شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قلبِ او جای دیگری‌ست حالا، جای یکی‌دیگر است حالا...

 L'histoire d'Adèle H.

  

   می‌شود از کتابِ احمد اخوّت شروع کرد، از ای نامه‌!‌‌اش.

   می‌نویسد «آن‌چه در نامه مجذوبم می‌کند، دو ساحتِ دور و نزدیکِ آن است. نویسنده‌ای در نامه‌اش نوشته است: «سلام عزیزم. من این‌جا نشسته‌ام تا برایت از عشقم به تو و وحشت‌های جنگ بنویسم. حال وانمود می‌کنم که دارم با تو حرف می‌زنم...» نویسنده حالا این‌جا که نشسته (نمای نزدیک) خودش را مشغولِ نامه‌نویسی می‌بیند برای کسی که او دور است (یا دست‌کم کنارش نیست). اگر نزدش بود، دیگر به نامه‌نوشتن نیاز نبود. با خودِ او دردِ دل می‌کرد. «من» وقتِ نامه‌نویسی، خود و گیرنده را در ذهن مجسّم می‌کنم و ما، درحقیقت، دو روحیم که با هم حرف می‌زنیم. درضمن، خودم را برای  گیرنده طوری مجسّم می‌کنم که مایلم دیده شوم (این‌ها بیش‌ترِ اوقات ناخودآگاه صورت می‌گیرد)...»

   امّا نوشتنِ نامه همیشه لذّت‌بخش نیست. همیشه هستند کسانی که نوشتنِ نامه را دوست نمی‌دارند و بینِ آن‌ها همیشه کسی هست که مشهور باشد به نوشتن، به کنارِ هم نشاندنِ کلمات. کسی که نزدیک است به کلمه، وسواسِ بیش‌تری دارد برای نوشتن. می‌نویسد و خط می‌زند و ازنو می‌نویسد. فکر می‌کند که در نوشتن لذّتی نیست، که نوشتن جان‌کاه است، سخت است.  و یکی از این‌ها، لابد، کافکای نویسنده بوده است. 

   «کافکا، نویسنده‌ی آن‌همه نامه‌های خواندنی، بارها نوشت از نامه‌نویسی نفرت دارد؛ زیرا گرچه همه‌چیز مصنوعی و کاغذی‌ست، امّا فریبت می‌دهد که واقعی‌ست. نامه هم‌آغوشی با ارواح است. فقط تصوّر (یا تصویرِ) محبوبت را در اختیار داری. خودِ او صدها، و گاه هزاران کیلومتر دورتر زندگی می‌کند. با او دردِ دل می‌کنی، امّا آوایت را فقط خودت می‌شنوی. نامه‌نگاری به لخت‌شدن جلوِ ارواح می‌ماند؛ آن‌ها ما را می‌بینند و خودشان ناپیدا هستند. فقط حضورشان را احساس می‌کنیم. «من وقتِ نامه‌نویسی کاملاً متوجّهم کسی مرا زیرِ نظر دارد!» این‌را گرچه من هم کاملاً قبول دارم، امّا کافکا گفته است.» امّا علاوه بر این‌ها «درجه‌ی مَجازِ نامه‌ها یکسان نیست. همه مَجازی‌اند، امّا میزانِ واقعی و مصنوعی بودن‌شان تفاوت دارد. برای مثال، نامه‌های عاشقانه به این دلیل ممکن است خطرناک باشند (نوشته‌هایی که هرلحظه می‌توانند رابطه‌ی عاشقانه‌ای را افشا کنند) زیرا درجه‌ی واقعیت‌نماییِ آن‌ها زیاد است. این یک خط‌نویسیِ ساده نیست؛ نوعی ارتباط است و ممکن است بنیادِ‌ خانواده‌ای را از هم بپاشد. یک پیوند است و حتماً پاسخ می‌خواهد. گرچه همه‌ی نامه‌نگاری بر اصلِ پاسخ‌دادن استوار است، امّا در نامه‌های به‌اصطلاح عاشقانه رعایتِ این اصل حتمی‌ست.» (برای خواندنِ همه‌ی این نوشته‌ها نگاه کنید به ای نامه، احمد اخوّت، ١٣٨٨)

   می‌شود از مقاله‌ی بابک احمدی شروع کرد، از نامه‌ها؛ از حاشیه‌ای که بر سینمای فرانسوا تروفو نوشته است. به جست‌وجوی نامه برآمده است در سینمای تروفو. این فیلم‌ها را کسی ساخته که نامه‌نویسی را دوست می‌داشت.

   می‌نویسد «نامه مونولوگ است؛ تک‌گوییِ کسی که آن‌را می‌نویسد. خواندن، آغازِ دیالوگ است؛ کوشش در فهمِ دیگری و ایجادِ رابطه و گفت‌وگو با او. نامه‌خواندن. از حال و روزِ دیگری باخبر شدن، و برای درکِ آن‌چه او ننوشته، از میانِ واژه‌ها، کوشیدن. تلاش در کشفِ حقیقتِ پنهان. در ایجادِ رابطه. و اگر فرستنده را دوست داشته باشی، کوششِ ذهنی و عاطفی برای از میان بردنِ فاصله‌ی زمانی و مکانی که تو را دور کرده است. نامه‌نوشتن. نامه قرار است بیانِ «مکنوناتِ قلبی» باشد. قرار است آن‌چه را که حس می‌کنیم، یا فکر می‌کنیم، در آن بنویسیم. امّا معلوم نیست که نویسنده‌ی نامه راست بنویسد. شاید پشتِ این فرمول‌های انشای مؤدبانه، پشتِ این ابرازِ محبّتِ افراطی، پشتِ این واژه‌های به‌دقّت انتخاب‌شده، او خواسته و توانسته خیلی‌چیزها را پنهان کند. آیا نویسنده می‌تواند هرچه را که می‌اندیشد بنویسد؟ آیا خودش آگاه است که چه می‌خواهد بگوید، یا در حالِ نوشتن است که متن و دنیای آن‌را می‌سازد؟»

   امّا نامه‌هایی هستند که نوشته می‌شوند، چون نویسنده‌شان چاره‌ای نداشته غیرِ نوشتن، غیرِ پناه‌بردن به کلمه‌ها. حرفی نمی‌شود زد. کلمه‌ای به زبان نمی‌آید. می‌آید و نمی‌آید. گفتن ندارد هر کلمه‌ای. رودررو که می‌شوی، هر کلمه‌ای را نمی‌شود گفت. گفتن گاهی جایز نیست.

   «نامه را برای کسی که از ما دور است، با ما فاصله‌ی جسمانی دارد، می‌نویسیم به‌سودای ایجادِ نزدیکی. امّا او از ما دورتر می‌شود. با فرستادنِ نامه قبول می‌کنیم که پیشِ ما نیست (حتّا اگر اعتراف کنیم، راست یا دروغ، که «تو در قلبِ من جای داری»). به‌خاطرِ فاصله‌ی نشانه‌های زبان با حسّ واقعی، خواننده حرفِ ما را نمی‌فهمد. چون نمی‌شود با زبان و در زبان حرف‌ها را گفت و نوشت.» (برای خواندنِ همه‌ی این نوشته‌ نگاه کنید به نامه‌ها، بابک احمدی، فیلم، شماره‌ی٣٢۶)

   و مگر نه این‌که در سرگذشتِ آدل ﻫ. (فرانسوا تروفو) هم آدل وقتی می‌بیند حرفش را نمی‌شنوند، وقتی می‌بیند انگار چاره‌ای نمانده غیرِ نوشتن، دست می‌برد به قلم؟‌ نامه را برای کسی می‌نویسد که در همان شهر است، امّا دور از اوست، فاصله‌ی جسمانی دارد از او، روحش با او است. نامه را می‌نویسد برای این‌که یارِ گریخته را، یارِ بی‌وفا را برگرداند، امّا هرچه بیش‌تر می‌نویسد، هرچه کلمه‌های روی کاغذ بیش‌تر می‌شوند، بیش‌تر مطمئن‌ می‌شود که یار پیش‌اش نیست، که جای دیگری‌ست، که گوشه‌ی دیگری‌ست، که سرش گرمِ چیز دیگری‌ست، کسی دیگر شاید. و کسی که دیگر نیست، کسی که هست، امّا دلش با تو نیست، که سرش جای دیگری گرم است، اعتنایی نمی‌کند به جمله‌ی «تو در قلبِ من جای داری». نمی‌‌فهمد این جمله را انگار. قلبِ او جای دیگری‌ست حالا، جای یکی‌دیگر است حالا...

 

   سرگذشتِ آدل ﻫ.، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠