شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوستِ دوستِ من

genou de claire -1970

 

  

   اریک رومر یکی از موج نویی‌های فرانسه بود؛ یکی از کایه دو سینمایی‌ها، یکی از آن‌هایی که پنجاه‌‌وچندسال پیش سینمای فرانسه را زیرورو کردند و با فیلم‌هایی که ساختند، سلیقه‌ی تماشاگران را هم عوض کردند. مثل همه‌ی آن‌ها فیلم‌دیده بود، صاحبِ‌سلیقه بود، بلد بود نقد کند و نوشته‌های تحلیلی‌اش، هنوز، نمونه‌ی خوبی‌ست برای آن‌ها که می‌خواهند از رازِ بزرگِ کایه دو سینما و قبل‌ترش گازت دو سینما سر درآورند. مثلِ باقیِ دوستانش، ادبیات خوانده بود؛ بالزاک را دوست داشت و با این‌که مثلِ ژان‌لوک گُدار هیچ‌وقت چاپ‌‌ِ جیبیِ رمان‌های بالزاک را توی جیبِ پالتویش نگذاشت، و مثلِ فرانسوا تروفو (در چهارصد ضربه‌اش) رسماً، دست به ستایشِ بالزاک نزد، امّا علاقه‌اش به نویسنده‌ی فرانسوی را هم پنهان نکرد و حتّا یک‌بار در مصاحبه‌ای (با ونسان روگار) گفت که ژاک ریوِت ازش خواسته بوده توی فیلمی از او نقشی بالزاکی را بازی کند. برای آن‌ها بالزاک نمونه‌ی بی‌بدیلِ نویسنده‌ای بود که روی کاغذ آد‌م‌هایش را می‌آفرید و آفریده‌هایش آدم‌هایی واقعی بودند که وقتی حرف می‌زدند، یا کاری می‌کردند، آدم خیال نمی‌کرد که سرش را کلاه گذاشته‌اند. این همان کاری بود که ژان رنوآر هم در سینما کرد و برای همین بود که نویسندگانِ کایه دو سینما (که بعداً به فیلم‌سازانِ موجِ نو بدل شدند) این‌قدر به رنوآر ارادت داشتند.

   فیلم‌های رومر هیچ‌وقت فیلم‌های حادثه‌داری نبودند؛ این کیفیتِ انسانیِ کارهایش بود که باعث می‌شد در مقایسه با فیلم‌های باقیِ رفقای موج نو این‌قدر متفاوت به‌نظر برسد. آدم‌های فیلم‌هایش وقتِ حرف‌زدن چیزهایی را می‌گفتند و لو می‌دادند که هزاربار مهیب‌تر از حادثه‌هایی بود که در فیلم‌های دیگر یافت می‌شد. و شش حکایتِ اخلاقی‌اش (که قطعاً در شمار شاهکارهای تاریخِ سینما جای می‌گیرد) شش گوهرِ کم‌یابِ سینماست که  این کیفیتِ انسانی را به‌خوبی نشان می‌دهد. آن‌چه در این فیلم‌ها اهمیت دارد، پرسش‌هایی‌ست که مطرح می‌شود و هیچ‌کس از این پرسش‌ها در امان نیست؛ همه باید به برداشت‌های شخصیِ خود، به آن‌چه در ذهن دارند، شک کنند. این تردید است که به‌کمکِ آدم می‌آید. این‌جاست که می‌شود آن جمله‌ی ابراهیم گلستان را (در از راه و رفته و رفتار) به‌یاد آورد؛ جایی‌که نوشته «شک عنصرِ حیاتیِ اندیشه است، شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است، شک شرطِ آزادی‌ست.» و لحنِ پرسش‌گرِ آن فیلم‌ها را می‌شود در این تکّه‌ی نوشته‌ی گلستان خلاصه کرد.

   شاید به‌واسطه‌ی همین‌هاست که تماشای زانوی کِلِر، پنجمین حکایتِ اخلاقی‌اش، هوش از سرِ آدم می‌رُباید، بس‌که ظاهری ساده دارد و آدم‌هایش به‌جای آن‌که حادثه‌ای را تدارک ببینند، با حرف‌های‌شان، با کلماتی که دنبالِ هم روی زبان‌شان می‌آید، آدم را مجذوب می‌کنند. مسأله این است که، انگار، هیچ‌چیز را نباید نادیده گرفت؛ هر کلمه‌ای، هر اشاره‌ای، لابد توضیحِ چیزی‌ست و هر چیزِ به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ای قرار است تکلیفِ چیزی را روشن کند که آدم‌ها به‌‌کمکِ طفره می‌خواهند از کنارش عبور کنند. درواقع نکته‌ی اصلی، انگار، همین حرف‌زدن است؛ گفتن و نگفتنی که آدم‌ها را لو می‌دهد، دست‌شان را رو می‌کند و آن‌چه را که می‌خواسته‌اند پنخان کنند، آشکار می‌کند. یا در عشق در بعدازظهر، که ششمین حکایتِ اخلاقی‌ست، مرزِ بینِ وفاداری و بی‌وفایی، مرزِ بین راست و دروغ، مرزِ بینِ گفتنِ حقیقت و نگفتن‌اش، آن‌قدر باریک و کم‌رنگ است که دست‌آخر وقتی فردریک خانواده را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد، یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کند، آدم پیشِ خودش می‌گوید از کجا معلوم که دارد راست می‌گوید.

   میراثِ اریک رومر، در زمانِ حیاتش به دیگران رسید و فیلم‌های خوب، معمولاً، منتقدانِ تیزبین را وامی‌داشت که رگه‌هایی از کارِ رومر را در کارِ دیگران (و به‌خصوص جوان‌ترها) کشف کنند. کشفِ این‌که دوگانه‌ی ریچارد لینک‌لیتر و به‌خصوص پیش از غروب‌اش، شاهکاری به‌شیوه‌ی رومر است، قاعدتاً، خبر از این می‌دهد که سادگیِ سینمای رومر اثرش را روی سینمای بعدِ خودش گذاشته و خوب که فکر کنیم، می‌بینیم عنصرِ مشترکِ این فیلم‌های رومری، انگار، همان کیفیتِ انسانی‌ست؛ چیزی توضیح‌ناپذیر که به‌اندازه‌ی خودِ انسان پیچیده است.

ـــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، نام فیلمی‌ست از رومر


Eric Rohmer

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠