شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ‌وقت زنده نبوده است...

 

 

   ضرب‌المثلِ مشهوری هست که می‌گوید سرخ‌پوستِ خوبْ سرخ‌پوستِ مُرده است و جیم جارموش هم در مردِ مُرده‌اش، عملاً، ویلیام بلِیک را به‌ هم‌قدمی و هم‌دمی با یک سرخ‌پوست [نوبادی = هیچ‌کس] وامی‌دارد و او را به مرتبتِ سرخ‌پوستی می‌رساند تا مرگ‌اش آرام‌تر و دل‌پذیرتر شود.

   به‌واسطه‌ی نوبادی‌ست که ویلیام بلِیکْ خودش را کشف می‌کند، بی‌آن‌که، حقیقتاً، کشفی در کار باشد. آن ویلیام بلِیکی که نوبادی شعرهایش را خوانده، آدمی‌ست سخت بزرگ و این ویلیام بلِیکِ حساب‌داری که به‌جست‌وجوی شغل راهیِ ماشین (شهری در غرب) شده، آدمی‌ست سخت معمولی، امّا برای نوبادی یکی‌نبودنِ این دو ویلیام بلیکْ اهمیّتِ چندانی ندارد و همین است که کمک به این مردِ مُرده را وظیفه‌ی خودش می‌داند و او را سوارِ قایقی می‌کند تا، در کمالِ آرامش، به نقطه‌ی پایانیِ زندگی‌اش برسد. خودِ نوبادی هم، البته، در راهِ کمک و حفاظت از بلِیکِ حساب‌دار، از پای درمی‌آید و به سرخ‌پوستِ خوبی بدل می‌شود و احتمالاً امیدوار [یا مطمئن؟] است که ویلیام بلِیک هم پیش از مُردن، به‌کمکِ خونِ آن آهوبچه‌ی مُرده‌ای که در جنگل دیده، ظاهری سرخ‌پوست‌وار پیدا کرده و حالا در این سفرِ پایانی روی آب، درست مثلِ یک سرخ‌پوست می‌میرد.

   در این سیرِ طولانی، ویلیام بلِیک از یک آدمِ بی‌دست‌وپای معمولی، به یک آدم‌کُشِ سنگ‌دل تبدیل می‌شود که در مواجهه با هر آدمی می‌تواند او را به ضربِ گلوله‌ای از پای درآورد. امّا، علاوه بر همه‌ی این‌ها، باید این‌را هم در نظر داشت که بخشِ اعظمِ این مواجهه‌ها و البته آدم‌کُشی‌ها، زمانی اتّفاق می‌افتند که ویلیام بلِیک یک مردِ مُرده است؛ گلوله‌ای که کنارِ قلب‌اش نشسته، او را بدل کرده به مردِ مُرده‌ای که مرگ را به دیگران هدیه می‌کند.

   نکته این است که ویلیام بلِیکِ حساب‌دار، برای زندگی راهیِ شهری در غرب (با عنوانِ معنادارِ ماشین) می‌شود، امّا از مرگ سر درمی‌آورد و می‌شود بدیلِ (حالا) مُرده‌ی شاعری که پیش‌تر مُرده است. مرگْ سفر است، امّا جنس و کیفیتِ این سفر، ظاهراً، شباهتِ چندانی به زندگی ندارد. مثلِ هر سفری مرگ را هم می‌توان با دیگران شروع کرد، امّا درست از لحظه‌ای که مرگ، حقیقتاً، از راه می‌رسد و چشم‌ها بسته می‌شوند و پرده فرو می‌افتد، تنهایی هم آغاز می‌شود. از این‌جاست که دیگر نمی‌شود این سفر را با دیگری شریک شد. این سفری‌ست که باید تنهایی آن‌را تجربه کرد.

   می‌شود به کتابِ نوربرت الیاس، تنهاییِ دمِ مرگ، یا تنهاییِ مُحتضران فکر کرد: مردمان با طردِ آن‌ها که در آستانه‌ی مرگ‌اند، عملاً، معنا را از زندگیِ خود طرد کرده‌اند. نکته‌ی اساسی را خودِ الیاس می‌گوید «مرگْ مسأله‌ی زندگان است؛ مُردگان هیچ مسأله‌ای ندارند. از میانِ تمامیِ موجوداتی که روی زمین می‌میرند، فقط انسان است که مُردن برای او مسأله است.» [برای خواندنِ تنهاییِ محتضران به‌ترجمه‌ی یوسف اباذری رجوع کنید به ارغنون، ویژه‌ی مرگ، شماره‌ی بیست‌وشش و بیست‌وهفت. ترجمه‌ی دیگر این متن به‌نامِ تنهاییِ دمِ مرگ، به‌فارسیِ امید مهرگان و صالح نجفی از سوی انتشاراتِ گامِ نو منتشر شده.]

   آن‌چه بلِیکِ حساب‌دار می‌خواهد شغلی‌ست که به‌واسطه‌اش دنیای خود را بسازد، امّا آن‌چه نصیب‌اش می‌شود سلوکی معنوی‌ست. مرگِ تدریجیِ بلِیکْ ادامه‌ی زندگیِ اوست. جمله‌ای را به‌یاد آوریم که نوبادی درباره‌ی آن گلوله می‌گوید. گلوله درست نزدیکِ قلبِ او نشسته؛ نمی‌شود دَرَش آورد، پس از همین حالا، تا لحظه‌ای که چشم‌هایش را برای همیشه ببندد، مردی مُرده است. امّا مرگْ هم، انگار، مثلِ دارو، کم‌کم اثر می‌کند. تقدیری اگر در کار باشد، می‌شود گفت تقدیرِ ویلیام بلِیکِ حساب‌دار، از ابتدا، مُردن بوده است؛ زنده‌بودن امّا بدیلِ یک مُرده‌بودن.

   ویلیام بلِیکِ حساب‌دار هیچ‌وقت خودش نیست. همه‌ی عُمر بدیلِ شاعری‌ست که سال‌ها پیش از او دنیا را دیده و آن‌چه را دیده روی کاغذ آورده و بعد چشم‌هایش را بسته و مُرده. و چه‌چیزی دردناک‌تر از این که زندگیِ آدم بشود ادامه‌ی مُردگیِ آدمی دیگر؟

   فروغ فرّخزاد نوشته بود

   چگونه می‌شود به آن‌کسی که می‌رود این‌سان

   صبور

   سنگین

   سرگردان

   فرمان ایست داد؟

   چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ‌وقت

   زنده نبوده است...

 

   مردِ مُرده، ساخته‌ی جیم جارموش

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠