شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم...

 

 

   زن: گوش کن. من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو فراموشی را نمی‌شناسی.

   زن: من هم مثلِ تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی هستم. من فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی نیستی.

   زن: من هم مثلِ تو سعی کردم با تمامِ نیروهایم علیه فراموشی مبارزه کنم. من هم مثلِ تو فراموش کرده‌ام. من هم مثلِ تو آرزوی یک به‌خاطرآوردنِ تسلّی‌ناپذیر را داشته‌ام؛ خاطره‌ای از سنگ و سایه. من با تمامِ قوایم، تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، علیه وحشت مبارزه کرده‌ام؛ وحشتِ درک‌نکردن چرای یک خاطره. من هم مانندِ تو فراموش کرده‌ام... چرا باید احتیاجِ مُبرمِ به‌خاطرآوردن را انکار کرد؟...

 

   هیروشیما، عشقِ من؛ نوشته‌ی مارگریت دوراس؛ ترجمه‌ی هوشنگ طاهری؛ دی‌ماهِ هزاروسیصد و چهل‌وهشت

    هیروشیما، عشقِ من، ساخته‌ی آلن رنه

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠