شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند برش از فیلم‌نامه‌ی فریاد، نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 Il Grido

  

   فریاد یکی از مشهورترین فیلم‌های آنتونیونی‌ست؛ یکی از مهم‌ترین فیلم‌هایی که در دهه‌ی ١٩۵٠ و البته پیش از شاهکارهایی مثلِ ماجرا و شب و کسوف ساخت. فیلمی که به‌قولِ آندره بازن (پدرِ معنویِ منتقدانِ کایه دو سینما) یکی از سه چهار فیلمِ مهمِ جشنواره‌ی ونیز بود. حق شاید با رنزو رنزی باشد که در سینما نوئوو نوشته بود دنیای این فیلم را باید آینه‌ای دانست که دنیای حقیقی را منعکس می‌کند؛ دنیایی که هرچیزی در آن به بن‌بست می‌خورد و هیچ فرقی نمی‌کند آدم‌ها چه رؤیاهایی در سر دارند. مهم این است که به نتیجه‌ای نمی‌رسند. گرفتگیِ فضای فیلم، البته، به مذاقِ هر تماشاگری خوش نمی‌آید، امّا این هم داستان آدم‌هایی‌ست که هیچ‌کس برای‌شان اهمیتی قائل نیست. ساده است؛ یکی را دوست می‌داری و او، ناگهان، به بهانه‌ای رها می‌کند و می‌رود. چاره‌ی تنهایی چیست؟ صحنه‌ی آخرِ فیلم، انگار، درمانی‌ست ابدی. چه دنیای گرفته و تلخی...

   برشِ اوّل:

   این واقعاً خوب نیست ایرما...

   نورِ کم‌رمقِ آفتابِ شامگاهی از میانِ درِ نیمه‌بازِ آشپزخانه به داخل می‌تابد. بوقِ قایقِ یدک‌کشی که از رودخانه‌ی پو می‌گذرد، سکوت را می‌شکند. آلدو که در رخت‌خواب خوابیده، با این صدا بیدار می‌شود. بیرونِ خانه صدای کسانی می‌آید که هم‌دیگر را صدا می‌زنند. آلدو، ناگهان، از جا می‌پرد و می‌فهمد ایرما پیشش نیست. رو می‌کند به‌سوی راهرو و صدایش می‌کند.

   آلدو: ایرما!

   جوابی نمی‌شنود. برای همین از تخت‌خواب بیرون می‌پرد و پیژامه‌ای به پا می‌کند و می‌رود به آشپزخانه. می‌بیند در باز است. می‌رود توی حیاط. ایرما نشسته است بر ساحلِ رودخانه. زانوهایش را بغل کرده و به آب زل زده است. آلدو که از رفتارِ او حیرت کرده نزدیکش می‌شود. امّا ایرما چنان غرقِ در فکر است که نمی‌بیند آلدو هم آن‌جا ایستاده.

   آلدو: ایرما!

   ایرما، بالأخره، به‌سوی او برمی‌گردد، امّا انگار از دیدنِ او حیرت نکرده است. درواقع این‌گونه به‌نظر می‌رسد که انگار آمدنِ او را انتظار می‌کشیده است.

   ایرما: آلدو، دیشب چیزهای دیگری هم بود که باید درباره‌شان حرف می‌زدیم.

   آلدو: درباره‌ی چی حرف می‌زدیم؟

   ایرما (کمی معذّب است): خب... حالا بیا بشین این‌جا، کنارِ من.

   آلدو هنوز ننشسته که ایرما شروع می‌کند به حرف‌زدن... لحنش مطمئن است و مصمم.

   ایرما: خیلی وقت پیش باید درباره‌ی این چیزها حرف می‌زدیم. همان وقتی که رسیدیم به جایی که دیگر نمی‌توانستیم روراست باشیم با هم‌دیگر و حرفِ دل‌مان را بزنیم. یعنی... خب، این یعنی یکی از ما دو نفر حواسش این‌جا نبوده. همین.

   آلدو (نمی‌داند باید چه‌کار کند): دیوانه‌ شده‌ای ایرما؟

   ایرما: نه، دیوانه که نشده‌ام، ولی اگر بخواهیم همین‌جوری ادامه بدهیم... من عوض شده‌ام،‌ آلدو. خب، هنوز هم دوستت دارم، ولی مثلِ قبل دوستت ندارم... شاید هم تقصیرِ خودم باشد، ولی خیالم راحت است که اشتباه نمی‌کنم... خیالم راحت است که کارِ درست همین است. با خودم که باید روراست باشم.

   آلدو: ولی چرا یک‌دفعه؟

   ایرما: یک‌دفعه نیست که.

   آلدو: پس چرا قبلاً نگفته بودی بهم؟

   ایرما: چون حالا باید تصمیم بگیرم درباره‌اش.

   آلدو (عصبانی می‌شود): چه تصمیمی بگیری؟

   ایرما: آلدو، چرا مجبورم می‌کنی که توضیح بدهم برایت؟ سودی برای هیچ‌کدامِ ما ندارد. فقط اجازه بده بروم.

   آلدو: کجا بروی؟ اصلاً معلوم است داری از چی حرف می‌زنی؟

   ایرما: از پیش‌ات می‌روم، چون پای کسی دیگر در میان است.

   آلدو واقعاً جا خورده است. یک لحظه سر جایش می‌ماند. بعد دستش را می‌برد بالا که سیلی‌ای به گوشِ ایرما بزند، امّا این کار را نمی‌کند و فقط یقه‌‌ی ایرما را می‌گیرد.

   آلدو: چی گفتی؟

   ایرما: خودت که شنیدی چی گفتم.

   آلدو: ایرما!

   ایرما سر جای خود می‌ماند؛ برپا و استوار. خونسرد است و کاملاً مسلّط. هرقدر که آلدو بیش‌تر عصبانی می‌شود و خشمش را بیش‌تر نشان می‌دهد، ایرما مصمم‌تر می‌شود. آلدو می‌خواهد طعنه بزند تا احساساتش را کنترل کند.

   آلدو: و کی هست این کسی که می‌گویی؟

   ایرما چیزی نمی‌گوید. آلدو که می‌بیند جوابی برای سئوالش نگرفته، صدایش را دوباره بالا می‌برد.

   آلدو: نشنیدی؟ جواب بده.

   ایرما: خواهش می‌کنم ازت نپرس آلدو. خواهش می‌کنم. گفتنش چه فایده‌ای دارد؟ چه تقصیری دارد او؟

   آلدو: آره خب، چه تقصیری دارد؟ اوّلش که شوهرِ مرحومت بود و بعدش هم من... حالا هم که یکی دیگر از راه رسیده. این‌ها واقعاً برای یکی مثلِ تو خوب نیست ایرما.

   حرف‌های آلدو مثلِ شلاقی‌ست که روی صورتِ ایرما می‌نشیند. نمی‌تواند تحمّل کند. درجا می‌شکند. اشک می‌ریزد. سرش را پایین می‌اندازد و همه‌ی وجودش می‌لرزد.

   آلدو رویش را می‌کند آن‌سو. انگار نمی‌تواند ببیند که درد می‌کشد. از جا برمی‌خیزد. چند قدمی می‌رود به‌سوی رودخانه و دوباره برمی‌گردد. نگاهی به ایرما می‌اندازد و دست‌هایش را دیوانه‌وار تکان می‌دهد. ناامیدِ ناامید است.

   آلدو: پس این‌همه سال که با هم زندگی می‌کردیم، هیچ‌چی نیست برای تو؟

   ایرما: همه‌چی بود برای من، تا چهار ماه پیش.

   لحظه‌ای سکوت می‌کنند. بعد آلدو گرفتارِ جنونِ آنی می‌شود. حمله می‌کند به ایرما. از زمین بلندش می‌کند و می‌بردش توی خانه.

   برش دوّم:

   کارِ دیگری از دستم برنمی‌آید

  آلدو از کارخانه بیرون می‌زند و می‌رود به مرکزِ شهر، به‌سوی بازار. آن‌جا ایرما را می‌بیند که دارد از سبزی‌فروش چیزی می‌خرد. زنِ سبزی‌فروش، سبزی‌ها را وزن می‌کند و می‌گذاردشان توی سبدِ ایرما.

   سبزی‌فروش: خودت که می‌دانی سبزی را این‌روزها با گاری می‌آورند دمِ خانه و می‌فروشند. آدم هم راحت‌تر است خب، امّا جنس سبزی‌شان آشغال است. از من به تو نصیحت. کاهو چی؟ کاهو نمی‌خواهی؟

   سبزی‌فروش کاهو را نشان می‌ده، امّا ایرما که حالا آلدو را دیده حواسش پرت شده.

   ایرما: خب، چندتا کاهو هم بده.

   ایرما آرام است و هیچ شتابی ندارد. از کیفش پول درمی‌آورد و می‌دهد به سبزی‌فروش. آلدو چشم‌به‌راه‌ِ اوست. بی‌قرار است. به هم که می‌رسند، نگاهِ ایرما بی‌اعتناست و کمی هم تند.

    ایرما: چرا آمده‌ای این‌جا؟

    آلدو: چرا می‌پرسی چرا آمده‌ام این‌جا؟

   در خیابان قدم می‌زنند و می‌روند به‌سوی خانه.

   ایرما: می‌ترسی فرار کنم از دستت؟

   آلدو (دستپاچه می‌شود): ایرما، فکر نمی‌کنی اگر کمی خوش‌بینی همه‌چی روبه‌راه می‌شود؟

   ایرما: خوش‌بینی که کافی نیست برای روبه‌راه شدن.

   آلدو: حالا چه عیبی دارد که خوش‌بین باشیم؟

   ایرما (پرخاش می‌کند): باشد. اصلاً خوش‌بین باشیم. تو بگو دوست داری من چی‌کار کنم؟

   آلدو همان‌جا می‌ایستد. درمانده است. درد دارد. نگاهی به ایرما می‌اندازد، امّا این نگاه ایرما را بیش‌تر عصبانی می‌کند.

   ایرما: بگو خب. بگو چی‌کار کنم؟

   آلدو تکان نمی‌خورد از جایش. نمی‌تواند جوابی بدهد. ایرما دوباره راه می‌افتد و آلدو هم بی‌اختیار دنبالِ او راه می‌رود. از روبه‌روی یک مغازه که رد می‌شوند، آلدو انگار چیزی را به‌یاد می‌آورد. ایرما را می‌برد توی مغازه. دوتایی می‌روند طرفِ پیشخان و آلدو اجازه نمی‌دهد دخترکِ فروشند حتّا احوال‌پرسی کند.

   آلدو: جانا، هفته‌ی پیش کمربندِ باریکی بود توی ویترین... سگکش طلایی بود. خودش هم مشکی بود.

   دخترکِ فروشنده می‌رود طرفِ جعبه‌ای. از توی جعبه کمربندی را درمی‌آورد و نشان می‌دهد.

   دخترکِ فروشنده: همین بود؟

   آلدو: آها، خودش است. (به ایرما) ببندش به کمرت.

   ایرما چیزی نمی‌گوید، ولی آلدو را نگاه می‌کند. آلدو دوباره اصرار می‌کند.

   آلدو: پس این‌را دوست نداری؟ (به دخترکِ فروشنده) مدلِ دیگری هم دارید؟

   ایرما: چرا دوست داری پول‌هات را این‌جوری دور بریزی؟

   آلدو (ناامید شده): چرا فکر می‌کنی پول‌هام را دور می‌ریزم؟

   دخترکِ فروشنده هنوز همان‌جا ایستاده و کمربند هم توی دست‌های اوست. ایرما که می‌بیند موقعیتِ مسخره‌ای‌ست، کار را تمام می‌کند.

   ایرما (به دخترکِ فروشنده): اگر خواستیمش که برمی‌گردیم... خدانگه‌دار جانا.

   دخترکِ فروشنده: خدانگه‌دار ایرما، خوش باشی آلدو.

   آلدو و ایرما بی‌آن‌که کلمه‌ای حرف بزنند، از مغازه بیرون می‌آیند. شانه به شانه‌ی هم می‌روند به‌سوی خانه و چیزی نمانده به رسیدن‌شان. آلدو یک‌دفعه می‌ایستد. عصبانی‌ست. روی ایرما را برمی‌گرداند به‌سوی خودش و می‌گوید

   آلدو: واقعاً چرا ایرما؟ چه‌طور می‌توانی همه‌چی را فراموش کنی؟

   ایرما: چیزی را فراموش نکرده‌ام آلدو.

   ... دور که می‌شوند، چهره‌ی آلدو غرقِ اندوه می‌شود.

  ایرما: برای همین فراموش نکرده‌ام. امّا دوست ندارم این‌جوری ادامه‌اش بدهم. ادامه‌دادنش برای هردومان خوب نیست. مایه‌ی سرشکستگی‌ست. من هم که دوست ندارم این‌جور باشد... ای‌وای آلدو، ای‌وای، واقعاً این‌قدر احساسِ بیچارگی می‌کنم که اصلاً دوست ندارم حرفش را بزنم. ولی انگار کارِ دیگری هم از دستم برنمی‌آید.

   آلدو چیزی نمی‌گوید. می‌شود به حال‌وروزش گریه کرد. ایرما رویش را به‌سرعت آن‌ور می‌کند و می‌دود تا از او دور شود. آلدو از جای خود تکان نمی‌خورد. ایرما را می‌بیند که دور و دورتر می‌شود. بعد آرام‌آرام راه می‌افتد و کم‌کم قدم‌هایش را تند می‌کند. آلدو هم دیگر به خانه نمی‌رود.

   برشِ سوّم

   ولی همین کافی‌ست؟

   این‌جا خانه‌ی لیناست؛ خواهرِ ایرما. لینا دارد با ماشین‌تحریر نامه‌ای می‌نویسد. ایرما هم کنارِ پنجره است. لم داده توی صندلی و چشمش به خانه‌ای‌ست که روزی روزگاری دلش می‌خواسته پا به آن بگذارد.

   ایرما (اشاره می‌کند به خانه‌ی آن‌طرفی): نمی‌دانم خانه است یا نه.

   لینا: تازه دیدمش که از خانه زد بیرون.

   ایرما: باید ببینمش... باید کمکم کند...

   لینا: با آلدو که حرف زده‌ای؟

  ایرما: حرف که زده‌ام، ولی مجبور شدم از دستش فرار کنم، وگرنه مجبور می‌شدم بمانم پیشش، شاید هم مجبور می‌شدم عروسی کنم باهاش، شاید هم مجبور می‌شدم هر کاری را که آلدو می‌خواهد بکنم...

  لینا: حالا نگرانش شده‌ای؟

  ایرما: نمی‌دانم حق دارم فقط به خودم فکر کنم یا نه... آلدو هیچ‌وقت رفتارِ بدی نداشته باهام... هشت‌سال شده... اگر هم فقط به این هشت‌سال فکر کنم... شاید آن‌قدرها خیالم راحت نباشد... شاید دوباره اشتباه کنم... ولی خب، این‌یکی که بچّه‌تر است از من.

  از جا بلند می‌شود و شروع می‌کند توی اتاق راه رفتن. ناراحت است. عصبانی‌ست. لینا نگاهش می‌کند. غمِ او را می‌فهمد. با خواهرش هم‌دردی می‌کند.

  لینا: این‌که چیز مهمی‌ نیست ایرما. سن‌وسال که مهم نیست اصلاً. آدم اگر خودش مطمئن باشد...

  ایرما: من که مطمئنم، ولی واقعاً همین کافی‌ست؟

   برشِ چهارم

   اگر نروم دوباره اشتباه می‌کنم

   بازهم خانه‌ی لینا. دو خواهر هنوز دارند درباره‌ی تصمیمِ ایرما حرف می‌زنند. چه عواقبی دارد این تصمیم؟

   ایرما: خودت می‌بینی حالا. گفته می‌خواهد رزیتا را نگه دارد. خب، همان‌قدر که رزیتا بچّه‌ی اوست، بچّه‌ی من هم هست. از این می‌ترسم که بعداً بیش‌تر از این‌ها غصّه بخورم.

   لینا: چرا می‌ترسی ایرما؟ من ترسیدم که عروسی نکردم. خودت که می‌بینی چه حال‌ و روزی دارم.

  همین‌طور که دارد این حرف‌ها را می‌زن، ایرما دسته‌ای کاغذ را از کنارِ ماشین‌تحریر برمی‌دارد و بعد، دوباره، آن‌ها را می‌اندازد سرِ جای‌شان. حوصله ندارد. معلوم است.

  ایرما: ولی تو که اشتباه نکرده‌ای.

  لینا: شاید هم اشتباهِ من بزرگ‌تر از اشتباهِ تو بوده. (مکث می‌کند.) می‌خواهی من بروم حرف بزنم باهاش؟

  ایرما: نه، نه...

  لینا: پس چرا خودت نمی‌روی؟

  ایرما از جا بلند می‌شود. می‌رود نزدیکِ پنجره. خیابان را می‌بیند و بعد، به‌سرعت، عقب می‌کشد.

  ایرما: نه، حالا که وقتِ خوبی نیست برای این‌که بروم. همیشه یکی هست این دوروبرها... دوست ندارم کسی ببیندم.

  لینا: ولی همه از فردا حرفش را می‌زنند.

  ایرما: اوّل باید تکلیفم را با آلدو روشن کنم. کارهایی هست که باید بکنم.

  کسی در می‌زند و دو خواهر نگران می‌شوند. یک‌دیگر را نگاه می‌کنند. لینا می‌رود در را باز کند و ایرما در اتاقِ بغلی پنهان می‌شود. پشتِ در دختری جوان ایستاده که آرام با لینا حرف می‌زند. به‌نظر می‌رسد هیجان‌زده است. لینا، بالأخره، در را می‌بندد و برمی‌گردد به اتاق.

  لینا: ماریوشا بود... گفت آلدو دارد همه‌ی شهر را عینِ دیوانه‌ها دنبالت می‌گردد. مطمئنم که این‌جا هم می‌آید.

  ایرما: جوابِ آلدو را خودم می‌دهم... فقط یک‌چیز ازت می‌خواهم. چشم ازش برندار. (با سر به خانه‌ی آن‌طرفی اشاره می‌کند.) مراقب باش کسی چیزی نگوید بهش. خودش هم از خانه نیاید بیرون. وگرنه خدا باید به خیر کند.

  راه می‌افتد طرفِ در و بعد برمی‌گردد تا نگاهی به لینا بیندازد که صورتش را حالا نگرانی و غم پُر کرده است.

  لینا: ایرما...

  ایرما: شاید اگر نروم، دوباره اشتباه کنم...

  ایرما به‌سرعت بیرون می‌رود و لینا سر جایش می‌ماند. لینا دست‌هایش را از سرِ ترس به هم می‌مالد.

   برش پنجم

   من اصلاً از این آدم‌ها نیستم که

   روی باریکه‌ی کوچکی از ساحلِ رودخانه‌ی پو، آلدو و آندرینا روی شن‌های مشرف به دریا نشسته‌اند. آفتابی بی‌جان بالای سرشان می‌تابد. تا چشم کار می‌کند نورِ ملایم است و اندوهی بی‌کران. آندرینا چشم می‌دوزد به دریا. موج‌ها به جانِ هم می‌افتند و نی‌هایی که این‌سو و آن‌سوی ساحل هستند سر خم می‌کنند. آندرینا به همین منظره اشاره می‌کند و درست مثلِ کودکی شگفت‌زده می‌گوید

   آندرینا: ببین آلدو، ببین چه قشنگ است.

   آلدو ازِ سرِ بی‌علاقگی نگاه می‌کند. سری تکان می‌دهد. آندرینا نگاهش می‌کند. بعد می‌گوید

   آندرینا: می‌دانی؛ به همه‌جور آدمی برخورده‌ام تا حالا، ولی کسی را ندیده‌ام که به‌اندازه‌ی تو از زندگی‌ش کم لذّت برده باشد.

   آلدو (لبخند می‌زند): می‌دانی؛ ولی همیشه که این‌جور نبوده‌ام. یادم هست یک‌روز توی فِرارا از تپّه‌ای کوچک بالا می‌رفتم... تا حالا رفته‌ای فِرارا؟

   آندرینا: نه، ولی باید بروم یک‌روز.

   آلدو: آره خب، بگذریم. یک‌شنبه بود و چندتا از دوست‌هام آمده بودند ببینندم...

   آندرینا: همه مرد بودند؟

   آلدو: چه سئوالِ عجیبی. چندتا زن هم بود بین‌شان. خلاصه کنم؛ همه تصمیم گرفتند بروند پاکوبی، ولی دوست‌دخترم، اسمش ایرما بود، گفت ای‌بابا کی دوست داره بره این‌جور جاها؟ این چیزها که قدیمی شده دیگر. به‌جاش بیا برویم این‌جا و رفتیم آن‌جا. موزه بود آن‌جا...

  آلدو چیزی نمی‌گوید. آندرینا برمی‌گردد و نگاهش می‌کند. می‌بیند آلدو نمی‌خواهد باقیِ داستان را تعریف کند. می‌گوید

  آندرینا: چی شد بعدِ این؟

  آلدو. چیزی نشد که. رفتیم سیاحتِ موزه.

  آندرینا (کمی عصبانی شده): چه داستانِ مسخره‌ای. ته نداشت چرا.

  آلدو جواب نمی‌دهد. مشتی ماسه برمی‌دارد. ماسه‌ها آرام‌آرام از لابه‌لای انگشت‌هایش می‌ریزد روی زمین.

  آندرینا: آها. همین‌هاست که دیوانه‌ا‌م می‌کند. اوّلش که دری‌وری می‌گویی فقط؛ بعد که لال می‌شوی و لام تا کام هیچ‌چی نمی‌گویی. کارهات شبیهِ آدمیزاد نیست. کارکردنت هم اگر همین‌جور باشد که... عزیزِ دلم، آدم کاری را که شروع می‌کند، ول نمی‌کند برود توی دنیای خودش. می‌فهمی اصلاً؟

  آلدو: ای‌بابا، بی‌خیالِ این حرف‌ها. من اصلاً از این آدم‌ها نیستم که. واقعاً فکر می‌کنی توی تصفیه‌خانه‌ی شکر که کار می‌کردم همین‌جور می‌نشستم و خیره می‌شدم به چغندرها؟ یکی از چندتا کارگرِ ثابتِ آن‌جا بودم من. مسئولیتِ کوره با من بود. از آن بالا خانه‌ام را هم سیاحت می‌کردم. حتّا چشمم به دخترکوچولویم هم بود که داشت توی حیاط بازی می‌کرد...

  آندرینا: دختر داری؟

  آلدو: آره، دارم؛ رُزینا.

  آندرینا: من هم اگر وقتِ آزاد داشتم، دوست داشتم دختری داشته باشم.

  لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد. بعد آندرینا دوباره به حرف می‌آید. صدایش غمگین است

  آندرینا: یک‌بار آبستن شدم البته، ولی فایده نداشت. اگر بچّه داشتم که خیلی خوب می‌شد. آن‌وقت زندگی‌ داشتم. حالا خدا می‌داند کجاست...

  هردو سکوت می‌کنند. هردو به دریا خیره می‌شوند.

   برشِ ششم

   کسی خبری از آن‌ها ندارد

  آلدو پا می‌گذارد به خیابانِ کوچکی که رودخانه را می‌شود انتهای آن دید. از کنارِ کارگردان می‌گذرد. امّا انگار نمی‌بیندشان. راهِ خودش را می‌رود. یکی از کارگرها که او را شناخته برمی‌گردد و به رفقایش می‌گوید

  کارگرِ دوّم: هی، شما هم دیدید که کی رد شد؟

  باقیِ کارگران هم می‌ایستند و آلدو را نگاه می‌کنند. انگار می‌خواهند پیش بروند و پشتِ سرش راه بیفتند. امّا آلدو به‌سرعت به خیابانِ دیگری می‌پیچد. این خیابانی‌ست که خواهرِ ایرما آن‌جا زندگی می‌کند. آلدو می‌رود به‌سوی خانه‌اش، امّا هنوز نرسیده که می‌ایستد. رُزینا از خیابان می‌گذرد و می‌رود به خانه‌ای که روبه‌روی خانه‌ی خواهرِ ایرماست دقیقاً. آلدو لحظه‌ای مکث می‌کند و بعد آهسته به‌سوی بالای خیابان راه می‌افتد. چنان تحت‌ تأثیرِ عاطفه‌ی خود است که بی‌اراده راه می‌رود. می‌رود به‌سوی خانه‌ای که رُزینا واردش شده. از پنجره داخل را می‌بیند. چشمش می‌افتد به اتاقِ ناهارخوریِ کوچکی که درِ عقبی‌اش باز می‌شود به باغچه‌ای کوچک. گوشه‌ی اتاق ایرما نشسته است. نوزادی را در لکنِ آب خوب می‌شوید. تماشای این چشم‌اندازِ صمیمی و آرام از حدّ تحمّلِ آلدو فراتر است انگار؛ خودش را از روبه‌روی پنجره کنار می‌کشد و می‌رود در میانه‌ی خیابان می‌ایستد. می‌ایستد و چشم می‌دوزد به خانه‌ای که خیال می‌کند آرامش و سعادتِ ابدیِ اوست.

  توی خانه سرِ ایرما هنوز به شست‌وشوی عاشقانه‌ی نوزاد گرم است. نگرانی‌هایش انگار رنگ باخته. ناگهان چشم می‌دوزد به پنجره. آلدو را می‌بیند که در میانه‌ی خیابان ایستاده است. لحظه‌ای مثلِ سنگ درجا خشک می‌شود. می‌رود به‌سوی درِ عقبیِ اتاق و داد می‌زند

  ایرما: آنّا. آنّا.

  آلدو بیرونِ خانه دوباره چند قدم برمی‌دارد و می‌رسد به پنجره. امّا یک‌دفعه نظرش عوض می‌شود انگار. می‌ایستد و بعد برمی‌گردد. آرام و خسته راه می‌افتد تا برسد پایینِ خیابان، به کارخانه.

  دودی از کشتزارها برخاسته و آسمان را سیاه کرده است. کشتزارها در آتش می‌سوزند و مردمِ خیابان می‌دوند و به‌سوی کشتزارها می‌روند. آلدو هنوز به‌سوی کارخانه می‌رود. می‌ایستد روبه‌روی درِ ورودی و چشم می‌دوزد به دودکش. می‌بیند در باز است. وارد می‌شود. کسی نیست. حتّا نگهبانی هم نیست. از محوّطه‌ی کارخانه می‌گذرد و می‌ایستد پای پلّه‌هایی که می‌رسند به دودکش. از پلّه‌های آهنی بالا می‌رود.

  ایرما به خیابان آمده است. آلدو را تعقیب می‌کند و می‌بیند که به کارخانه می‌رود. پا می‌گذارد توی کارخانه.

  آلدو هنوز از پلّه‌ها بالا می‌رود. حالا دیگر رسیده است به نوکِ دودکش.

  ایرما از محوّطه‌ی کارخانه می‌گذرد و پیِ آلدو می‌گردد.

  آلدو حالا بالای دودکش است. از آن‌جا چشم دوخته است به قریه. به رودخانه‌ی پو. و طرحی محو و گنگ از خانه‌ی خودش را می‌بیند. آن‌سوی کانالی کوچک، کمی که به چپ بپیچیم، بخشی از زمین در آتش می‌سوزد و مردم به‌سوی این آتش می‌دوند. امّا آلدو خبر ندارد که چه معرکه‌ای برپاست. حالا درهم‌شکسته شده است.

  ایرما از پایین نگاهی به بالا می‌اندازد. آلدو را پشتِ نرده‌ها می‌بیند.

  ایرما: آلدو.

  آلدو صدایش را می‌شنود و پایین را نگاه می‌کند. ایرما دوباره صدا می‌زند

  ایرما: آلدو.

  این تنها صدای دنیاست که می‌تواند آلدو را از دستِ این ناامیدی نجات دهد. تکیه می‌دهد به نرد‌ها، انگار سرش ناگهان گیج رفته است.

  ایرما از پایین نگاهی به بالا می‌اندازد. چشم‌هایش کم‌کم دارند از کاسه بیرون می‌زنند. وحشتی بزرگ ناگهان همه‌ی صورتش را پُر می‌کند. فریادِ دل‌خراشی می‌زند.

  در سکوتْ صدای جیغِ ممتد و بلندش با صدای آلدویی که روی زمین می‌افتد یکی می‌شود و هر صدای دیگری را می‌پوشاند.

  خاموشی لحظه‌ای ادامه داد. ایرما، آرام‌آرام می‌رود به‌سوی جنازه‌ی آلدو. می‌ایستد و خیره می‌شود به جنازه. نگاهش سنگین است انگار. با همان نگاه قامتش تا می‌شود و اشک می‌ریزد.

  از دفترِ کارخانه سه کارمند و سرکارگر بیرون می‌زنند. می‌روند طرفِ درها تا برسند به مردمی که در راهِ رسیدن به کشتزارها هستند.

  کسی خبری از آلدو و ایرما ندارد.

  غروبْ تاریک‌وروشن است. سایه‌ها و دودها. ایرما در محوّطه‌ی کارخانه با جنازه‌ی آلدو تنهاست.

  ترجمه‌ی محسن آزرم


 این ترجمه پیش از این در شماره‌ی چهارم دوماه‌نامه‌ی فرهنگیِ نافه منتشر شده بود.


Il Grido

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠