شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

باشد که نتوان یافتنْ دیگر چُنین ایّام را...

 

 

  ... خیابانِ همیشه‌شلوغی‌ست که دوستش می‌داری و از هر خیابانِ دیگرِ این شهر بیش‌تر دوست‌‌اش می‌داری و وعده‌گاهِ پنج‌شنبه‌های توست در این چندسال‌ و گاهی کناره‌ی این خیابانِ همیشه‌شلوغ را ترجیح می‌دهی به پیاده‌رویی که خوب می‌شناسی‌ و همین‌جور راه می‌روی برای خودت در این کناره و در این پنج‌شنبه‌ای که آخرین روزِ تابستان است به داستان‌هایی فکر می‌کنی که این‌روزها خوانده‌ای و فکر می‌کنی چه می‌شد اگر حرفِ دل‌اش را زده بود این آدمی که همیشه ساکت بوده و چه می‌شد اگر گفته بود چه خواب‌هایی برای این دنیا دیده و چه می‌شد اگر گفته بود چه خواب‌هایی برای خودش دیده و چه می‌شد اگر این خواب‌ها را با صدای بلند گفته بود و فکر می‌کنی به شعرهایی که این‌روزها خوانده‌ای و فکر می‌کنی چه شاعرِ خوبی‌ست این شاعری که کتابش این‌روزها کتابِ بالینیِ توست و فکر می‌کنی که کاش می‌شد این شعرها را فارسی نوشت و فارسیِ این شعرها خواندنی می‌شد و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که این‌روزها دیده‌ای و فکر می‌کنی چه‌چیزی در پاتریکِ جین هست که دوست‌اش می‌داری و تو را یادِ چه‌کسی می‌اندازد این مردِ مغموم و این لبخندی که روی لب‌اش هست چرا شبیه لبخند نیست و چرا بیش‌تر شبیه غصّه‌ای‌ست که جا خوش کرده روی لب‌ها و چرا شبیه خاطره‌ی روزهای رفته است و فکر می‌کنی به همین‌چیزها و راه می‌روی و راه می‌روی و می‌بینی سردرآورده‌ای از پیاده‌رویی که خوب می‌شناسی و فکر می‌کنی به خاطره‌ها و فکر می‌‌کنی به روزهای رفته و فکر می‌کنی به روزهای نیامده و فکر می‌کنی به خیابان همیشه‌‌شلوغ و آفتاب هنوز در آسمان است در این آخرین روزِ تابستان...  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠