شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بوي خوش زن


داري آرام توي خيابان راه مي روي كه مي ريزي به هم . يك جوري مي شوي . جوري كه شيبه هميشه نيست . اول مي بيني كه آدم ها بي اعتنا از دور و برت رد مي شوند . بعد به خودت مي آيي . مي پرسي چرا اين ها نمي بينند مرا ؟ و مي روي جلو . به نفر اول كه مي رسي مي روي جلو . مرد بلند بالايي ست . خوش پوش ست . شلوار كتاني به پا دارد و كفش هاي ش پهن و بزرگ هستند . بوي خوش عطرش مي پيچد توي بيني ت . پيش خودت مي گويي : لابد ساندر ست . مي گويي : از خودش مي پرسم . نگاه ش مي كني . چپ چپ . از اين ور . از آن ور . احساس مي كني تو را نمي بيند . خودت را مي زني به آن راه . مي گويي : لابد حواس ش نيست . لابد حوصله ندارد . از جلوي ش مي روي كنار . اجازه مي دهي بگذرد و همه ي بي حوصله گي ش را با خود ببرد . كنار مغازه يي مي ايستي . ويترين ش را نگاه مي كني . ساعت هايي را كه كنار هم چيده اند تماشا مي كني . هر كدام براي خودشان مي چرخند . يكي دو و ده دقيقه ست . يكي هشت و پنجاه دقيقه . يكي هم ساعت پنج عصر . دست راست ت را مي آوري بالا و ساعت ت را نگاه مي كني . مي بيني كه يك ربع مانده به چاهار . مي بيني كه عقربه ها سكوت كرده اند . تكان ش مي دهي . عقربه ها مثل فرفره مي چرخند . خودت را مي زني به آن راه . مي گويي : مي دهم تعميرش كنند . حتما افتاده زمين . حواس م نبوده . بيني ت اين بار پر مي شود از بوي خوش زن . دختري تركه يي آرام راه مي رود . قدم ها را آهسته برمي دارد . اين ديگر چه بويي ست ؟ بي اختيار مي روي دنبال ش . دختر تو را نمي بيند . مي رود . آرام و پيوسته . نزديك تر مي شوي . مي بيني كه گريه مي كند . قدم هاي ت را بلند تر برمي داري . مي رسي جلوي دختر . اما او تو را نمي بيند . مي آيد جلو . مي گويي : خانم چيزي شده ؟ مي گويي : چرا گريه مي كنيد خانم ؟ داري با خودت انگار حرف مي زني . دختر مي آيد جلو . بدون آن كه تو را ببيند . مي روي از سر راه ش كنار . دختر دور مي شود . بوي خوش زن دور مي شود . مي ايستي همان جايي كه هستي . همان جايي كه ايستاده يي .


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :