شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کافه‌ی بندر، شعری از ریبئیرو کوتو

  Broken Pier by DaviD GaLDino

  

   کسی نمی‌داند این زنی که کافه‌ی بندر را می‌گرداند

   پیر است یا جوان

   کسی هنوز عشق‌بازی نکرده با این زن

 

   مردها می‌‌روند این کافه

   عرق می‌خورند و

   مستِ مست برمی‌گردند

   ولی صورتِ زن را نمی‌بینند

 

   عرق‌های خوبی دارد

   پُر می‌کند گیلاس‌ها را

   ولی قول نمی‌دهد عشق‌بازی کند با کسی

 

   عرق بخورید تا خرخره

   آن‌قَدَر بخورید که بتّرکید

   قر بدهید آن‌وسط

   آواز بخوانید

   ولی خیالِ نوازشِ سینه‌هایش را

   دور کنید از ذهن‌تان

   دستِ کسی به این زن نمی‌رسد

 

   هیچ ملوانی صدای عشق‌بازی‌اش را نشنیده

   هیچ ناخدایی قامتش را پشتِ پیشخان ندیده

 

   قایقی آماده‌ی رفتن است در بارانداز‌

   تلوتلو می‌خورند ملوان‌ها

   مستِ مست‌اند ناخداها

   آخرین بندرِ دنیاست این‌جا

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدتحریر: ریبئیرو کوتو برزیلی بود. هزاروهشتصد و نودوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و شصت‌وسه مُرد. روزنامه‌نویس بود، قاضی بود، دیپلمات بود، داستانِ کوتاه و رمان می‌نوشت و شاعرِ خوبی هم بود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠