شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه: هرگز از من مپرس

 The second-hand bookshop by Gerrit S

  

   دیگر هیچ میلی به خلق‌کردن ندارد. نمی‌داند به‌دلیلِ خستگی‌ست یا این‌که تخیّلش ـ که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده ـ حالا مُرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق‌کردن ساخته نشده، بلکه برای نقل‌کردنِ آن‌چه از دیگران یا خود فهمیده یا چیزهایی که واقعاً بر سرش آمده بود، ساخته شده است.

   ...

   فکر می‌کند از همان اوّل که در جوانی شروع به نوشتن کرد، در اشتباه بوده است. می‌بایست خیال را دوست می‌داشت؛ چنان‌که حالا حقیقت را دوست دارد. حال آن‌که عشقی که نثارِ خیال کرده، اندک و به‌سردی بوده است. او در پاسخ به آن‌ها چیزی جز تصاویری خیس و یخ ارزانی نکرده است.

   اینک از حقیقت چیزی می‌خواهد که خیال هرگز به او ارزانی نکرده است. درحالی‌که این‌را می‌خواهد، متوجّه است که امری محال را می‌خواهد. در لحظه‌ای که می‌خواهد حقیقت را بگوید، غرقِ تماشای خشونت و عمقِ آن می‌شود. فکر می‌کند که هرگز کاری نکرده جز این‌که اشتباه روی اشتباه انبار کند. چه ابله بوده است، تازه مشتی سئوالِ ابلهانه از خود پرسیده است. از خود پرسیده که آیا نوشتن برای او تکلیف بوده یا لذّت؟ ابله‍! نه این بوده نه آن. در بهترین لحظه‌ها برای او حکمِ سکونت بر روی این کره‌ی خاکی را داشته است.

 

ناتالیا گینزبورگ، هرگز از من مپرس، ترجمه‌ی آنتونیا شرکا، منظومه‌ی خرد، پاییزِ ١٣٨٩

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠