شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتاب‌خوانی: در یک‌سال ده‌سال پیر می‌شویم...

Youth Without Youth

  

   از پانزده‌سالگی، گمان می‌کنم از پانزده‌سالگی، یعنی از لحظه‌ای که آن‌چه از کودکی برای من مانده بود رهایم کرد، یعنی از لحظه‌ای که دیگر اکنون وجود نداشت،  بلکه گذشته بود که با سر به‌سوی آینده، یعنی به مغاک، می‌رفت، از لحظه‌ای که اکنون مُرد و زمانش جایش را گرفت، از وقتی‌که کاملاً به درکِ زمان رسیدم، احساسِ پیری کرده‌ام و خواسته‌ام زندگی کنم. به‌دنبالِ زندگی دویده‌ام انگار برای این‌که زمان را بگیرم، و خواسته‌ام زندگی کنم. آن‌قدر دنبالِ زندگی دویده‌ام که او همیشه از من گریخته، من دویده‌ام، نه عقب مانده‌ام، نه جلو افتاده‌ام، با این حال هرگز به او نرسیده‌ام: مثلِ این است که در کنارش دویده‌ام.

   زندگی چیست؟ شاید از من بپرسند. برای من، زندگی «زمان» نیست؛ این وجودی نیست که می‌گریزد، که از لای انگشت‌های ما سُر می‌خورد، که مثلِ شبحی همین‌که می‌خواهیم بگیریمش ناپدید می‌شود. برای من، زندگی اکنون، حضور، سرشاری‌ست، باید باشد. آن‌قدر دنبالِ زندگی دویده‌ام که گُمش کرده‌ام.

   در سنّی هستم که در یک‌سال، ده‌سال پیر می‌شویم، که در آن، یک‌ساعت فقط هم‌ارزِ چند دقیقه است، که دیگر حتّا نمی‌توانیم ربعِ ساعت‌ها را ثبت کنیم. و با این وصف، هنوز به‌دنبالِ زنگی می‌دوم به این امید که در آخرین لحظه به آن برسم، همان‌طور که آدم به‌روی پلّه‌های واگنِ قطاری می‌پرد که دارد به راه می‌افتد.

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، ١٣٨٩

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   جوانی بدونِ جوانی، ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی از میرچا الیاده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠