شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ دایی وانیا

Moscow grief by Artem Achsakov

 

  

   فایده ندارد؛ باید زندگی کنیم. (مکث) دایی وانیا، باید به زندگی ادامه بدهیم. شب‌ها و روزهای دراز و ملال‌انگیزی در پیش داریم. باید با صبر و حوصله رنج‌ها و سختی‌هایی که سرنوشت برای ما می‌فرستد تحمّل کنیم. باید برای دیگران کار کنیم. و وقتی عُمرمان به سر رسید، بی‌سروصدا بمیریم. و آن‌جا، زیرِخاک، خواهیم گفت که چه رنجی کشیدیم! چه گریه‌ها کردیم! خواهیم گفت که زندگیِ ما تلخ بود. و خدا به ما رحم خواهد کرد. و من و تو دایی، ما، داییِ عزیزم، به زندگی‌ای خواهیم رسید که درخشان خواهد بود؛ خوب و زیبا خواهد بود. آن‌وقت شادمانی می‌کنیم و به رنج‌های گذشته با رقّت نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم و آرامش پیدا می‌کنیم. دایی، من ایمان دارم؛ ایمانِ ملتهب و گرم، (جلو او زانو می‌زند و سرش را روی دستِ او می‌گذارد و با صدای خسته) آرامشِ کامل. (تل‌یگین به‌نرمی گیتار می‌‌نوازد) آرامشِ کامل. صدای فرشتگان را می‌شنویم، بهشت را با جلال و درخشندگی‌اش می‌بینیم. تمامِ پلیدی‌های زمین را می‌بینیم و رنج‌های‌مان را. غرقِ رحمتی که تمامِ دنیا را خواهد گرفت می‌شویم. و زندگیِ ما پُرِ آرامش خواهد بود. آرام و شیرین مثلِ نوازشِ مادر. من ایمان دارم، ایمان دارم. (اشک‌های او را با دستمالش پاک می‌کند) دایی‌جانم، گریه می‌کنی. (درحالی‌که اشک می‌ریزد) تو در زندگی شادی و خوشی نداشتی، امّا صبر داشته باش. راحت می‌شویم. (بازوانش را گرد او حلقه می‌کند) راحت می‌شویم. آرامش پیدا می‌کنیم.

دایی وانیا، آنتون چخوف، ترجمه‌ی هوشنگ پیرنظر، انتشاراتِ آگاه، ‌١٣۵٧ 

   بعدِتحریر: روزهایی هست که بی دایی وانیا نمی‌گذرد انگار. بیدار می‌شوی و می‌بینی چیزی کم است انگار. دنیا همان دنیای دیشب است، ولی جای چیزی خالی‌ست. دست دراز می‌کنی و دایی وانیا را برمی‌داری. ۴١ تا ١٢٨. شماره‌ی صفحه‌ها را سال‌هاست که از بری. سکوت همه‌ی خانه را گرفته. تمام که شد، کتاب را می‌گذاری سرِ جایش؛ جایی که همیشه در دسترس باشد. از خانه که می‌خواهی بیرون بزنی دوباره میلِ به خواندنش انگار زنده می‌شود در وجودت. کتاب را می‌گذاری لپ‌تاپ و همه‌ی راه را در تاکسی با دایی وانیا خوش هستی انگار. روزهایی هست که بی دایی وانیا، بی این تکّه‌ی آخرش، بی این تک‌گوییِ سونیا، نمی‌گذرد انگار...

   بعدِ بعدِتحریر: این تک‌گوییِ سونیا، این آخرین تکّه‌ی دایی وانیا برای من یادآورِ آنتراکت هم هست؛ فیلمِ کوتاهی از صفی یزدانیان. فیلمی که برای من سخت عزیز است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠