شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چُنین گفت فدریکو فللینی

 


   مثلِ همه‌ی بچّه‌ها من هم دوست داشتم قربان‌صدقه‌ام بروند و ازم تعریف کنند. ولی پدر و مادرم سرشان به کارهای خودشان گرم بود. زندگی آن‌روزها اصلاً آسان نبود و فرصتی نداشتند تا قربان‌صدقه‌ی بچّه‌ی لاغرمردنی‌ای مثلِ من بروند. این بود که گاهی با خودم فکر می‌کردم کسی دوستم ندارد. بعد فکر می‌کردم شاید اگر بمیرم بفهمند که چه‌قدر دوست‌داشتنی بوده‌ام و به‌خاطرِ من حسابی گریه کنند. روزها درباره‌ی این‌چیزها فکر کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خودکشی بهترین کاری‌ست که از دستم برمی‌آید.

   چندسالم بود؟ حتّا نوجوان هم نبودم. یادم نیست کسی درباره‌ی خودکشی با من حرف زده بود، یا جایی درباره‌اش چیزی شنیده‌ بودم؛ به‌هرحال می‌دانستم که خون قرمز است و آدمی که خودکشی می‌کند خون از تن‌اش بیرون می‌زند و آدم‌ها با دیدنِ خونی که از تن‌اش بیرون زده شروع می‌کنند به جیغ‌ و داد و همین‌جور گریه می‌کنند.

   این بود که آهسته رفتم توی اتاقِ کارِ پدرم و کمی از شیشه‌ی جوهرِ قرمزش برداشتم و جوهر را مالیدم به دست و صورتم. اوّل توی آینه نگاهی به خودم انداختم و با دیدنِ قرمزیِ جوهر، که فکر می‌کردم شبیه خون است، دل‌ام به حالِ خودم سوخت. بعد همان‌جا کفِ اتاق دراز کشیدم. زمستان بود. یا آخرهای پاییز. هوا خیلی سرد بود و کفِ اتاق هم واقعاً سردتر از آن بود که بشود رویش دراز کشید. ولی قرار بود خودم را به مُردن بزنم و ببینم واقعاً دوستم دارند یا نه. همان‌جور دراز کشیده بودم و می‌لرزیدم، ولی خبری نشد. کسی نبود که بیاید و من را آن‌جور خونین و مالین، نقشِ زمین، ببیند و جیغ بکشد. آن‌قدر سردم بود که حس کردم پایم بی‌حس شده. به خودم گفتم شجاع باش؛ مرگ از پا شروع کرده و دارد بالا می‌‌آید. بالأخره وقتی می‌آیند سراغت که مُرده‌ای. همین‌جور که ناراحت بودم و از سرما می‌لرزیدم به خودم گفتم نکند مادرم با دیدنِ جنازه‌ی خونینِ من حالش بد بشود؟ نکند عقلش را از دست بدهد و خودش را از پنجره‌ی این اتاق پرت کند توی خیابان؟ آن‌وقت من چی‌کار کنم؟

   همین‌جور داشتم فکر و خیال می‌کردم و نگرانِ مادرم بودم که دیدم چیزی به پایم خورد. ای‌بابا، عموجان بود که با عصایش زده بود به پایم. قیافه‌اش چرا این‌جور بود؟ اخم کرده بود. گفت تو خجالت نمی‌کشی؟ خودت را این‌ریختی کرده‌ای که چی؟ پا شو برو صورتت را بشور که دوساعت بعد دیگر این رنگ پاک نمی‌شود. بچّه به این خری توی عمرم ندیده‌ام.

   از جا که بلند شدم هنوز از سرما می‌لرزیدم. فکر کردم چرا عموجان بی‌موقع از راه رسید؟ چرا نگذاشت به دردِ خودم بمیرم؟ وقتی داشتم صورتم را با آب و صابون می‌شستم، صدای عموجان را شنیدم که داشتم ماجرای صورتِ قرمزم را برای پدر و مادرم تعریف می‌کرد و بعد هم سه‌تایی زدند زیر خنده. واقعاً چرا کسی دوستم نداشت؟ یادم هست تا مدّت‌ها سعی می‌کردم توی چشم‌های عموجان نگاه نکنم؛ چون همین‌که چشمش به من می‌افتاد نیشش باز می‌شد.

 


   سینما یکی از تفریح‌های دوره‌ی بچّگی‌ام بود. فیلم‌دیدن را دوست داشتم؛ شاید به‌خاطرِ این‌که روی پرده‌ی سینما اتّفاق‌هایی می‌افتاد که در زندگیِ من خبری از آن‌ها نبود. تصویرِ گنگ و محوی از اوّلین تجربه‌ی فیلم‌دیدن در سینما دارم. اوّلین فیلمی که دیدم چی بود؟ ماسیست در جهنّم؟ شاید. ولی این‌یکی را خیلی‌خوب یادم هست. انگار همین دیروز فیلم را دیده‌ام.

   آن‌روز باران می‌بارید. چه بارانی. شهر را باران خیسِ خیس کرده بود. وقتی با پدرم به سینما رسیدیم و بلیت خریدیم، دیدیم صندلی‌های سینما پُرِ پُر هستند و جمعیتِ زیادی هم ایستاده‌اند که فیلم را ببینند. بیش‌ترشان آدم‌بزرگ بودند و قدّشان بلند بود. من چیزی نمی‌دیدم. یعنی آن جلو را اصلاً نمی‌دیدم. پدرم بغل‌ام کرد و چسبیدم به بارانیِ خیسش. یادم هست که با دیدنِ ماسیست چشم‌هایم گرد شده بود. چه‌قدر موجودِ عجیبی بود. گاهی با پدرم می‌رفتم سینما و گاهی با مادرم.

   امّا فیلم‌هایی که با مادرم می‌رفتم فرق‌ داشت با فیلم‌هایی که با پدرم می‌رفتم. مادرم عاشقِ گرتا گاربو بود. هر فیلمی از گاربو روی پرده می‌آمد، ده دوازده‌باری آن‌را می‌دیدیم. قیافه‌ی گاربو هنوز جلوی چشمم است. چه‌ پوستِ سفیدی داشت. فیلم‌های سیاه‌وسفید او را سفیدتر نشان می‌دادند. همیشه ناراحت بود. انگار کسی اذیت‌اش کرده بود. یادم هست از مادرم پرسیدم کسی اذیت‌اش کرده؟ چرا به ماسیست نمی‌گوید که برود آن‌یارو را ادب کند؟ مادرم لبخندی زد و گفت بزرگ که شدی می‌فهمی.

   گاهی به‌جای این‌که گاربو را تماشا کنم، مادرم را تماشا می‌کردم که محوِ گاربو می‌شد. هنوز مژه‌های گاربو را یادم هست. پدرم می‌گفت مژه نیست که؛ بادبزن است! و مادرم می‌گفت تو لیاقتِ این‌چیزها را نداری؛ برو همان ماسیست را ببین. مادرم وقتی فیلم‌های گرتا گاربو را می‌دید با خودش می‌گفت ای‌خدا، چه وقاری دارد این زن، چه شکوهی دارد. و من فکر می‌کردم اگر می‌شد گاربو را با ماسیست آشنا کرد شاید دیگر هیچ‌وقت غصّه نمی‌خورد. این آرزوها در سال‌های کودکی چیز عجیبی نیست.

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠