شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن نه زلفَ‌ست و بناگوش که روزَست و شبَ‌ست...

 

 

   ... این مهتابیِ خانه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و یک صندلی همیشه گوشه‌ی دنجِ این مهتابی هست که شبیه صندلی‌های کافه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و این صندلی را گذاشته‌ای یک گوشه‌ی پاک و پُرنورِ مهتابی که جای کتاب‌خواندن است این‌وقتِ شب که نورِ آسمان همین مهتابی‌ست که آن بالا می‌بینی و یک چراغِ کم‌نورِ کم‌رمق هم هست که نورش برای خواندن کافی‌ست در این شبِ تابستانی و روی میزی که کنارِ صندلی‌ست دفتری گذاشته‌ای برای روزِ مبادا و یک لیوان چای برگاموت که بوی بهارنارنج بالا می‌زند از آن و یک کتاب گرفته‌ای دستت که به‌ دردِ همین مهتابی می‌خورَد و فقط وقت‌هایی که نشسته‌ای روی این صندلی این کتاب را می‌خوانی و این کتاب را که می‌خوانی این چای را می‌نوشی و این چای را که می‌نوشی ماه آن بالاست و لیوان را دست می‌گیری و بوی بهارنارنج توی بینی‌ات می‌پیچد و می‌بینی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و رو می‌کنی به دوستی که آن‌سوی میز نشسته است و گرمِ خواندنِ چیزی‌ست که دوستش می‌دارد و نگاه می‌کنی که حواسش نیست به لیوانِ چای خودش که شبیه لیوانِ چای توست و می‌گویی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و می‌بینی که سر بلند می‌کند از روی کتاب و می‌گوید أنْتَ الغَمام را دوباره بخوان و دوباره که می‌خوانی‌اش سری تکان می‌دهد که انگار همه‌ی دنیا برای او همین أنْتَ الغَمام است و می‌گویی ادامه هم دارد و می‌خوانی کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام و می‌بینی که لیوانِ چای را برمی‌دارد و می‌نوشد و چای را بو می‌کشد و خیره می‌شود به جایی دورتر از این‌جا که نشسته و آهسته زیرِ لب می‌خوانی والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام و فکر می‌کنی کاش باران می‌بارید امشب و همین‌جا می‌نشستی باران را می‌دیدی و فکر می‌کردی چه لذّتی دارد این‌جابودن و شعرخواندن در مهتابیِ خانه‌ای‌ که دوستش می‌داری...

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠