زندگی در عشق، مُردن در خوشی...
گاهی نوشتن از هر فیلمی، نوشتن از هر فیلمسازی، انگار، بازآفرینی دنیایی دیگر است. دنیایی داری که پیشِ چشمِ همه هست (همه میبینندش؛ کافیست که چشم باز کنند) و دنیایی داری که مالِ توست (تو میبینیاش فقط؛ کافیست چشمها را ببندی). کارِ تو شاید درهمتنیدنِ این دو دنیاست؛ یکی کردنشان. بههم رساندنشان. ساختنِ دنیایی تازه. آفریدنِ دنیایی که همان دنیای قبلی نیست؛ هرچند شبیهِ دنیای قبلیست. این دنیای توست. شدهای مالکِ اخترکی که اجازه داری چراغهاش را مدام روشن و خاموش کنی. کسی دیگر نمیبیندش. اگر تو نگویی نمیبیندش. با چشمهای بسته میبینیاش. چشمهای بسته باز میشود وقتی دو دنیا یکی میشوند. دو دنیاست در یکی. ظاهرش از آنِ توست، باطنش از آنِ دیگری. کارِ تو نوشتن از این دو دنیاست؛ یکی کردنشان. و این میشود ترجمهی احوالاتِ خودت، جستوجوی خودت در دنیایی دیگر. جایی که میشناسیاش، جایی که غریبه نیستی. جایی که خودت ساختهای. جایی که مالِ توست. فیلم میبینی و میگویی این منم بهجای او. این منم که عاشق میشوم. این منم که در عاشقی شکست میخورم. این منم که رفتنِ یار را میبینم. این منم که در فراقِ یار میمیرم.
خودِ فیلم است که میگوید چگونه باید بابِ گفتوگو را با او باز کرد. این خودِ فیلم است که میگوید چگونه ببینَم، چگونه تماشایم کن، بیش از یکبار ببینَم. یک نظر، یک نگاه که هیچوقت کافی نیست. هربار از منظری ببینَم. آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، آن برقِ نگاه را خودش پیشنهاد میکند. میگوید ببین که آن پسرک چگونه قد کشیده و بزرگ شده. میگوید ببین که این خیابانها چهقدر جان میدهند برای قدمزدن. ببین که خیابان جای پرسهزنیست. ببین که این دل چگونه برای دیگری میتپد، بیآنکه دیگری گوشهی چشمی به این دلدادهی از پا افتاده داشته باشد. ببین که یار خوشْچیزیست. (در میانهی فیلمی که ذهنت سراغِ مقالاتِ شمسِ تبریزی را میگیرد. کجا گذاشتهام کتاب را؟) ببین که در طلبِ عشق چه میکند این آدم. ببین که میلِ به داشتنِ دیگری، میلِ بودن با او، میلِ دیدنِ هر روزهی او، چگونه آدمِ دیگری را خروارها زیرِ خاک دفن میکند. ببین که اگر خیال را جایگزین واقعیت کنی به کجا میرسی. ببین چه حالِ غریبی دارد آنکه دو یار، دو دوست، در برابرِ چشمهاش به دریا میزنند و سواریشان غرق میشود و بیآنکه او را در این بازی شریک کنند مرگ را به جان میخرند و حسرتی ابدی را به دلِ او میگذارند. ببین دنیا چگونه به آخر میرسد و روی سر هوار میشود وقتی یکی میبیند رفیقِ بیستسالهاش هیولای خودخواهیست که جانِ دیگران را میگیرد و اعتنایی به هیچچیز نمیکند. ببین چه میشود اگر یکی گم شود، اگر بودنِ تو بستگی داشته باشد به گمشدنِ دیگری. بودنت را به رخ میکشی، امّا نبودنِ اوست که به چشم میآید. ببین که خواست گاهی کور میکند آدم را، جبروتِ زنانه له میکند آدمی را که همهی وجودش خواستن است. ببین که عشق چگونه میتواند آدمی را از پا درآورد و آدمی چگونه اسیرِ عشق میشود گاهی. ببین چگونه آدم بدل میشود به فنرِ ساعتی در فشردهترین حالتِ مُمکن و چُنین فنری اگر از جا بجهد چه میشود. ببین چگونه یکی از ریاضیات مثال میزند و آسمان و زمین را به هم میبافد و چرخیدنِ زمین را بهانه میکند برای ابرازِ علاقه به دیگری. چگونه بگوید که دوستش میدارد وقتی چیزی تا مرگ نمانده است. ببین چگونه نگفتن، پنهانکردن، دمنزدن و کتمانکردن میرسد به مرحلهی انفجار. آتشی میشود زیرِ خاکستر. میسوزد و کمکم شعله میکشد و بالا میآید و وقتی اوج گرفت خاموشکردنش اصلاً آسان نیست. اصلاً ممکن نیست. میسوزد و میسوزاند. ببین که هر فیلمی، هر کتابی، هر کلمهای تو را به یادِ فیلمی، کتابی، کلمهای دیگر میاندازد. مهمْ شاید آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، آن برقِ نگاه است که باید دیده شود، کشف شود و طوری به چشم بیاید که درْجا بدل شود به کلمه، به جمله، به نوشته. میبینی که میخواستهای از فیلمی بنویسی که دوستش داشتهای، امّا دربارهی یکی نوشتهای که دوستش میداری. میبینی این کلمات در ستایشِ آن دیگریاند. میبینی آن حرف، آن اشاره، آن لبخند، آن برقِ نگاه تو را یادِ دیگری میاندازد. ببین که هر فیلمی، هر کتابی، هر کلمهای تو را به یادِ یکی میاندازد که روزهای برفی را پشتِ پنجره مینشیند و لیوانِ چای را با شکلاتِ ماکسیم میخورد...
بعدتحریر: عکسها، صرفاً، تزئینی نیستند.
