شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه: راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟

  

   آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟ وقتی بود که تابوت را سوزاندند؟ درش را بستند؟ وقتی آخرین نفس را بیرون داد؟ وقتی برای آخرین‌بار نشست و چیزی گفت؟ آخرین‌باری که مرا شناخت؟ آخرین‌باری که لبخند زد؟ آخرین‌باری که بدونِ کمکِ کسی کارِ خودش را انجام داد؟ آخرین‌باری که سالم و سرحال بود؟ آخرین‌باری که فکر کرد شاید سالم باشد، پیش از این‌که خبر را به او بدهند؟ در هفته‌های خویش، پیش از این‌که ترک‌مان کند، یا زندگی او را ترک کند، شاهدِ سلسله‌ای از فتورها بدیم؛ هر روز فکر می‌کردیم «نمی‌شود بیش از این بی‌شباهت به خود شود،» و هر روز می‌شد. مدام سعی می‌کنم آخرین لحظه‌ای را که هنوز، بی‌تردید، خودش بود پیدا کنم، کامل و تمام‌عیار، خودِ خودش...

   راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟، بلیک ماریسن، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ سخن، ١٣٨٠

   بعدِتحریر: راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟، فیلمی از آناند تاکر، براساسِ کتابِ بلیک ماریسن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠