شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه بیش‌تر دوست‌تان داشته باشم

 

Miranda July in The Future

  

   می‌شود اسمش را گذاشت شیطنت. می‌شود اسمش را گذاشت بازیگوشی. می‌شود اسمش را گذاشت خیال‌بافی. ولی می‌شود اسمش را هیچ‌‌چی نگذاشت و به‌جای همه‌ی این‌ها از آدمی نوشت که دنیا و آدم‌هایش را جوری که دوست دارد می‌بیند.

    ولی چه اهمیتی دارد که دیگران چه فکری می‌کنند؟ مهم این است که اختیارِ فکرش را ندهد دستِ دیگران. هر آدمی را که می‌بیند، سر تا پایش را برانداز کند و بعد، تصویرِ ذهنیِ خودش را به‌جای تصویرِ واقعیِ آن آدم بنشاند. کارِ سختی‌ست واقعاً. خیابان پُر است از آدم‌هایی که سرشان به کارِ خودشان گرم است. به هزار چیز فکر می‌کنند و به هیچ نتیجه‌ای هم نمی‌رسند. شاید به همین نتیجه باید برسند که، دست‌آخر، هیچ نتیجه‌ای دست‌شان را نمی‌گیرد. دنیا همان دنیاست و آب از آب تکان نخورده و در هم هنوز بر همان پاشنه‌ای می‌چرخد که همیشه‌ی خدا چرخیده.

    می‌شود اسمش را گذاشت زندگی. شبیه هیچ‌چی نیست. از دور شبیه همه‌چی هست، ولی واقعاً شبیه هیچ‌چی نیست. زندگی که بدونِ آدم‌ها نمی‌شود. آدم‌ها که نباشند، زندگی هم نیست. قاعده‌اش این است که نباید باشد. «یک‌نفر هیجان‌زده شده، یک‌نفر یک‌جایی دارد از هیجان می‌لرزد، چون قرار است اتّفاقِ خارق‌العاده‌ای برای این آدم بیفتد. این آدم، به همین مناسبت، لباس پوشیده و آماده است. این آدم، ناگهان، احساس می‌کند باید برود و صندوقِ پُستی‌اش را چِک کند. حتّا اگر از حالا همه‌چی خوب پیش برود، باز این آدم دلش نامه‌ی پُستی می‌خواهد. این آدم حالش گرفته می‌شود. پیام‌های تلفنی‌اش را هم چک می‌کند و هیچ پیامِ جدیدی ندارد. ای‌میلی هم در کار نیست...»

    می‌شود اسمش را گذاشت رسیدن به حقیقت. چشم‌های باز و بسته خیلی فرق ندارد با هم. باید فکر کنیم که، واقعاً، دنیا همین چیزی‌ست که داریم می‌بینیم یا این فقط ظاهرِ داستان است. شاید هم فیلم باشد و مثلِ هر فیلمِ دیگری، دنیای واقعی پشتِ‌صحنه‌ی این فیلم باشد. این‌جوری می‌شود به آدمی فکر کرد که همیشه‌ی خدا فکر می‌کند توی این دنیا تنهاست و همیشه‌ی خدا این بقیه هستند که آدم‌های خوش‌بختی هستند و تنها آدمِ بدبختِ این دنیا هم خودِ اوست که حالا دارد به این چیزها فکر می‌کند و تعدادِ روزهایی را که تنها بوده می‌شمارد و حالش از همه‌ی این آدم‌های خوش‌بختِ خوش‌حالی که گُل می‌گویند و گُل می‌شنوند و به ‌هم گُل هدیه می‌دهند به‌هم می‌خورد. آدم دوست دارد همیشه‌ی خدا دوست‌هایی کنارش باشند که تنهایی‌اش را پُر کنند. دوست که فقط مالِ روزهای شادی و خوش‌حالی نیست، مالِ روزهای تنهایی و غصّه هم هست. ولی این آدمی که همیشه‌ی خدا فکر می‌کند توی این دنیا تنهای تنهاست، یعنی فکر می‌کند و شاید هم مطمئن است که هیچ دوستی توی این دنیا ندارد و پیشِ خودش فکر می‌کند نداشتنِ یک دوست توی این دنیا یعنی خودِ بدبختی.

    ولی شاید هم بشود نداشتنِ یک دوست توی این دنیای به این بزرگی را یک‌جورهایی جبران کرد. شاید بشود رفت توی یکی از این کافه‌های همیشه‌شلوغی که این آدم‌های خوش‌بختِ خوش‌حالی که گُل می‌گویند و گُل می‌شنوند و به ‌هم گُل هدیه می‌دهند روی صندلی‌هایش نشسته‌اند و چشم‌های‌شان از خوشی حسابی برق می‌زند. می‌شود روی یکی از صندلی‌های خالی نشست و به این فکر کرد که بینِ این‌همه آدمِ آشنا، واقعاً، کدام‌یکی دوست است؟ اصلاً دوستی، واقعاً، یعنی چی؟

   این‌جوری‌ست که برای خودش قهوه‌ی موکا و کیکِ سیب سفارش می‌دهد و به هیچ‌چی فکر نمی‌کند؛ حتّا به آن جعبه‌ی شکلاتِ ماکسیمی که یک‌ماه است توی یخچالِ خانه مانده و قرار بوده یک‌ماهِ‌ پیش برسد دستِ آدمی که این آدمِ توی کافه فکر می‌کرده تنها دوستِ اوست توی این دنیا، دوستی که «دست‌گرمی» نبوده برایش، «دوستِ واقعی» بوده و حالا چند خیابان آن‌ورتر، شاید، لیوانِ چای داغی را توی دست گرفته و پشتِ پنجره‌ای که به خیابان باز می‌شود‌ ایستاده و فکر می‌کند که همیشه‌ی خدا توی این دنیا تنها بوده.

 

   مشخصاتِ کتاب از این قرار است:

   هیچ‌کس مثلِ تو مالِ این‌جا نیست

   میراندا جولای

   ترجمه‌ی فرزانه سالمی

   نشرِ چشمه

    ٢٠٠٠ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠