شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

برمی‌گردی، برنمی‌گردی ـ شعری از بلاگا دیمیترووا

 

 

 

  وقتی برگردی

  اگر برگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

  می‌بینی جایت خالی‌ست

 

  می‌بینی سلام می‌کنی

  مثلِ همیشه

  امّا سلامِ همیشگی‌ات

  شوخی و خنده‌ات

  به گوشِ خانه غریبه شده است

 

  می‌بینی خجالت می‌کشی از چیزی که نمی‌دانی چیست

  می‌بینی پا گذاشته‌ای به خانه‌ای که نمی‌شناسی‌اش

  به خانه‌ای که خواب دیده‌ای انگار

  به خانه‌ای که صاحبی ندارد انگار

 

  دست می‌کشی به کتاب‌خانه‌ی خالی‌ات

  به کتاب‌ها و مجلّه‌هایی که نیستند

  به چیزهایی که از این خانه رفته‌اند بعد از تو

 

  ایستاده‌ای به تماشای چیزهایی که نمی‌شناسی

  می‌بینی این‌جا خانه‌ی تو نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه عوض شده است

  مثلِ دنیای بیرونِ خانه که دنیای تو نیست

 

  می‌بینی اصلاً عجیب نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه طبیعی‌ست

  هر جای این خانه چیزی هست که جای تو را پُر می‌کند

  اگر برنگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِ تحریر: بلاگا نیکولووا دیمیترووا اهلِ بلغارستان بود. هزارونهصد و بیست‌ودو به دنیا آمد و دوهزار و سه مُرد. شاعر بود، امّا رمان می‌نوشت، موسیقی را هم خوب می‌دانست و فعّالِ سیاسی هم بود و یک‌سالی هم معاونِ ریاست‌جمهوریِ بلغارستان شد.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  چیزهایی هست که نمی‌دانی، فیلمی از فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، بلاگا دیمیترووا