیوانه‌وار و بیمارگونه دوست می‌دارم. همیشه گفته‌ام سینما زندگیِ مرا نجات داده، امّا باور کنید هیچ اغراقی در این گفته نیست. راست می‌گویند؛ خودم را در سینما غرق کرده‌ام، امّا دلیل این پناه‌بردن به سینما چیزی نبود غیرِ این‌که در سال‌های کودکی و نوجوانی، یعنی همان سال‌هایی ارتشِ آلمان کشورِ ما، فرانسه، را اشغال کرده بود، زندگی واقعی‌ام راضی‌ام نمی‌کرد. چیزی در زندگی کم بود.

   سالِ ١٩۴٢ ده‌سالم بودم. ١٩۴٢ تاریخِ مهمی‌ست در زندگیِ من. سالی‌ست که زندگی در سینما را به زندگی در دنیای واقعی ترجیح دادم. سینمارفتن از ده‌سالگی برایم جدّی شد. مدام به سینما می‌رفتم و همه‌ی فیلم‌ها را چندبار می‌دیدم. در فاصله‌ی ده‌سالگی تا نوزده‌سالگی همه‌ی وقتم صرفِ فیلم‌دیدن شد. زندگی در سالنِ سینما. اغراق نمی‌کنم، امّا هرچه می‌دانم، هرچه بلدم، مدیونِ فیلم‌ها و سالن‌های سینماست. هر فکر و اندیشه‌ای که در عمقِ وجودم هست، حتماً از جاده‌ی سینما گذشته و حتماً رنگ‌وبوی سینما را به‌ خود گرفته. من سینما را در سالن‌های سینما یاد گرفته‌ام. تاریخِ سینما را در سینماتِک یاد گرفته‌ام. گذشته و حالِ سینما را باید در سالنِ سینما جست‌وجو کرد. این آموزشی‌ست همیشگی. تعطیل‌بردار هم نیست. برای همین تماشای فیلم‌های قدیمی و صامت را دوست می‌دارم. گذشته‌ی من همین فیلم‌هاست.

   امّا تا جایی‌که یادم می‌آید، اوّلین خاطره‌ی من از سینما برمی‌گردد به سالِ ١٩٣٩؛ چندماهی پیش از آن‌که جنگِ جهانیِ دوّم شروع شود. خاطره‌ی خوشی‌ست از سینمایی بزرگ به‌نامِ گِته رُش‌شوآر که روبه‌روی باغِ عمومیِ آن‌وِرْ بود. فیلمِ بهشتِ گم‌شده‌‌ی آبل گانس روی پرده‌ی این سینما بود و میشلین پرسل و فرنان گراوی در آن بازی می‌کردند. چه زیبایی و ملاحتِ معرکه‌ای داشت میشلین پرسل. سالنِ سینما را نظامیانی پُر کرده بودند که لباسِ نظامی به تن داشتند. مرخصی گرفته بودند و با همسرانِ جوان‌شان آمده بودند سینما. وضعیت و موقعیتِ شخصیت‌هایی که روی پرده‌ی سینما بودند، شباهتِ بی‌حدّی داشت به وضعیت و موقعیت این تماشاگرانی که روی صندلی‌های سینما لم داده بودند و همین بود که سالن، کم‌کم، یک‌پارچه اشک شد. در تاریکیِ مطلقِ سالنِ سینما می‌شد به‌آسانی صدها دستمالِ را دید که مثلِ نقطه‌هایی سفید به چشم می‌آمدند. بعدها که بزرگ شدم، هیچ‌وقت ندیدم بینِ تماشاگران و فیلم چنین هماهنگیِ حسّی غریبی وجود داشته باشد.

   جنگ که شروع شد و آلمان‌ها فرانسه را اشغال کردند، چاره‌ای نبود غیرِ پناه‌بردن به سینما. سینما شده بود پناه‌گاهی برای همه. امّا خیال نکنید از پناه‌گاه که حرف می‌زنم، منظورم فقط معنای مجازی و استعاریِ آن است که باید از دستِ زندگیِ واقعی به آن پناه برد. گاهی آلمان‌ها، ناگهان، سروکلّه‌شان پیدا می‌شد و از هرکسی که بلیت می‌خرید و می‌خواست واردِ سینما شود می‌خواستند مدارکِ تشخیصِ هویّتش را نشان بدهد. می‌خواستند همه‌ی جوان‌هایی را که به سنّ قانونی رسیده‌اند پیدا کنند و بفرستند به اردوگاه‌های کارِ اجباریِ فرانسوی‌ها در آلمان. سروکلّه‌ی آلمان‌ها که پیدا می‌شد، سالنِ سینما واقعاً پناه‌گاهِ جوان‌هایی بود که نمی‌خواستند اسیرِ آلمان‌ها شوند. معنای واقعیِ پناه‌گاه همین بود. امّا من که بچّه بودم و بابتِ این چیزها نگران نبودم. کسی قرار نبود مرا به اردوگاهِ کارِ اجباری ببرد. من نگرانِ چیزی دیگر بودم. اگر آژیرِ خطر را می‌کشیدند، فیلم قطع می‌شد و قطع‌شدنِ فیلم، به‌چشمِ من، اتّفاقِ ناخوش‌آیندی بود. آژیرِ خطر را که می‌کشیدند، به همه‌ی تماشاگرانِ توی سالن یک بلیتِ خروج می‌دادند و از سالن بیرون می‌رفتیم و تا آژیرِ خطر هنوز نواخته می‌شد، در زیرزمینِ سینما می‌ماندیم. همه‌ی مدّت به صحنه‌های بعدیِ فیلمی فکر می‌کردم که، ناگهان، قطع شده بود. شاید در تاریکی همان زیرزمین بود که فهمیدم داستان‌ها اوج و فرود دارند. فهمیدم هیچ داستان‌ِ خوبی بدون این اوج و فرودها خوب از کار درنمی‌آید. فهمیدم همیشه لحظه‌ی اوجی هست که تماشاگر می‌خواهد صحنه‌ی بعد را هم ببیند. صحنه‌ای که خیالش از بابتِ آن راحت نیست. می‌ترسد که یکی از شخصیت‌ها بلایی سرش بیاید. همیشه از این می‌ترسیدم که پلیس شخصیت‌های خلاف‌کار را دستگیر کند. شخصیت پلیس‌ها را دوست نداشتم. مردانِ قانون آدم‌های خشکی بودند که آدم دلش می‌خواست سر به تن‌شان نباشد. نقطه‌ی مقابلِ آن‌ها خلاف‌کارهایی بودند که جذّابیت‌شان آشکارا به چشم می‌آمد.

   شاید در همان زیرزمین بود که فهمیدم فیلم بدون تدوین معنایی ندارد. اوّلین درس‌ها درباره‌ی میزان‌سِن را هم همان‌جا یاد گرفتم؛ با دیدنِ چندباره‌ی فیلم‌ها. چرا از سمتِ راست می‌آیند؟ را دست‌شان را بالا می‌برند؟ چرا بعضی صحنه‌ها موسیقی ندارند؟ با دیدن چندباره‌ی فیلم‌ها بود که فهمیدم فیلم‌ساز کار آسانی نیست، ولی کارِ لذّت‌بخشی‌ست. شاید در یکی از همان لحظه‌هایی که همه بلیتِ خروج از سالن دست‌مان بود و در زیرزمین بودیم برای اوّلین‌بار به کارگردانی فکر کرده‌ام. چیزی یادم نیست، امّا بعید نیست که اوّلین جرقّه همان‌جا به ذهنم زده باشد.

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠