شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بعضی فیلم‌ها هست که نباید دوباره دید...

 

  

   گفتم، «این رمان مرا به یادِ فیلمی می‌اندازد، اسمش را یادم نیست، فناناپذیر، مرگ‌ناپذیر، از آلن رب‌گریه... ماجراهای آن فیلم هم در استانبول می‌گذشت. فیلمِ سیاه‌وسفیدِ بسیار زیبایی بود.»

   چهره‌اش یک‌باره غرقِ در شگفتی و لبخند شد. گفت، «شما هم آن فیلم را دیده‌اید؟»

   یادآوریِ آن فیلم موهبتی بود. می‌توانستم تا آمدنِ پیرمرد به آن گریز بزنم و از نظردادن درباره‌ی رمان و ترجمه‌ی او طفره بروم. گفتم، «سال‌ها پیش، در یک انجمنِ فیلمِ دانشجویی... با دیدنِ این فیلم بود که فهمیدم استانبول عجب شهرِ زیبایی‌ست.»

   گفت، «من هم آن فیلم را دیده‌ام، در پاریس. استانبول را هم دیده‌ام و حالا سرِ راهم آن‌جا چندروزی می‌مانم.»

   از جا بلند شد. به آشپزخانه رفت و بارِ دیگر با دو فنجان قهوه‌ی داغ و عطرناک به اتاقِ پذیرایی برگشت. گفت، «پس شما هم آن فیلم را دیده‌اید و خوش‌تان آمده... من در استانبول جای‌تان را خالی می‌کنم.»

   از او تشکّر کردم و گفتم، «البته نمی‌دانم که اگر آن فیلم را حالا ببینم چه احساسی خواهم داشت. بعضی فیلم‌ها هست که نباید دوباره دید. بهتر است خاطره‌ی آن دست‌نخورده برای آدم باقی بماند.»

   همچنان‌که به جایی در اتاق نگاه می‌کرد، گفت، «با نظرِ شما کاملاً موافقم، بعضی جاها و بعضی آدم‌ها را هم...»

 

   آه، استانبول [مجموعه‌ی داستان]، رضا فرّخ‌فال، انتشاراتِ اسپرک، ١٣۶٨

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠