لحظهای که دیگر نخواهم نوشت...

در واقعیتِ نوشتن نوعی گواهی بر اعتمادبهنفس هست که کمکم دارم از دست میدهم. اعتماد به اینکه حرفی برای گفتن داری و فراتر از همه به اینکه اصلاً حرفی میتوان گفت. ـ اعتماد به اینکه آنچه احساس میکنی و آنچه هستی در مقامِ نمونه ارزش دارد ـ اعتماد به اینکه منحصربهفرد هستی و نه یک آدمِ بُزدل. دقیقاً همین است که دارم از دست میدهم و کمکم لحظهای را به تصوّر درمیآورم که دیگر نخواهم نوشت.
آلبر کامو در کتابِ یادداشتها: جلدِ دوّم، دفترِ چهارم، ترجمهی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤۳ ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
