شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مسئولیت در رؤیا شروع می‌شود

 

 

هنر نسخه‌ی دوّمِ جهانِ واقعی نیست؛ از آن نکبت همان‌یکی کافی‌ست.

ویرجینیا وولف

 

   هیچ خانواده‌ای تنهاتر از خانواده‌ی وینگفیلد نیست انگار: مادری (آماندا) که فکر می‌کند زندگی باید بهتر از این‌ها با او کنار می‌آمد و دل‌اش خوش است به این‌که روزی دختر و پسرش خوش‌بخت شوند؛ پسری (تام) که وقت و بی‌وقت می‌رود سینما و فیلم می‌بیند که از این زندگیِ معمولیِ کسالت‌بار دور و دورتر شود؛ دختری (لورا) که پای فلج‌اش او را از بقیه دور کرده و دل‌اش خوش است به مجسّمه‌های شیشه‌ایِ کوچکی که همیشه‌ی خدا برق می‌زنند از تمیزی و حرف‌هایش را گوش می‌کنند و اعتنایی به پای فلج‌اش نمی‌کنند.

   وضعیتِ خانواده‌ی سه‌نفره‌ی وینگفیلد در نمایش‌نامه‌ی تِنِسی ویلیامز از این قرار است و وضعیتِ بدیلِ ایرانی‌شان در این‌جا بدونِ من دست‌کمی از آن‌ها ندارد، با این تفاوتِ مهم که نقشِ واقعیت در نمایش‌نامه‌ی ویلیامز پُررنگ‌تر است و پایانِ تلخ‌اش، حقیقتاً، نفسِ بیننده/ خواننده را بند می‌آورد؛ بس‌که بی‌رحمانه و واقعی‌ و البته پذیرفتنی‌ست. امّا این‌جا بدونِ من نقشِ خیال و رؤیا و چیزی غیرِ واقعیت را ترجیح داده به واقعیت؛ انگار واقعیت همیشه نقطه‌ی پایانی دارد. امّا خیال و رؤیا، انگار، بی‌پایان است؛ چه خیال و رؤیای مادری باشد که سودای خوش‌بختی و آینده‌ی درخشانِ دختر و پسرش را در سر می‌پروراند، چه دختری (یلدا) که می‌داند انیس و مونس‌اش تا روزهای آخر همین مجسّمه‌های کوچکِ شیشه‌ای هستند، چه پسری (احسان) که عالمِ خیال و رؤیا را به واقعیت، به آن‌چه می‌بیند و تجربه می‌کند، ترجیح می‌دهد.

   و عالمِ خیال و رؤیا، انگار، هر چیزی‌ست غیرِ واقعیتِ روزمرّه‌ی زندگی؛ چیزی‌ست که می‌شود در آن غرق شد و فرقی نمی‌کند که این چیز بازیِ فوتبال باشد، یا فیلمی که ظهرِ جمعه از تلویزیون پخش می‌شود، یا فیلم‌هایی که روی پرده‌ی سینماها تماشا می‌کند و البته نوشتن و دل‌کندن از واقعیت؛ حتّا اگر واقعیت کار در انبارِ کارخانه‌ای باشد که باقیِ کارگران‌اش درکی از نوشتن و ادبیات و دل‌کندن از واقعیت نداشته باشند.

   نکته‌ی اساسیِ این‌جا بدونِ من، شاید، همین تقابلِ هولناک و ای‌بسا شرم‌آورِ واقعیت و خیال یا رؤیاست که بیش از همه در وجودِ احسان و یلدا ریشه دوانده. یکی خودش را با قلم و کاغذ و مجلّه و سینما مشغول می‌کند و آن‌یکی با مجسّمه‌های کوچکی که آن‌سوی‌شان پیداست. می‌شود خیال کرد که پناه‌بردن به رؤیا و خیال نسبتِ مستقیمی دارد با نبودنِ پدری که در غیابش زندگی سخت‌تر می‌گذرد. مادرْ پدرِ خانواده هم هست در غیابِ او و پسرْ پدرِ خواهرش باید باشد؛ خواهری که بودنِ با دیگران را دوست نمی‌دارد و گوشه‌نشینی و سرگرم‌شدن با مجسّمه‌های شیشه‌ای را ترجیح می‌دهد به هم‌نشینی با آدم‌هایی که درست راه می‌روند و پای‌شان را وقتِ رفتن روی زمین نمی‌کشند و بودنِ با دیگران حال‌شان را به‌هم نمی‌زند.

   رؤیا باید مکمّلِ واقعیتِ زندگی باشد. قطعیتی که در کار نیست، ولی رؤیا اگر به واقعیتِ زندگی غلبه کند، زندگی را تباه می‌کند. آدم را می‌کشاند به جایی که درباره‌ی شیرِ گاز فکر کند. فکر می‌کند چه باید کرد برای فرار از دستِ زندگی؟ نوشتن گاهی خلاص می‌کند آدم را. می‌نویسند به‌نیّتِ فرار از آن‌چه می‌بیند. چیزی را می‌نویسد که دوست می‌دارد. شعر می‌نویسد در نبودِ محبوب. سینما و نوشتن برای احسان فرار از واقعیت است. چیزی‌ست رؤیایی‌ و دست‌نیافتنی انگار. زل‌زدن به پرده‌ی سینما فقط برای این نیست که فیلم را از دست ندهد؛ برای این است که چیزی از فیلم را گوشه‌ی ذهن‌اش نگه دارد برای روزِ مبادا و روزِ مبادا، انگار، همه‌ی روزهایی‌ست که احسان چشم باز می‌کند و می‌بیند چاره‌ای ندارد غیرِ رفتن به انبارِ کارخانه‌ای که از آن نفرت دارد.

   احسان میلِ به نوشتن دارد و هر نویسنده‌ای، چه تازه‌کار و چه حرفه‌ای، نوشتن را گاهی از خودش شروع می‌کند. خودش را می‌نویسد و آن‌چه را می‌بیند و می‌شناسد و گاهی در میانه‌ی واقعیتی که روی کاغذ می‌آورد، چیزهایی را اضافه می‌کند که دوست دارد. واقعیت را تغییر می‌دهد به‌نفعِ خیالی که گوشه‌ی ذهن‌اش هست. این است که وقتی نشسته در اتوبوس، انگار، داستانی تعریف می‌کند و وقتی هم روی صندلیِِ سینما لم داده و فیلم تمام شده و میلِ به برخاستن ندارد، درباره‌ی داستان و خیال و رؤیا می‌گوید. چه می‌شود اگر خیال کنیم همه‌ی این‌ها داستانی‌ست که احسان در خیالِ خود می‌پروراند؟ داستانی که باید روی کاغذ بیاید و جان بگیرد و خوانده شود یا داستانِ فیلمی شود که بعدِ این روی پرده‌ی یکی از همان سینماها می‌رود؟ قطعیتی که در کار نیست، امّا از کجا معلوم این تراژدی را احسانِ رؤیاپرداز یک‌بار روی کاغذ، یا در خیالش، اجرا نکرده باشد؟ رفتن و نماندن که میراثِ پدرِ غایب است برای احسان، امّا خیال‌پردازی را چه‌کسی برایش به ارمغان آورده؟ همیشه این‌طور نیست که بعدِ فیلم‌دیدن با چشم‌های باز از سالنِ سینما بیرون بیاید، گاهی شاید لازم است چشم‌ها را ببندد و خیال کند که داستان از این قرار است؛ خوش‌بختی درِ خانه را زده و دنیا به‌روی آن‌ها خندیده.

   مسئولیت، گاهی، در رؤیا شروع می‌شود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشتْ نامِ داستانِ مشهوری‌ست از دِلمر شوآرتز

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠