شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اغلب چنان خسته‌ام که...

 

 

 

   ما باید عذاب‌هایی سخت را تاب آوریم و بسا بارها دندان بر جگر گذاریم تا ازتوان‌افتاده و خاموش شویم... حتّا درباره‌ی فشفشه کار از این زیباتر است؛ این جسم، در زیباترین حالتِ خود فشّ‌وفشّی می‌کند و پایان می‌پذیرد.

هرمان هسه در نامه‌ای به ارنست کرایدُلف، آوریلِ هزارونهصد و شانزده

   آدمی به‌راستی به گونه‌ای نفرین‌شده آهسته و گام‌به‌گام جان می‌دهد: هر دندان، هر عضله و هر استخوانی به شکلِ مجزّا وداع می‌کند؛ گویی آدمی با آن‌ها مشکلِ خاصّی نداشته است.

هرمان هسه در نامه‌ای به اِمی بال ـ هنینگز، اکتبرِ هزارونهصد و بیست‌ونُه

   اغلب چنان خسته‌ام که مرگ را به چشمِ سعادتی بس عظیم می‌نگرم، امّا سالخورده‌شدن و پابه‌سن‌گذاشتن چیزِ زیبایی نیست و آن چند قطره فرزانگی که نصیبِ انسان می‌شود، بهایی گزاف دارد که باید پرداخت.

هرمان هسه در نامه‌ای به خواهرش آدله، ژانویه‌ی هزارونهصد و سی‌وپنج

 

در کتابِ در ستایشِ سالخوردگی (نوشته‌هایی از هرمان هسه)، ترجمه‌ی پریسا رضایی، انتشاراتِ مُروارید، هزاروسیصد و هشتادوهشت

 

  جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانِ میرچا اِلیاده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠