شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه‌ از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

  

   ... فکر کرده باید سقوط کنی تا ‌برسی به چیزی که دوست می‌داری یا خیال می‌کنی دوست می‌داری و ‌بعد فکر کرده پایین‌پریدن انگار سقوط نیست و صعود است و مثلِ این است که آدم از پنجره‌ی ساختمانی بلند بپّرد روی تشکِ فنریِ بزرگی که پهن کرده‌اند روی زمین و فنرهای این تشک آدم را ببرند بالاتر از آن جایی که پریده و بعد که چشم باز می‌کند ببیند سرِ جای اوّل‌ است و فکر ‌کند این چه سقوطی‌ست که برگشته همین‌جا و فکر ‌کند هنوز می‌ترسد از ارتفاع و فکر کند هنوز هر بلندی‌ای سرش را به دَوَران می‌اندازد و پیشِ خودش خیال ‌‌کند آن‌ها که عاشقِ این سقوطِ آزادند سرشان به دَوَران نمی‌افتد انگار و چشم‌های‌شان همین‌جور وقت‌ و بی‌وقت توی کاسه نمی‌چرخد انگار و اگر تن به این سقوط ندهند و به این سقوط راضی نشوند چشم‌ها‌ی‌شان از کاسه بیرون می‌زند انگار و توی همین خیال‌هاست که فکر می‌کند چه‌ بدبخت می‌شود اگر فنرِ این تشک زده باشد بیرون و یک‌راست برود توی چشم‌هاش و چشم‌هاش همین‌جور توی کاسه بچرخند و ببیند فال این لاو سقوط در عشق‌ است انگار و آدمی که فنری توی چشم دارد هیچ‌چی نمی‌بیند و کسی هم که هیچ‌چی نمی‌بیند به دردِ هیچ‌چی نمی‌خورد و انگیزه‌ای هم برای سقوط و صعود ندارد و با همان چشم‌هایی که از کاسه بیرون زده خیره می‌شود به دیگرانی که آماده‌ی سقوطند و راضی‌اند به سقوط و کیف می‌کنند از این سقوط و سقوط که می‌کنند چشم‌‌ها را باز می‌گذارند و دوست دارند همه‌چی را ببینند و همین‌که تهِ درّه را می‌بینند خیال می‌کنند رسیده‌اند به ملکوتی که ملکِ آدم بوده و جدّشان هم که سقوط کرده از بهشت توی همین درّه بوده و چی می‌شود اگر سقوط کنند و ‌برسند به جایی‌که آدم بوده و چی شده که آدم سقوط کرده و عشق اصلاً تهِ همین درّه است یا درّه‌ی دیگری‌ست و این می‌شود مهم‌‌ترین سئوال‌ِ همه‌ی زندگی انگار و دیده باید سقوط کند تا ‌برسد به چیزی که دوست می‌دارد یا خیال می‌کند دوست می‌دارد...‌

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : نامه‌ها