شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام

 

 

 

   ... یکی از آن شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور کم باشد و لیوانِ چای کنارِ دست باشد و دفترهای سیاه و سرخ را چید روی زمین و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را گذاشت روی زمین و چای نوشید و دست دراز کرد و دفتری برداشت و ورق زد و فکر کرد که هر سطرْ را چه‌روزی نوشته‌ای و کجا بوده‌ای و چه می‌کرده‌ای و همین‌جور که چای می‌نوشی و کِیف می‌کنی از بهارنارنجِ چای فکر می‌کنی که این دفترِ روزهای بهارِ دوسال پیش است و روزهای روزنامه و روزهای پیاده‌روی‌های طولانی و روزهای خواندنِ آن کتاب جیبیِ شعرهای شاعرِ محبوبِ همیشه که می‌خواستی ترجمه کنی و همان‌روزها به خودت قول داده بودی تمام می‌شود و شعرها را یکی‌یکی توی همین دفتری که ورق می‌زنی نوشته بودی و خط زده بودی و دوباره نوشته بودی و می‌رسی به آخرین شعرِ کتابِ شاعرِ محبوب که بلندترین شعرِ کتاب است و می‌خوانی و فکر می‌کنی چه می‌شود که خاطره‌ای سر بلند می‌کند از شبی که در آنی و فکر می‌کنی که چه می‌شود که رودخانه‌ی همیشه‌جاری گریه‌ی مدام‌اش را گره می‌زند به دریا و فکر می‌کنی که ماندن شبیه اسکله‌ای‌ست در صبح‌گاه و فکر می‌کنی که چرا نوشته وقتِ رفتن است و فکر می‌کنی چه‌قدر شاعر است آن‌که این شعر را نوشته و چه غمی در این ترانه‌ی نومیدی‌اش هست و فکر می‌کنی که همین‌روزها باید دوباره این سطرها را بنویسی و خواندنی‌تر بنویسی و بفرستی برای کسی که قدرِ کلمه را می‌داند و فکر می‌کنی قدرِ شعر را شاعرْ بهتر می‌داند و دفترِ جلدسیاه را می‌بندی و می‌روی سراغِ دفترِ بعدی که جلدِ سرخی دارد و روزهای تابستانِ دوسال پیش است و خانه‌نشینی و بیماری و قرص‌های رنگ‌ووارنگ و نسخه‌های ریزودرشت و روزهای خستگی و بی‌حوصلگی و همین‌جور ورق می‌زنی و چای را سرد می‌نوشی و فکر می‌کنی که هر سطرْ را چه‌روزی نوشته‌ای و کجا بوده‌ای و چه می‌کرده‌ای...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠