شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست...

 

 

 

   وقتی‌که بچّه بودم از مردم انتظاری داشتم که نمی‌توانستند برآورده کنند ـ دوستیِ مداوم، عاطفه‌ی همیشگی.

   حال آموخته‌ام انتظاری کم‌تر از آن‌چه می‌توانند برآورند داشته باشم ـ همدمی و مصاحبتی دور از تکلّف و تعارف. عواطفِ آنان، دوستیِ آنان، و حرکت‌های بزرگوارانه‌شان ارزشِ معجزه‌آسای‌شان را در چشمِ من حفظ می‌کند: تفضّلی تمام‌وکمال.

   ...

   من در این دنیا خوش‌بختم، زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست. ابری می‌گذرد و لحظه‌ای رنگ می‌بازد. من در خویشتن می‌میرم. کتابْ از صفحه‌ای که دوست داریم باز می‌شود ـ چه‌قدر این صفحه امروز در برابرِ کتابِ دنیا بی‌رنگ‌وبوست. راست است که رنج بُرده‌ام؟ و راست نیست که رنج می‌برم؟ و این رنج سرمستم می‌کند؛ چون این رنج آن آفتاب و آن سایه‌هاست، این گرما و این سرمایی‌ست که در آن دوردست‌ها در قلبِ هوا حس می‌شود.

   ...

   نباید خود را از دنیا جدا کرد. اگر زندگی‌مان در نورِ خورشید بگذرد حرامش نکرده‌ایم.

 

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: دفترِ اوّل تا سوّم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ تجربه، هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠