شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بااین‌همه او در باطن نازک‌دل و رؤیایی بود...

 

   ... نور از پشت تابیده بود بر شانه‌های فراخِ معلّمِ جوان و طرّه‌های صاف پراکنده بر پیشانی و گلگون و مرطوب او را چون هاله‌ای زنده و گرم رخشان کرده بود.

   او در آن صندلیِ فاخرِ پشتی‌بلند و متّکی بر پهنه‌ی میز چون حاکمِ عرصه‌ی شطرنج بود و خانم‌های کوچک در دو سو پاسدارانی که همواره این وفاداری را با تعریفی به‌تفاهم‌رسیده و یک‌دل، پا‌به‌پا، نزدِ والدین و نزدِ خویشان ثابت کرده بودند و سرانجام اجازه یافته بودند در ییلاق نیز از فیضِ فضایلِ مدرّسِ بی‌نظیر بهره بگیرند و در فراغتِ مابینِ ساعت‌های طولانیِ درس، پابه‌پای او در یونجه‌زارها و کنارِ آسیاب‌ها و لابه‌لای تاکستان‌ها قدم بزنند و در نشئه‌ی تابشِ آفتاب و بوی چسبناکِ شیره‌ی علف‌ها و صدای گسترده‌ی سیرسیرک‌ها از تابِ عشق به خلسه بیفتند.

   او وقتِ پیاده‌روی شلوارِ سفیدِ کتانی‌اش را در نیم‌چکمه‌هایی برّاق از چرمِ لطیفِ بلوطی فرو می‌بُرد و دگمه‌های پیراهنِ آبی‌رنگش را باز می‌گذاشت و زمانی‌که با دو پای گشوده،‌ محکم و استوار، کنارِ گندم‌های دروشده با قدّی افراشته می‌ایستاد، ساتورنی بود که با تملّکی عام و بی‌مرز بر تمامِ پهنه‌ی بارآورِ دشتِ گسترده نظر می‌کرد.

   دو شاگردش از آرمان‌های او درباره‌ی مالکیت باخبر بودند و به تحسین و هم‌دلی بر آن‌ها ارج می‌گذاشتند. او بیزار از مالکیت بود و خانم‌ها از این‌که پدران‌شان مالکِ زمین‌هایی در آن نواحی بودند شرمگین می‌نمودند و معلّمِ جوان نیز گه‌گاه، در اوجِ خشمی حاصلِ بی‌عدالتی، بیش‌وکم تحقیرشان می‌کرد، امّا دختران بر این بودند که در جسمِ مفخّمِ او روحی بزرگ در تلاطم و طغیان است و هرگاه والاییِ اندیشه‌هایش را به یاد می‌آوردند، هر واکنشی را به رضایت از جانبِ او می‌پذیرفتند. بااین‌همه او در باطن نازک‌دل و رؤیایی بود...

غزاله علیزاده، بعد از تابستان، انتشاراتِ موج، دی‌ماهِ هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠