شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چگونه در این شهر شعر باید گفت؟

 

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید.

 

   میجای شصت‌وشش ساله‌ی فیلمِ شعر در آستانه‌ی نسیان است؛ فراموشی از راه رسیده و نام‌ها، پیش از همه، از ذهنش گریخته‌اند.

   چیست این نیرویی که چراغ را روشن می‌کند؟ (برق) چه می‌گویند به چیزی که پول را در آن می‌گذارند؟ (کیفِ پول) و همین مقدّمه‌ی نسیانِ بزرگ‌تری‌ست که از راه می‌رسد اگر میجای میان‌سال فکری به حالش نکند.

   چاره‌ی کار، انگار، آشناییِ بیش‌تر است با کلمات. باید گفت و خواند و نوشت. دستِ تقدیر میجا را به کلاسِ شعر می‌کشاند؛ جایی‌که معلّمی (شاعری) شاگردانِ پیر و جوانِ کلاسش را به نوشتنِ شعر تشویق می‌کند؛ به خوب‌دیدن و حسّ اشیاء و لمسِ حقیقتی که در پسِ هر چیزی پنهان است. و این، انگار، چیزی‌ست که میجا باید بیاموزد: دوباره‌دیدنِ زندگی و کشفِ همه‌ی رازهایی که گوشه‌ی این زندگی پنهان شده‌‌اند.

   امّا نوشتنِ شعر، فراغِ بال می‌خواهد و آسودگیِ خیالِ و هردوِ این‌ها، فعلاً، انگار، دور از میجاست. نوه‌ی پانزده‌ساله‌اش در معصیتی عمومی شریک است و میجا پیِ راهی می‌گردد برای خلاصیِ نوه از تقاص؛ راهی که میجا را هم می‌کشاند به معصیتی دیگر.

   عجیب است که نسیان سراغ از کسی گرفته که لحظه‌ای آرام‌وقرار ندارد و سرِ خوش به بالین نمی‌گذارد. همین میجا را به انجمن‌های شعر می‌کشاند؛ جایی‌که شعر می‌خوانند و اعتنا نمی‌کنند به دنیای بیرونِ انجمن.

   امّا این همه‌ی چیزی‌ نیست که میجا از معلّمش می‌آموزد؛ اوّل دل را باید به دیگران خوش کرد و دیگران، انگار، جایی‌ برای خوش‌بودنِ این دل نگذاشته‌اند. همین‌هاست که میجا را، مُدام، می‌کشاند به رودخانه‌ی آرامی که آرامشش با مرگِ دخترکی به‌هم خورده؛ دخترکی که زندگی را تاب نیاورده.

   کلاسِ شعر تمام می‌شود. تنها کسی که شعری نوشته میجاست؛ شعر و دسته‌گلی را روی میز گذاشته و رفته. شعری برای دخترکی که در خوابِ ابدی در رودخانه را به زندگی ترجیح داده. میجا رفته. بی‌خبر. نسیان، انگار، از راه رسیده و او را کشانده‌ به‌سوی دریاچه‌ی آرام.

   حالا دخترکی پیشِ روی‌ ماست که هنوز خوابِ ابدی در رودخانه را به زندگی ترجیح نداده. نسیانی هم اگر باشد (که هست) چه بهتر که میجا خودش را دخترکِ ازدست‌رفته بداند؛ دخترکی که هنوز زنده است.

   یکی رفته و یکی در آستانه‌ی رفتن است. زندگی در فاصله‌ی آمدن و رفتن ادامه دارد.

 

   شعر، ساخته‌ی لی چانگ دُنگ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠