شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امّا قطار دیگر راه افتاده بود...

 

 

   چهل‌سال بعد، مردی در راهروِ قطارِ سن‌بریو با قیافه‌ی ناخرسندی می‌دید که در زیرِ آفتابِ رنگ‌پریده‌ی بعدازظهرِ تابستان، منطقه‌ی باریک و هموار پوشیده از دهکده‌ها و خانه‌های زشت که از پاریس تا مانش کشیده شده رد می‌شود. مرغزارها و کشتزارهای زمینی که تا آخرین مترِ مربّعِ آن‌ها از صدها سال پیش کشت می‌شد پشتِ سرِ هم از جلو چشمانش می‌گذاشت. این مرد با آن سرِ برهنه، موهای ازته‌زده، صورتِ دراز و خط‌های ظریفِ چهره، قد وبالای خوب، چشمانِ آبی و نگاهِ مستقیم، با آن‌که چهل سالی داشت، هنوز در بارانیِ خود لاغر می‌نمود. دست‌‌اش را محکم روی میله‌ی قطار گذاشته بود و تمامِ سنگینیِ تن‌اش را فقط روی یک‌پایش انداخته بود و با آن سینه‌ی باز معلوم بود که از آسودگی و نیرومندی برخوردار است. در این لحظه قطار کُند کرد و سرانجام در ایستگاهِ کوچک و محقّری ایستاد. لحظه‌ای بعد زنِ جوانی که نسبتاً خوش‌لباس بود از پایینِ دری که مرد به آن تکیه داده بود گذشت. زن ایستاد تا چمدان را از این دست به آن دست‌اش بدهد و در این لحظه مسافرْ لبخندزنان به زن نگاه می‌کرد و زن هم نتوانست جلو لبخندزدنِ خود را بگیرد. مرد شیشه‌ی پنجره‌ی قطار را پایین کشید، امّا قطار دیگر راه افتاده بود. مرد گفت «حیف شد». زنِ جوان همچنان به او لبخند می‌زد.

آلبر کامو، آدمِ اوّل، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی، نشرِ مُرغِ آمین، بهارِ هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠