شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امان از بهروز افخمي ...


وقتي مي گوييم بهروز افخمي رسما همه را سر كار مي گذارد به خيلي ها حتما بر مي خورد . مخصوصا به آن هايي كه كشته مرده ي او هستند . مخصوصا به خود من كه هر وقت افخمي را مي بينم تا دو سه روز سر حال هستم . اما از واقعيت كه نمي شود فرار كرد . او عادت حرف هايي بزند كه پاي شان نمي ايستد .
همه ي اين ها به كنار اما خبر خوش حال كننده يي ست كه او راهي اصفهان مي شود تا لوكيشن هاي فيلم تازه اش گاو خوني را پيدا كند . نمي دانم در طول نوشتن چهل و پنج صفحه ي اول فيلم نامه ي فراموشخانه چه اتفاقي افتاد كه استاد دست از آن فيلم شست . داستان جرمي كين البته داستان سختي بود . يك داستان با شيوه يي جالب درباره ي پيرمردي كه همه چيز را كم كم فراموش كرده ست . يك چيز ديگر هم البته هست : گاو خوني هم همان قدر سخت ست كه آسمان سياه شب . وقتي از افخمي پرسيدم چه جوري مي خواهد اين جور داستان ها را فيلم كند جواب خاصي نداد . توقع هم نداشتم جوابي بدهد . همان خنده ي معروف بهترين جواب بود . استاد فيلم نامه نويسي كارش را آن قدر بلد ست كه نبايد هيچ جوري نگران شويم . تنها چيزي كه هست يك جور كنجكاوي ست . يك جور كنجكاوي شاگرد به استاد . اين كه داستان جعفر مدرس صادقي در دست هاي افخمي چه شكلي مي شود . چه مي شود كرد ؟ وقتي نويسنده يي مثل جعفر مدرس صادقي و فيلم سازي مثل بهروز افخمي را دوست داشته باشيد دل تان عين سير و سركه مي جوشد تا فيلم آماده شود . گاو خوني چه جور فيلمي مي شود ؟ به دل م افتاده اگر افخمي فيلم را بسازد فيلم خوبي خواهد شد . فيلم خيلي خوبي ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :