شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن و ماندن...

 

 

   جو رایت اهلِ خطرکردن است؛ اگر خطرکردن این باشد که در سی‌وسه سالگی اوّلین قدمش را در سینما با فیلمی بردارد که داستانش شهره‌ی آفاق است؛ حکایتِ خاندانِ بِنِت که چشم به در دوخته‌اند تا خواستگاری از راه برسد.

  آن‌چه غرور و تعصّبِ این بریتانیاییِ (آن‌روزها) سی‌وسه ساله را دیدنی کرد جدالِ الیزابتِ شیرین‌سخن و دل‌پذیر بود با جنابِ دارسیِ کم‌رو و عاشق‌پیشه‌ای که نگفتن را ترجیح می‌داد به گفتن. در غرور و تعصّب‌ می‌شد علاقه‌ی بی‌حدّش را به سینمای کلاسیک دید و البته گفت‌وگوهایی امروزی‌تر از رمانِ جین آستین را شنید؛ شاید به‌نشانه‌ی آن‌که کلاسیک‌های هر عصری را برای مردمانِ همان عصر آفرید.

   امّا شیرینی و دل‌پذیریِ الیزابتِ فیلم آن‌قدر بود که خیالِ جو رایت را برای انتخابِ نقشِ اصلیِ فیلمِ بعدی آسوده کند. این بود که کایرا نایتلی شد سسیلیای تاوان؛ دختری که باید از خانه بیرون بزند، آواره شود و سال‌ها زودتر از آن‌چه باید به نقطه‌ی پایان برسد؛ چرا که برایُنیِ نوجوان آن‌چه را که در خیالِ خود دیده به حقیقت ترجیح می‌دهد و خیال را با صدای بلند اعلام می‌کند. این چیزی نیست که برایُنی می‌خواهد؛ کاری‌ست که ناخواسته می‌کند و سال‌ها بعد پیِ راهی می‌گردد برای اعتراف، برای گفتنِ حقیقتی که سال‌های سال کتمان شده، حقیقتی که نتیجه‌ی خیالِ اوست، نتیجه‌ی کینه‌ی کودکانه‌ای که درخت را از ریشه بُریده.

   امّا دنیای تک‌نواز، ظاهراً، ربطی نداشت به فیلم‌های قبلی‌اش. ناتانیل مردی در آستانه‌ی انهدامِ کامل است. خیابان‌گردِ، ظاهراً، دیوانه‌ای که بعد می‌فهمیم نابغه‌ی موسیقی‌ست و هنر است که به دادش می‌رسد، که نجاتش می‌دهد و راه را پیشِ پایش می‌گذارد. کارِ هنر، انگار، همین باید باشد؛ امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن و ماندن. تک‌نواز، انگار، درباره‌ی خطِ باریکی‌ست که نبوغ و جنون را جدا می‌کند از هم و واقعیتِ تلخی‌ست فهمیدنِ این‌که هر نابغه‌ای، انگار، از جنون بی‌بهره نیست.

   دنیای هانا هم، انگار، ربطی به فیلم‌های قبلی‌اش ندارد؛ یک فیلمِ جاسوسیِ پُرتحرّک که دست‌آخر که دست‌آخر می‌شود رگه‌هایی از افسانه‌ی علمی را هم در آن یافت. هرچند فیلم یک افسانه‌ی پریان هم هست؛ شبیه یکی از افسانه‌های برادرانِ گریم و عجیب نیست که وعده‌گاهِ پدر و دخترْ خانه‌ی گریم است؛ جایی برای سرگرم‌شدن و دل‌کندن از دنیای حقیقی، دنیایی که در آن دخترک هم‌دمِ نوجوان‌ها نیست. بازی را بلد نیست و لذّت‌بردن از زندگی را هم. همه‌ی عمر آموزش دیده برای این‌که با دیگری بجنگد؛ ضربه‌ای کاری بزند و دیگری را از پا درآورد. چیزی از عاطفه و احساسات نمی‌داند. مهم همین است انگار، که بداند برای زنده‌ماندن باید جنگید و نمی‌داند این دیگری چرا دست از سرش برنمی‌دارد.

   امّا در نگاهی کلّی‌تر، فیلم‌های جو رایت، انگار، شباهتی منطقی به هم دارند؛ چرا که داستان‌هایی هستند درباره‌ی معصومیتی در خطر، معصومیتی که سایه‌ی تهدید بر سرش افتاده و هیچ بعید نیست که نیست‌ونابود شود. دنیا باید به کامِ آدم‌ها باشد.

   این است که الیزابتِ غرور و تعصّب خیال می‌کند بی‌اعتنایی‌های جنابِ دارسی بدتر از هر کلمه‌ای‌ست که به زبان می‌آید. معصومیتِ در خطر را می‌شود در تاوان هم دید که حکایتِ زندگی‌ست شاید، با همه‌ی زشتی‌ها و زیبایی‌هایش و همه‌ی حسادت‌ها و بغض‌ها و کینه‌ها و غرض‌ورزی‌هایی که خانه‌ای را ویران می‌کند و مردمانِ آن خانه را به خاکِ سیاه می‌نشاند. و در تک‌نواز هم داستان از همین قرار است اگر استیو لوپزی در کار نباشد و استعدادِ هوش‌رُبای ناتانیلِ خیابان‌گرد را کشف کند؛ ناتانیلی که خطر را، انگار، در کمین می‌بیند. امّا معصومیتی که سایه‌ی تهدید بر سرش افتاده در هانا آشکارتر است. این‌جا بودنِ هانا تهدیدی‌ست برای دیگری؛ برای زنی سرخ‌موی و صورت‌سنگی که به چیزی غیرِ کشتن فکر نمی‌کند.

   جو رایت اهلِ خطرکردن است؛ اگر خطرکردن این باشد که فیلم به فیلم از گذشته‌اش دور شود و ظاهرِ کلاسیکِ فیلم‌هایش را مُدرن کند؛ مثلِ هانا که شباهتی ندارد به فیلم‌های جاسوسی و پُرتحرکِ معمول؛ یک‌جور نگاهِ تازه است به شنل‌قرمزی، به افسانه‌های پریان، به افسانه‌های گریم و این می‌تواند شروعِ نوشته‌ای باشد درباره‌ی هانا...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : جو رایت ، سینما ، یادداشت