شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هرچه بزرگ‌تر می‌شد شبیه‌تر می‌شد...

 

   آدم‌ها، گاهی، انگار دوست می‌دارند که خودشان نباشند، که وانمود کنند یکی‌ دیگرند؛ یکی با رفتاری دیگر، یکی با هویّتی دیگر. و این یکی‌دیگر،‌ انگار، طوری حرف می‌زند که آدمِ اصلی حرف نمی‌زده، کارهایی را می‌کند که آدمِ اصلی نمی‌کرده و دنبالِ چیزهایی‌ست که آدمِ اصلی نیست. در آینه خودت را جورِ دیگری می‌بینی. روی کاغذ که می‌نویسی هویّتِ دیگری داری. ئی‌میلی داری که به‌ نامِ تو نیست (نامِ یکی که دوستش می‌داری؟)، وبلاگی می‌نویسی با اسمِ مستعار (نامی که دوست می‌داشتی مالِ تو باشد؟) و در روزنامه و مجلّه چیزی منتشر می‌کنی به نامی دیگر؛ نامی که خودت می‌شناسی‌اش، نامی که اگر تو نخواهی کسی نمی‌شناسدش. این تو نیستی؛ یکی دیگر است. تو همانی که دیگران می‌بینند. از چیزی فرار می‌کنی انگار. از گذشته‌؟ از آدمی که خودت باشی، یا از آدمی که دیگران هستند؟ و مگر می‌شود در این فرارْ ردّی به‌جا نگذاشت؟ جایی، بالأخره، چیزی هست که لو می‌دهد آدم را. عادتی قدیمی شاید؛ قطره‌ی اشکی شاید که بی‌وقت گوشه‌ی چشم می‌نشیند و برق می‌زند، سرفه‌ای بی‌وقت شاید که حرف را می‌بُرد، یا تکیه‌کلامی شاید که در میانه‌ی حرف‌هایی نامعمول خودی نشان می‌دهد. همیشه انگار چیزی هست که دستِ آدم را رو کند. آدم، همیشه،‌ دستِ خودش را رو می‌کند انگار.

    امّا گاهی می‌شود شخصیتی (آدمی) آفرید که هم خودِ آدم است و هم خودش نیست. (کارِ نویسنده همین است دیگر.) چیزی از وجودِ او در وجودش هست، امّا همه‌ی وجودش با او یکی نیست. (چه‌کسی از آفریدن بدش می‌آید؟)‌ این دوّمی آفریده‌ی اوّلی‌ست. راه‌وچاه را اوّلی نشانش می‌دهد. از این راه برو. این‌ راه را نرو. عاشق شو. دل بکَن. نامه‌ای بنویس و عشقت را اعلام کن. خبر بده که دل به دلش داده‌ای. عشقت را برای خودت نگه دار و در خیابان‌ها قدم بزن. در خیابان‌های همیشه‌شلوغ دنبالِ تنهایی‌ات بگرد. دوّمی شبیهِ اوّلی‌ست؛ تمثالِ اوست، تصویرِ او، شبیهِ او. کودکی‌اش شبیهِ کودکی اوّلی‌ست، جوانی‌اش شبیهِ جوانی اوّلی‌ست. و گاهی اوّلی، در میانه‌ی راه، مسیرِ دوّمی را عوض می‌کند. شخصیتی (آدمی) که راه را طورِ دیگری می‌رود. راهی را می‌رود که اوّلی نرفته است. کاری را می‌کند که اوّلی نکرده است. حرفی را می‌زند که اوّلی نزده است. (چرا نرفتی؟ چرا ماندی؟ چرا نگفتی که دوستش می‌داری؟ چرا سکوت کردی؟)

   آنتوان دوآنل آفریده‌ی فرانسوا تروفوست؛ یکی شبیهِ او، تصویرِ او در سینما. امّا ژان‌پی‌یر لئو، بازیگرِ نقشِ آنتوان دوآنل، هرچه بزرگ‌تر می‌شد، شبیه‌تر می‌شد به تروفو. کوچک‌تر که بود، در سال‌های نوجوانیِ آنتوان که بود، آن‌قدرها شبیهِ تروفو نبود. تروفوی نوجوان نحیف‌تر از او بود؛ لاغرتر و افسرده‌تر. (عکس‌هاش را می‌شود دید) منزوی بود و گوشه‌گیر. نمی‌خندید. رانده و مانده بود انگار. کسی دوستش نمی‌داشت. بازی نمی‌کرد. کسی هم با او بازی نمی‌کرد. امیدی به چیزی نداشت. به‌جای بازی با دیگران کتاب می‌خواند (داستان‌هایی مخصوصِ بزرگ‌ترها) و دور از چشمِ بزرگ‌ترها به سینما می‌رفت (فیلم‌هایی برای بزرگ‌ترها) و روی نزدیک‌ترین صندلی به پرده‌ی سینما می‌نشست. امّا ژان‌پی‌یر لئوی نوجوان افسرده نبود، منزوی و گوشه‌گیر نبود. می‌خندید، بازی می‌کرد، شیطان بود و شیطنتی در نگاهِ پسرکِ پانزده‌ساله بود که به چشمِ تروفوی بیست‌وهفت‌ساله خوش می‌درخشید. دوازده‌سال فقط؟ می‌توانست برادرِ کوچک‌ترش باشد؛ پسرکِ خوش‌بخت‌ِ یک خانه، تَه‌تَغاریِ دوست‌داشتنی خانه که مصائبِ برادرِ بزرگ‌تر را به چشم دیده. همه‌ی محبّتی را که نثارِ برادرِ بزرگ‌تر نشده، به‌نفعِ خودش مصادره می‌کند و حالا خانه قلمرو اوست، مهر و محبّتْ قبضه‌ی قدرتِ اوست، مالِ اوست انگار. چرا جولان ندهد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠