شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

روی ناخنم هنوز زخم نشسته بود...

 

 

   بادِ سرد را بر شقیقه‌های عرق‌کرده‌ام حس می‌کردم، و آن‌چنان از درون می‌لرزیدم که گویی ویران می‌شدم. خیابان شب پاکیزه بود. خلق‌وخوی خیابانی، نامردانه، رجعتی را شروع کرده بود، امّا بیگانه، در شرفِ اتمام و همراه با غبن. خودم را «او» حس می‌کرد، و با او نزدیک بودم: نزدیک‌تر از مرگ. تیره‌ی پشتم یخ کرده بود، و یاد جای خودش را به ترس می‌سپرد. کابوسِ جماعت، مثلِ کابوسی از سرِ جماعت گذشته بود و من هیچ به حساب نمی‌آمدم. به‌دَرَک؛ امّا خودم اشتباهن طوری ترتیب داده بودم که خودم را سخت دشنام بدهم ـ که به‌حساب آمده بودم. و آیا این‌قدر صداقت داشتم که اعتراف کنم ایمان نداشته‌ام؟ ـ نه، داشته‌ام، امّا غیر از چیزِ غریبی از آن نمانده است: غیر از شرمساری. روی ناخنم هنوز امّا زخم نشسته بود. شایسته‌ی ترحّم بودم، امّا زخم هنوز نشسته بود. چگونه، چه‌کسی را پیدا می‌کردم که به من اطمینان می‌داد بی‌ایمان بوده‌ام و یا آن‌را از دست داده‌ام؟

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دشتِ سوزان، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠