شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستان ما و « ميم » ...


شما هم لابد شنيده ييد كه مي گويند :
« هر كاري را زير آفتاب وقتي ست ... زماني ست براي ولادت و زماني براي موت . زماني براي دوختن و زماني براي شكافتن . زماني براي گفتن و زماني براي سكوت . » اين تكه از باب سوم « كتاب جامعه » زيباترين تكه ي عهد عتيق ست كه در تنهايي ها ، يا وقتي كه كاري ندارم زير لب زمزمه مي كنم . اين تكه ي زيبا در عين حال پيوندم مي دهد به يك فيلم ؛ به يك داستان كه دوست ش دارم و هميشه از آن حرف مي زنم . فيلم هايي را دوست دارم كه يك جورهايي درباره ي تنهايي يك آدم هستند و كمي كه فكر مي كنم مي بينم همه ي فيلم ها يك جورهايي همين جوري هستند . حتما براي همين ست كه « ليلا » ( داريوش مهرجويي ) را تا روي پرده بود ، با مناسبت و بي مناسبت ديدم . تنهايي او و خود ويران گري ش تا حدودي ، داستان همه ي ماست كه يك دفعه همه را به خودمان ترجيح مي دهيم و بقيه هم فكر مي كنند حق با آن هاست . واقعيت هم حتما همين ست ؛ وگرنه چنان فكري سر و كله ش از كجا پيدا مي شود ؟ اما وقتي « درخت گلابي » آمد همه چيز يك جور ديگر شد . آن جنبه ي خود ويران گري « ليلا » در « درخت گلابي » شكل ديگري پيدا كرد . « محمود شايان » ( آقاي نويسنده ) دق دلي همه ي سال ها را در جواب ندادن به نامه هاي « ميم » خالي كرد . نامه ها را بي جواب گذاشت و پريد وسط حوض سياست و خب ؛ عاقبت يك چنين كاري حتما همان شوكه شدن در زندان بود . همان يخ زدن و منجمد شدن از تصادف ناگهاني « ميم » ...
تنهايي چيز خوبي ست. سكوت هم چيز خوبي ست ، اما شرط ش اين ست كه يادمان نرود همه ي ما يك « ميم » توي خودمان داريم . « ميم » ي كه توي ما مي لولد . چنگول مان مي كشد . نوازشان مي كند و مي رود ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸۱
برچسب‌ها :