شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عرضِ‌حال ـ دو

 

   ... به دردش احتیاج داشت... درد درِ دنیایی را به رویش باز کرده بود که پیش‌تر نمی‌شناخت. درد یا مرگ؟ هرچه بود این رهایی، این بودن در میانِ سایرِ اشیاء و مثلِ اشیاء بودن را نمی‌خواست از دست بدهد. چه نیازی به خدا داشت؟ اکنون می‌پذیرفت که همین است: موجودی ظریف و شکننده که باید منتظرِ لحظه‌ای باشد که درهم خُرد خواهد شد. وقتی این‌را پذیرفت، از همه‌کس و همه‌چیز جدا شد...

  

از داستانِ آه ای گیسوانِ سیاه نوشته‌ی هرمز شهدادی، کتابِ یک قصّه‌ی قدیمی، انتشاراتِ امیرکبیر، هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠