شبهای بیرحمانهی غمگین

فقط با تلاشِ دائمیست که میتوانم خلق کنم. میلِ من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیقترین و یقینیترین میلِ من به سکوت است و اداهای روزانه. میبایست سالها سماجت میکردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبهی امورِ مکانیکی بگریزم. امّا میدانم که دقیقاً فقط با این تلاش است که سرِپا و افراشته میمانم و اگر لحظهای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یکراست با سر بهسوی پرتگاه خواهم رفت. اینگونه است که نمیگذارم بیمار شوم، نمیگذارم دست از تلاش بشویم، و سرم را با همهی توان بالا میگیرم تا نفس بکشم و فتح کنم. این شیوهی من در نومیدشدن و شیوهی من برای علاجکردنِ این نومیدیست.
حسّ نومیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتّا نمیداند اصلاً باید بجنگد یا نه.
قدمزدن در پاریس: این خاطره؛ شعلهها در ییلاق برزیل و بوی عطرآگینِ قهوه و ادویه. شبهای بیرحمانهی غمگین که در آن سرزمینِ بیکران فرود میآمدند.
دائمیترین وسوسهی من، وسوسهای که هرگز دست از مبارزه با آن برنداشتهام، حتّا تا به حدّ فرسودگی: تلخاندیشی.
تردیدی نیست که هر اخلاقیاتی نیازمندِ اندکی تلخاندیشیست. حدّومرز کجاست؟
آلبر کامو در کتابِ یادداشتها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، ترجمهی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه
