شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه: عبّاس کیارستمی؛ بداهتِ فیلم

 عباس کیارستمی

  

   کیارستمی، اغلب، پرده‌ی سینمایش، و همراه با آن، البته، فیلم‌اش، یک‌سره حالت منفذی به مکان یا روزنه‌ای به جهان دارد: مثل دری که به حالتِ نیمه‌باز، در نمای نزدیکِ آغازِ خانه‌ی دوست کجاست؟ می‌بینیم (دری که سپس به‌صورتِ یک مایه‌ی تصویری سراسرِ فیلم را درمی‌نوردد: از درِ کلاس تا درِ خانه‌ها)، یا مثل پنجره‌ی خودروی سواری در زندگی و دیگر هیچ... و طعمِ گیلاس، که فیلم با آن‌ها به خارج گشوده می‌شود (یا مقدّمات‌اش چیده می‌شود) تا بعدش همین بازگشایی، همین مقدّمه‌چینی و همین اندازه از گشایش (نگاه) به‌تقریب هرگز قطع نگردد.

   در جعبه‌ی نگاه سالن سینما، نگاه بیننده، در درجه‌ی اوّل در مقابل نمایش، یا در مقابل تماشا قرار ندارد، بلکه قبل از هرچیز (و بی‌آن‌که موضوع تماشا منتفی باشد) نگاه بیننده در جعبه‌ی نگاه دیگری که نگاه فیلم‌ساز باشد داخل می‌شود. به همین ترتیب است که در پیش‌درآمدِ زیرِ درختانِ زیتون، بازیگری که نقشِ فیلم‌ساز را به‌عهده دارد جلو می‌آید و درحالی‌که رودررو به ما می‌نگرد نام و نشانِ خودش را می‌گوید. نگاهِ ما در نگاهِ او جا می‌گیرد، درست مثل کسی که پشتِ سر دیگری‌ست و پا در جا پای او می‌گذارد و پیش می‌رود: در شروعِ کلوزآپ، گذرِ ناگهانی یک کامیون، در نمایی نزدیک به سمت چپ، دو مأمور انتظامی را از گوشه‌ی دیگر کوچه به ما نشان می‌دهد که پشت سر مردی، که تند‌تند به سمت راست کوچه حرکت می‌کند، و گام به گامِ او پیش می‌روند و همین حرکت دوگانه خودش دیگر نگاه ما را با خود می‌برد، یا این نگاه را «برمی‌دارد»،‌ در معنایی که امروزه مثلاً می‌گوییم فلان‌کس گروهی را با خود «برمی‌دارد» و به آن حرکت می‌دهد. این‌جا بحث بر سر انفعال‌پذیری، یا حتّا بحث بر سر اسارت نیست، بحث بر سر این است که با یک نگاه همراه بشویم تا ما نیز به‌نوبه‌ی خود بتوانیم بنگریم. نگاه ما اسیر نیست، امّا مسحور است، به دلیلِ این‌که ملزم است، بسیجیده است، این موضوع، بدون فشاری که اجبار می‌آورد،‌ ممکن نیست: ضبط تصویر به‌روشنی مثل نوعی نظام آداب است. نوعی آمادگی و پذیرشِ طرز رفتار در قبال جهان است.

   کیارستمی، نگاهِ بیننده را بسیج می‌کند: او این نگاه را فرا می‌خواند و بدان جان می‌بخشد، او این نگاه را به حالتِ بیداری درمی‌آورد. این‌جور سینما، اوّل از همه و به‌طور بنیادی از این جهت حضور دارد که چشم‌ها را بگشاید. و این همان کاری‌ست که پیش‌درآمدِ همه‌ی فیلم‌ها به‌عهده‌اش دارند، و همان کاری‌ست که در هر فیلمی تعدادی از نماها، که گویی در تأیید آن پیش‌درآمدها ساخته شده‌اند، بدان اختصاص یافته‌اند: کادربندیِ پنجره‌ی خودرو، صحنه‌ی عکس‌برداری، نمای توی آینه‌ی عقب، یا همین‌طور در باد ما را خواهد برد نمای ممتدی که روی «فیلم‌ساز» (مهندس، مردم‌شناس، در هر صورت، عکاس) می‌بینیم که سرگرم تراشیدنِ ریش خویش است و گویی از توی آینه‌ای که روبه‌روی او قرار دارد فیلم‌برداری شده، نمایی که از لحاظ نگاه روی خودش، ناممکن است، چون خود آن ناممکن و نامتناهی‌ست: در این نما بازتابی در کار نیست، زیرا این ما هستیم نه «خود او» که باید به این نگاه سرگرمِ نگریستن به ریش‌تراشی نگاه کنیم، درحالی‌که همه‌ی حواس ما معطوف به این است که ببینیم منظور نهانیِ او از این طلبِ تصویر چیست، اویی که قاطیِ کاری شده است که به او مربوط نیست، چرا که آمده از مراسم عزاداری‌ای فیلم بگیرد که نمی‌تواند آن‌را از آن خویش سازد. ولی، درست به همین ترتیب است که ما خواهیم توانست، با و به‌رغمِ او، نگاه درستی داشته باشیم، یعنی التفاتی به این عزاداری پیدا کنیم، التفاتی به این زنانی که مراسم‌اش را انجام می‌دهند، و به این مراسم دیرینه‌شان...

ژان‌لوک نانسی، عبّاس کیارستمی؛ بداهتِ فیلم؛

ترجمه‌ی باقر پرهام؛ نشرِ ایو ژِوارت، پاریس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠