شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلِ تاریکی

 


 

   ای والِ نابودی‌بخشِ تسخیرناشدنی، تا آخرین نفس با تو درمی‌آمیزم، از قلبِ جهنّم بر تو دشنه می‌زنم، و به‌خاطرِ کینه‌ای که در دل دارم، آخرین نفسِ خود را، همچون تُفی بر تو می‌افکنم. همه‌ی تابوت‌ها و نعش‌کش‌ها را در یک آبگیرِ مشترک فرو نشان! و از آن‌جا که هیچ‌یک از آن‌ها از آنِ من نمی‌تواند بود، در آن حال که هنوز تو را دنبال می‌کنم،‌ هرچند به تو بسته خواهم ماند، بگذار ای والِ ملعون آن‌قدر کشیده شوم تا بندم از بند بُگسلد! این‌چنین نیزه را از کف می‌نهم!

آخرین کلامِ ناخدا اِهِب به والِ سفید

   نفرت و کینه‌، ظاهراً، میراثی‌ست که ناخدا اِهِب برای نسل‌های بعدِ خود به ارمغان گذاشت و سام کوئینتِ ماهی‌گیر هم یکی از نسلِ اوست. کارِ ناخدا اِهِب شکارِ وال‌های زبان‌بسته‌ای‌ست که آدم‌ها می‌خواهند از حجمِ عظیم گوشت و چربی‌شان نهایتِ سود را ببرند.

   در رمانِ پُرورقِ هرمان مِلویل، نه ناخدا نماینده‌ی خیر است و نه موبی‌دیک نماینده‌ی شرّ. نسلِ بعدِ او هم که سام کوئینت باشد، دریانوردی‌ست که خود را عظیم‌تر از ماهیانِ دریا می‌بیند و پیِ راهی می‌گردد اوّل برای اسیرکردن و بعد کشتنِ کوسه‌‌ای که خواب را از چشمانِ مردمانِ بخت‌برگشته ربوده است. این‌بار ماهیِ دریا بدل شده است به نمادِ شرّ (مزاحمی که شناگران را می‌کُشد) و کوئینت دریادلْ سودایی غیرِ نابودی این نمادِ شرارت در سر ندارد. امّا همان‌طور که اسماعیلی در آن سفر اِهِب را همراهی می‌کند و بعد می‌شود راویِ داستانِ‌ او، این‌جا هم برودی‌ست که باید مردِ دریا را همراهی کند و مرگش را ببیند؛ هرچند برودی، این پلیسِ محلّی، از آب می‌ترسد و کار در منطقه‌ی ساحلی برایش آسان نیست. اضطرابِ همیشگی‌اش، شاید، نتیجه‌ی همین ترسِ از آب باشد و البته نقشِ پسرش را هم در این وضعیت نباید نادیده گرفت. برودی از ناشناخته‌ها، از نادانسته‌ها می‌ترسد و از این نظر، مت هوپر نقطه‌ی مقابلِ اوست؛ یکی که خیال می‌کند همه‌چیز را درباره‌ی کوسه‌ها می‌داند و به این همه‌چیزدانی سخت می‌بالد.

   دانش مهمّ است البته، امّا تجربه، گاهی، نقشی مهم‌تر از دانش دارد. (پیرمرد و دریای ارنست همینگ‌وی را به‌یاد بیاوریم.) همین است شاید که کوئینت در مقایسه با این‌دو بیش‌تر به رهبر و فرمانده شبیه است؛ چون می‌داند که کوسه‌ها اهلِ شوخی نیستند و شکارِ ماهیِ بزرگی که با هربار بیرون‌پریدن از آبْ آدم‌ها را می‌ترساند، اصلاً آسان نیست. علاقه‌ی بیمارگونه‌ی کوئینت به کوسه، صرفاً، نشانه‌ی کنجکاوی نیست، نشانه‌ی میلِ اوست به انتقام، میلِ یکی‌ست که زندگی به روشِ دیگران را دوست نمی‌دارد و، انگار، پیِ راهی می‌گردد برای خلاص‌کردنِ خودش و چه راهی مطممئن‌تر از شکارِ کوسه‌ای که هرچه می‌گذرد وحشی‌تر می‌شود؟

   این سه آدمی که دل به دریا می‌زنند تا امیدِ ساحل‌نشینان نقشِ برآب نشود، لابد، از جان گذشته‌اند. کوسه‌ای که پیشِ چشم‌ِ ماست، سخت تواناست؛ عقلی هم اگر در سرش نیست، دست‌کم هوش دارد و به‌واسطه‌ی همین هوش است که بازی را، هرلحظه، به‌نفعِ خود تغییر می‌دهد. امّا مشکل، شاید،‌ این‌جاست که شکارچیانِ‌ کوسه، اساساً، آدم‌های مسأله‌داری هستند؛ درگیریِ واقعی در وجودِ خودشان است. امّا پلیسی که از آب می‌ترسد، آن‌قدر آب می‌بیند و با کوسه جدال می‌کند که می‌شود شکارچیِ آب‌دیده.

   این‌جاست که می‌شود دوباره به رمانِ موبی‌دیکِ ملویل برگشت و یکی از چند پرسشی را که کارلوس فوئنتسِ رمان‌نویس، در بازخوانیِ رمانِ ملویل (پرومته‌ی افسارگیسخته)، از خود پرسیده بود مطرح کرد. بین‌ خودپسندیِ‌ انسان‌ به‌عنوانِ یک‌ فرد و حسّ‌ هم‌بستگی‌اش به‌‌عنوان‌ِ موجودی اجتماعی، باید کدام‌یک را انتخاب کرد؟ انتخابِ اِهِب، به‌زعمِ فوئنتس، گزینه‌ی اوّل است و در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ ممکن، انتخابِ کوئینت گزینه‌ی دوّم. منفعتِ شخصی، البته، در میان هست،‌ ولی این دل به دریا زدن و ایستادن تا لحظه‌ی آخر، بیش‌تر نشان از حسّ‌ هم‌بستگی‌اش به‌‌عنوان‌ِ موجودی اجتماعی دارد. (آیا دو هم‌سفرِ دیگرِ کوئینت بویی از خودپسندی نبرده‌اند؟)

   درعین‌حال، فوئنتس می‌گوید که اِهِب تصویرِ خود را در صورتِ آن والِ سفیدِ غول‌پیکر می‌بیند. با این اوصاف، شاید، بی‌راه نباشد اگر بنویسم کوئینت هم تصویرِ خود را در صورتِ این کوسه می‌بیند. بروسْ کوسه‌ای‌ست که زیاد از حد به ساحل نزدیک شده (پا را از محدوده‌ی خودش فراتر گذاشته) و همین نزدیکی‌اش به ساحل است که او را به دردسر انداخته، انگار می‌خواهد بمیرد که این‌قدر نزدیکِ آدم‌ها شده است. کوئینت هم، قاعدتاً، آدمی‌ست یاغی؛ رفتارش درست نیست، حرف‌هایش بویی از ادب ندارد و پناه‌بردنش به بطری‌ها هم نشانه‌ی دل‌زدگیِ اوست. از این نظر، او هم مثلِ بروس، پیِ راهی برای خلاصی می‌گردد. (هوپر و برودی، به‌هرحال، جان‌دوستند و امیدوار به زندگی) امّا خلاصی برای کوئینت، شاید، سر درآوردن از دلِ کوسه است؛ فشرده‌شدن بینِ دندان‌ها و یک‌راست سقوط در دلِ تاریکی.

   به آرزویش رسید کوئینت؟

 

  بعدتحریر: تکّه‌‌ای که از رمانِ ملویل آمده، ترجمه‌ی پرویز داریوش (انتشاراتِ امیرکبیر) است.

  آرواره‌ها، ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠