شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر

cinema is the light by Melody London

  

   مردی را مجسّم کنید از بداقبالی و بالذاته مستعدِ یأس و کسالت. برای این خُلقیات آیا مقوله‌ای تشدیدکننده‌تر از کار با نامه‌های باطله و دسته‌بندی آن‌ها برای سوزاندن هست؟

بارتلبیِ مُحرّر، هرمان مِلویل

   شاید اگر جای نامه‌های باطله‌ای را که در داستانِ مِلویل آمده با فیلم‌های شادی‌بخشی عوض کنیم که دست از سرِ سالن‌های سینما برنمی‌دارند، عاقبتِ ما هم چیزی باشد شبیهِ بارتلبیِ مُحرّر؛ مردی که ناگهان تصمیم گرفت بگوید «مایل نیست کاری را بکند» و در جوابِ هر سئوال و هر خواسته‌ای بی‌میلی‌اش را به زبان آورد و این جمله را آن‌قدر گفت و تکرار کرد که مُرد! کارِ بارتلبیِ مُحرّر ـ درست همان‌طور که پیداست ـ رونویسی بود؛ کاری عبث، بیهوده و بی‌فایده و کارِ ما هم، ظاهراً، نوشتن از فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند و روی پرده‌ی سینماها می‌روند و جا خوش می‌کنند؛ بی‌اعتنا به هر نوشته و هر کلمه و هر مجلّه‌ای.

   دسته‌بندی نامه‌های باطله، چیزی که مِلویل در داستانش آورده،‌ به‌هرحال، کار است، امّا کارِ لذّت‌بخشی نیست. گاهی، شاید، بینِ این نامه‌های باطله، سطری، کلمه‌ای، چیزی برق بزند و چشمِ آدم را خیره کند، هرچند احتمالش کم است. فیلم‌های شادی‌بخشی هم که دست از سرِ سالن‌های سینما برنمی‌دارند، چیزی شبیه همین نامه‌ها هستند؛ دیدن‌ِ این فیلم‌ها و نوشتن از این فیلم‌ها به‌هرحال کار است، امّا کارِ لذّت‌بخشی نیست و کم پیش می‌آید (یا اصلاً پیش نمی‌آید) که بین این فیلم‌ها چیزی برق بزند و چشمِ آدم را خیره کند.

   از همین‌جا می‌شود سروقتِ حرفِ اصلی این یادداشت رفت و پرسید که آیا باید درباره‌ی همه‌ی فیلم‌ها نوشت؟ و آیا هر فیلمی که روی پرده‌ی سینما می‌افتد مستحقِ نقد است؟ و آیا این نقدها، احتمالاً، فایده و سودی هم دارند؟ به همین سادگی.

   پای نقدِ فیلم‌های شادی‌بخش که در میان باشد، کلیدِ اصلیِ ماجرا، ظاهراً، فروش است. پول است که حرفِ اوّل و آخر را می‌زند و سرمایه است که سینما را می‌سازد و بی سرمایه‌ هیچ فیلمی ساخته نمی‌شود. امّا بین آن‌ها که عواملِ اصلیِ فیلم‌های شادی‌بخشند، کسانی هم هستند که، ظاهراً، داعیه‌ی فرهنگی‌بودن دارند؛ می‌خواهند کارِ فرهنگی بکنند و پولِ کارِ فرهنگی را می‌خواهند از این فیلم‌های شادی‌بخش به دست آورند و خرجِ فیلم‌های خودشان بکنند؛ فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند امّا رنگِ پرده را نمی‌بینند.

   امّا داستان واقعاً از همین قرار است؟ اگر این‌جور باشد، لابد، بابت حضور در چنین فیلم‌های یک‌بارمصرفی دچار احساسات غریبی هستند و باور دارند که بازی در این فیلم‌ها چیزی کم از گناهی عظیم ندارد. (می‌توانید مقاله‌ی هالیوود، ضدّهالیوودِ پالین کِیل را بخوانید.) چگونه می‌شود کاری را کرد که دوستش نمی‌داریم؟ در خفا، حتماً، با خودشان حرف می‌زنند و مدام از این می‌گویند که این بارِ آخر است و فیلمِ بعدی، حتماً، یکی از آن فیلم‌های قبلی‌ست که به واسطه‌اش حرمت و آبرویی برای خود تدارک دیده‌اند. قاعدتاً که باید این‌طور باشد. لابد هرکسی در وجودِ خود یک بارتلبیِ مُحرّر دارد (یا باید داشته باشد) که به‌وقتش با صدای بلند اعلام کند «مایل نیست کاری را بکند» و حرفش را هم زیرِ پا نگذارد؛ ندارد؟

   فیلم‌سازی کارِ پُردردسری‌ست. بازیگری هم کارِ پُردردسر‌ی‌ست. اصولاً هیچ کاری آسان و بی‌دردسر نیست، اگر واقعاً کار باشد. پس همه‌ی این فیلم‌ها (حتّا فیلم‌های شادی‌بخش)، ظاهراً، محصولاتی هستند که با زحماتِ طاقت‌فرسا ساخته می‌شوند. بازیگر/ ستاره‌ای را سراغ داریم که در این سال‌ها به ستاره‌ی فیلم‌های شادی‌بخش بدل شده و ـ به‌ گفته‌ی خودش ـ دل در گروِ سینمایی دیگر دارد و از غمِ نان است که بازی در این فیلم‌ها را می‌پذیرد. مسأله هم این نیست که نانِ موردِ نظر دقیقاً چه ابعادی دارد که سالی چند فیلمِ شادی‌بخش باید خرجش کرد، مسأله این است که از بازی در این فیلم‌ها باید شرمنده بود و به هر بهانه‌ای آن‌ها را زیرِ سئوال بُرد، یا این‌که دستِ رد به سینه‌ی هیچ پیشنهادی نزد؟ در چنین وضعیتی، تکلیفِ کسی که می‌خواهد این فیلم‌ها را ببیند و احیاناً چیزی هم درباره‌شان بنویسد چیست؟ حق دارد از بازیگر/ ستاره‌ی سابق بپرسد که چرا به ستاره‌ی فیلم‌های شادی‌بخش بدل شده یا حق ندارد؟ حق دارد بنویسد این فیلم‌ها یک‌بارمصرف‌اند و بازی بازیگر/ ستاره هم مشمولِ همین قاعده است یا حق ندارد؟ و بالاتر از همه‌ی این‌ها اصلاً حقِ نوشتن درباره‌ی این فیلم‌ها را دارد یا نه؟ درباره‌ی فیلم‌ها می‌نویسند که چه اتّفاقی بیفتد؟ می‌نویسند که خواننده/ تماشاگری بخواندش و بفهمد فیلمی که دیده خوب بوده یا نه؟ می‌نویسند که کارگردان/ بازیگری که در آن فیلم بازی کرده بداند فیلمش خوب بوده یا نبوده؟

   پای قضاوت و سلیقه را هم می‌شود به این بحث باز کرد، امّا نکته این است که بعضی فیلم‌ها اصلاً مستحقِ نوشتن نیستند. نوشتن درباره‌ی فیلمی که می‌دانی سازنده و بازیگر و تماشاگرش (حتّا) می‌دانند فیلمِ یک‌بارمصرفی‌ست چه فایده‌ای دارد؟ امّا مشکل فقط این نیست؛ مشکل این است که کارگردان/ بازیگرِ فیلم‌های یک‌بارمصرف در برابرِ هر نقدی مقاومت می‌کنند، ملاک را پُرفروش‌بودن فیلم‌شان و استقبال مردمی از آن می‌دانند و همه‌چیز را به پای حسادتِ کسی می‌نویسند که فیلم‌شان را نپسندیده است. به همین سادگی.

   روزی روزگاری در همین مملکت و همین سینما فیلم‌هایی ساخته می‌شد که بابِ سلیقه‌ی مردم بود و منتقدانِ سینما که ترجیح می‌دادند به‌جای این فیلم‌ها به تماشای فیلم‌های غیرایرانی بنشینند، از بلاهت‌آمیزبودنِ این فیلم‌ها می‌نوشتند؛ از این‌که با تماشای این فیلم‌ها چیزی نصیبِ تماشاگر نمی‌شود و شادی‌بخش‌بودن‌شان هم به این معنا نیست که کسی از دیدن‌شان لذّت می‌برد، به این معناست که به وقتِ دیدنِ این فیلم‌ها به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند. محوِ چیزی‌ست پوچ و توخالی. و حالا، سال‌ها بعد، در همین مملکت و همین سینما، آن فیلم‌ها طرفداران یافته که به وقتِ حرف‌زدن از آن‌ها جوری وانمود می‌کنند که انگار سال‌های سال، در نهایتِ بلاهت، از این فیلم‌ها غافل بوده‌ایم و آن گنج‌های پنهانی که زیر خاک پنهان بوده‌اند، همین فیلم‌ها هستند و همین است که فهرست بلندبالای این فیلم‌ها ـ به‌زعمِ آن‌ها ـ می‌شود مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای این مملکت و هرکسی که علاقه‌ای به این فهرست نشان ندهد می‌شود آدمی ابله که اسیرِ ظواهر است.

    مسأله، شاید، تغییرِ ذائقه است. حرفِ مرد یکی نیست و قرار هم نیست همه رندی به‌نامِ نصرالدّین باشند که حرفش را عوض نمی‌کرد. همین است که اگر روزی منتقدی با دیدنِ اسپاگتی در هشت دقیقه (مثلاً) خونش به جوش می‌آمد و می‌نوشت که چرا چنین فیلم‌هایی باید ساخته شوند و چرا باید روی پرده‌ی سینما بروند،‌ بعدتر از کُما و شارلاتان و آقای دزد و فیلم‌هایی از این دست (مثلاً) حمایت می‌کند و می‌نویسد که سینما به فروش زنده است و جلو هیچ فیلمی را نباید گرفت و باید اجازه داد که همه‌ی فیلم‌ها با هم رقابت کنند. حرفِ قشنگی‌ست؛ دقیقاً با همین عبارت. ولی بحثِ رقابت نیست، بحثِ جدالِ بی‌شرمانه‌ای‌ست که بین دو نوع سینما در جریان است؛ یکی به‌واسطه‌ی سرمایه‌ی مالکانش فرصت پیدا می‌کند تا خودی بنماید و همه‌جای شهر باشد و یکی به یک سئانسِ آخرِشب در سینما اکتفا می‌کند. مثال‌ها را خودتان در ذهن بیاورید.

   نوشتن از سینما، یا درست‌ترش را بنویسیم نوشتن درباره‌ی این فیلم‌ها، بستگیِ تامّ‌وتمامی دارد به فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند و روی پرده می‌آیند. پرده‌ی سینماها را مدّت‌هاست فیلم‌هایی اشغال کرده‌اند که با نقد و بی نقد کارِ خودشان را می‌کنند و راهِ خودشان را می‌روند. کارگردان و تهیه‌کننده‌ اعتنایی نمی‌کنند به این‌که فیلم‌شان بد است. اعتنایی نمی‌کنند به این‌که فیلم‌شان کُپیِ دستِ دوّمِ یکی از همان فیلم‌های بلاهت‌آمیزی‌ست که حالا مدّعیانی پیدا کرده و در حکمِ جواهراتِ اصیلِ خانوادگی‌ست. هیچ‌کس، ظاهراً، به هیچ‌چیز اعتنا نمی‌کند. همه سرگرم کارند و آن‌ها هم کارشان نوشتن درباره‌ی فیلم‌هاست، ظاهراً، چاره‌ای ندارند جز این‌که درباره‌ی همین فیلم‌ها بنویسند. می‌نویسند که نوشته باشند. چه فایده‌ای دارد نوشتن از فیلمی که می‌دانیم تهیه‌کننده‌اش آن را حاصلِ حسادت می‌داند؟ این نوشتن در خلاء است و خلاء جایی‌ست که کسی در آن نباشد. به همین سادگی.

   وضعیت و موقعیتِ کسی که این‌روزها درباره‌ی فیلم‌ها می‌نویسد، بی آن‌که علاقه‌ای به این فیلم‌ها، یا علاقه‌ای به این نوشته‌ها داشته باشد،‌ شبیهِ بارتلبیِ مُحرّر است؛ مردی که باید رونویسی کند، مردی که کارش استنساخ است و تطبیق‌دادن. اوّل با ذوق و شوق این کار را می‌کند، امّا کم‌کم به این نتیجه می‌رسد که سرگرمِ کاری عبث و پوچ است و یک‌روز، ناگهان، می‌گوید که «مایل نیست کاری را بکند» و این بی‌میلی، شاید، نتیجه‌ی همین پوچ‌بودن باشد. شاید بهتر باشد حالا که شهر در اشغالِ فیلم‌های یک‌بارمصرف و ـ ای‌بسا ـ ضدّنقدی‌ست که هیچ رغبتی را در منتقدان برنمی‌انگیزند، درباره‌ی این فیلم‌ها ننویسیم. بارتلبیِ مُحرّر هم اوّلِ کار دل به این خوش کرده بود که کاری دارد و این کار را باید درست انجام داد. امّا چه کاری؟ دسته‌بندی‌ِ نامه‌هایی که دست‌آخر باید سوزانده شوند؟ چه ایرادی دارد اگر اجازه دهیم بارتلبیِ مُحرّرِ درون‌مان ابرازِ وجود کند و خودی بنماید و رسماً اعلام کند که نمی‌خواهد درباره‌ی این فیلم‌ها بنویسد، که نمی‌خواهد این فیلم‌ها را ببیند؟

   بینِ نوشتن درباره‌ی این فیلم‌ها و دسته‌بندی‌ِ نامه‌هایی که دست‌آخر باید سوزانده شوند شباهتی نیست؟ چه عاقبتِ عجیبی!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت نامِ رُمانی‌ست از جیران گاهان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
برچسب‌ها : یادداشت ، سینما ، نقدِ فیلم