شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پنجره‌ی نیمه‌بازی که باد تکانش می‌دهد...

 

The Sacrifice 

 

   خواب‌ها همیشه خبر از واقعیتی می‌دهند که گوشه‌ای از خیالِ ما جا خوش کرده است. واقعیتی هست که می‌بینیمش؛ شهر و آدم‌ها و رفتارها. همه‌چیز، شاید، در فاصله‌ی دو نگاه به یاد می‌ماند. همیشه هم خواسته‌ی ما نیست. می‌بینیم بی‌آن‌که عمدی در کار باشد و این دیدنی‌ها در ذهن می‌مانند، بی‌آن‌که عمدی در کار باشد. چشم‌ها همیشه پیِ چیزی برای دیدن می‌گردند. کارِ چشمْ دیدن است. گشتن و دیدن. در همین گشتن‌هاست که دیدنی‌ها را کشف می‌کند و در همین گشتن‌هاست که می‌بیند چیزهایی را دوباره باید دید.

   دنیای آندری تارکوفسکی هم، از این نظر، دنیای دیدن است؛ دنیای گشتن و دیدن. واقعیتی در کار است که می‌شود لحظه‌ای آن‌را دید و به دستِ فراموشی سپردش. یا می‌شود لحظه‌ای آن‌را دید و گوشه‌ای از خیال آن‌را نگه داشت. مسأله، شاید، دیدارِ اوّل است با هر چیزی؛ دیدنِ چیزی که ظاهراً عجیب نیست. درختی‌ست بلندبالا، پسرکی‌ست با سطلی در دست، لیوانِ آبی‌ست که روی میز جا خوش کرده، صندلیِ کهنه‌ی شکسته‌ای که نمی‌شود رویش نشست، پنجره‌ی نیمه‌بازی که آبیِ آسمان و شاید زردیِ آفتاب را نشان می‌دهد، دری که راه به جایی دیگر می‌برد، جاده‌ای‌ که می‌رسد به جایی در دوردست. ظاهراً چیزِ عجیبی نیست در این‌ها. همه‌چیز، ظاهراً، همان است که می‌بینیم. امّا عجایبِ‌ این چیزها وقتی آشکار می‌شود که دوباره می‌بینیم‌شان. دیدارِ دوّم. بازبینی. درختی که باد شاخه‌هایش را تکان می‌دهد، پسرکی با سطلی در دست که قطره‌های آب از آن بیرون می‌زنند و روی لباسش می‌ریزند، آبی که در لیوان، انگار، تکان می‌خورد بی‌آن‌که کسی تکانش داده باشد، پنجره‌ی نیمه‌بازی که باد تکانش می‌دهد.

   این کتاب درباره‌ی سینماست؛ آموزشِ سینما نیست. درباره‌ی ماهیتِ سینماست از نگاهِ فیلم‌سازی که سینما را جدّی می‌دید؛ چیزی فراتر از اسبابِ تفریح و سرگرمی. به چشمِ فرصتی برای اندیشیدن شاید. تارکوفسکی می‌گوید برای فیلم‌ساختن، باید مجهّز بود به چشم‌هایی که هیچ‌چیز را نادیده نمی‌گیرند. می‌گوید واقعیت همیشه چیزِ جذّابی‌ست برای تماشاگران. می‌دانند که آن‌چه روی پرده تماشا می‌کنند، حقیقتی‌ست متعلّق به روزهای قبل. می‌گوید ثبتِ واقعیت است که برای تماشاگران اهمیت دارد. می‌آیند برای دیدنِ چیزی که می‌دانند واقعی‌ست. برای دیدنِ چیزی که، شاید، پیش از این هم آن‌را دیده‌اند، امّا بی‌اعتنا از کنارش گذشته‌اند. دیدن و ندیدن، گاهی، یکی‌ست. همه‌چیز بستگی دارد به آدمی که می‌بیند، یا نمی‌بیند. ثبتِ‌ واقعیت برای همین مهم است. اهمیتش برمی‌گردد به دیدن، به پیوسته‌دیدن و حفظِ زمان. امّا واقعیت بدونِ زمان معنا ندارد. زمان همان است که هست. همان است که همیشه حس می‌کنیمش. دست‌بُردن در زمان چیزی نیست غیرِ مخدوش‌کردنش. زمان امتدادی دارد که نباید آن‌را نادیده گرفت. زمانی که مخدوش شود، کوتاه شود، حقیقی نیست.

   همین است که تارکوفسکی می‌نویسد «در فاصله‌ی دو دهه، کمابیش آثارِ ادبیِ فیلم‌شده‌ی زیادی به وجود آمد. نمی‌توان گفت تمامِ ادبیات، امّا میزانِ زیادی از سوژه‌های تئاتری به‌صورتِ فیلم ساخته شدند. سینماتوگراف مصرف‌کننده‌ی شیوه‌های ساده و اغواگرِ ثبتِ چشم‌اندازهای تئاتری شد. از آن زمان، سینما در راهِ فریب‌کاری گام نهاد، و باید اذعان کنیم که جز اندوه و حسرت در وادیِ سینما نکاشته‌ایم. من درباره‌ی فاجعه‌ی مصوّرسازیِ سینمایی صحبت نمی‌کنم، فاجعه‌ی اصلی قصور از استفاده‌ی هنرمندانه از گران‌بهاترین توانِ سینما، یعنی توانِ تجسّمِ زمانِ حقیقی‌ست. سینما، قبل از هر چیز، تجسّمِ زمان است.» (صفحه‌ی چهل‌ونُه)

   این زمانِ حقیقی، یعنی زمانی که می‌بینیمش؛ زمانی که ادامه دارد، زمانی که پیوستگی‌اش ما را به دیدن دعوت می‌کند. و البته تارکوفسکی این‌ نکته را هم توضیح می‌دهد که «سینما در زمان زندگی می‌کند، همان‌گونه که زمان نیز در او زندگی می‌کند. این شرطِ لازم است که سیمای درونی (در میانِ دیگر عناصر) به سینماتوگراف تبدیل شود و این خود از انتخابِ کادرِ متفاوت آغاز می‌شود. هر شیئ بی‌جانی مانندِ میز، صندلی، لیوان، در کادرهای جداگانه از کلّ فیلم نمی‌توانند خارج از زمانِ جای معرّفی شوند، چرا که معرّفِ بخشی از زمان‌اند، در غیرِ این صورت، در زمانی مجهول به‌نظر می‌رسند.» (صفحه‌ی پنجاه‌وچهار)

   و این یعنی همه‌چیز باید نشان از حقیقتی داشته باشد که صحنه‌ی فیلم را می‌سازد. چیزی که در صحنه نیست و بعد اضافه می‌شود، جعلی‌ست. جعل یعنی اضافه‌کردن یا کم‌کردنِ چیزی. حقیقتی در کار است که همه‌چیزِ آن طبیعی به‌نظر می‌رسد. کم و زیاد کردنش، معنایی نمی‌دهد غیرِ این‌که آن‌چیز دست‌خوشِ تغییر شده است. تغییرِ حقیقت هم، البته، ممکن نیست. حقیقتی که تغییر می‌کند، حقیقت نیست. چیزِ دیگری‌ست. نامِ دیگری باید برایش انتخاب کرد.

  نکته‌ی اساسیِ ایده‌ی تارکوفسکی درباره‌ی زمان و سینما، شاید، همین مخدوش‌نکردنِ زمانیِ واقعی باشد. هر چیزی درست در همان لحظه‌ای که اتّفاق می‌افتد واقعی‌ست و اگر بعدِ آن چیزی را اضافه کنند، یا چیزی را کم کنند، واقعیت، مخدوش می‌شود. به چشمِ تارکوفسکی سینماتوگراف تنها هنری‌ست که می‌تواند بافت و حقیقتِ جاریِ زنده و متغیّرِ درونیِ زمان را منتقل می‌کند. می‌شود به این فکر کرد که تارکوفسکی در کنارِ سینما عکّاسی هم می‌کرد و آن‌طور که تونینو گوئرای فیلم‌نامه‌نویس (در مقدّمه‌ی کتابِ عکس‌های پولارویدِ کارگردان) می‌گوید، عکس را زمانِ متوقّف‌شده می‌دانست.

   همیشه این زمان است که در برابرِ چشم‌های ماست. همیشه ما به زمان خیره می‌شویم. از این نظر، عکسْ ثبتِ لحظه‌ای‌ست از زمان شاید. زمانی‌ست که آن‌را متوقّف کرده‌اند به‌نیّتِ جاودانگی. امّا سینماتوگراف می‌تواند زمان را آن‌گونه که واقعاً هست و آن‌گونه که واقعاً جریان دارد نشان بدهد. تماشای درختی که در باد شاخه‌هایش تکان می‌خورند، قاعدتاً، فرق دارد با تماشای عکسی از درختی که باد شاخه‌هایش را تکان داده. اوّلی جریان دارد، پیوسته است و دوّمی ثابت و متوقّف است و ایستا. در اوّلی شاید هربار که باد می‌وزد، مسیرِ شاخه‌ها تغییر کند، شاید برگی از درخت بیفتد و در هوا چرخ بزند، شاید باد این برگ را دورتر از درخت ببرد. امّا در دوّمی آن‌چه می‌بینیم، ثبتِ لحظه‌ای‌ست که شاخه تکان خورده، یا برگی میانِ زمین و آسمان مانده، یا برگی که باد با خودش برده. از این نظر، شاید، عکسْ صرفاً بخشی از زمان را ثبت می‌کند و سینماتوگراف همه‌ی آن‌را. دست‌کم تا وقتی دوربین روشن است و فیلم می‌گیرد، حقیقت ثبت می‌شود و لحظه به لحظه تغییر می‌کند. عکسْ تنها یک لحظه از این حقیقت است.

   شاید همین است که تارکوفسکی را وامی‌دارد به گفتنِ این‌که «مهم نیست دوربین چگونه مستقر شده، مهم این است که آن‌چه ثبت می‌کند، شکلِ مشخّص و غیرِ قابلِ تکراری از حقیقتِ در حالِ تغییر را منتقل کند.» (صفحه‌ی پنجاه‌وپنج)

   نکته، شاید، همین باشد: هیچ دو نگاهی را نمی‌شود سراغ گرفت که حقیقت را یک‌جور ثبت کرده باشند. حتّا اگر دو دوربین را کنارِ هم بگذاریم تا از درختی در باد فیلم بگیریم، تصویری که دوربینِ اوّل ثبت کرده، فرق می‌کند با تصویری که دوربینِ دوّم گرفته. فرق در همه‌چیز است. از هر منظری، حقیقتِ در حالِ تغییر را می‌شود ثبت کرد. مهم این است که حقیقتِ در حالِ تغییر، دستخوشِ تغییرِ دیگری نشود. هر تغییرِ نگاهی می‌تواند این حقیقت را مخدوش کند.

   و خب، حقیقت، شاید، همه‌ی چیزی بود که آندری تارکوفسکی از سینما طلب می‌کرد؛ همه‌ی چیزی که، شاید، از زندگی در این دنیا هم می‌خواست.

 

   مشخصاتِ کتاب از این قرار است:

   آندری تارکوفسکی و راهش

   گردآوری و ترجمه از متن روسی: مهران سپهران

   نشر چشمه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠