شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این خیلِ برجامانده بر ساحل...

 

 

   آیا ممکن است مُحتضران در شتابی که برای پیوستن به مرگ دارند، از مهری که هنوز ـ زندگان به آن‌ها می‌ورزند هیچ بهره‌ای نبرند؟ یا این‌که نکُند مهری که هنوز ـ زندگان نثارشان می‌کنند در نظرشان عملی احمقانه و بلاهت‌بار جلوه می‌کند؟

*

   آیا هم‌چنین ممکن نیست که تمایزی که ما میانِ مرگِ دل‌خراش و مرگِ خوشْ قایل می‌شویم، از چشم‌اندازِ مُحتضران تمایزی بی‌معنا و منسوخ باشد؟

*

   مرگْ هرآن‌چه که مربوط و به‌جا بود را بی‌ربط و نابه‌جا می‌کند. با آن‌که این دگرگونی، هنوز ـ زندگان (آنان که هنوز عاشقِ زندگی‌اند) را سخت آزرده‌خاطر می‌کند، آیا ممکن نیست که این یکی از موهبت‌های سخاوت‌مندانه‌ی مرگ باشد؟

*

   این خیلِ برجامانده بر ساحلِ مرگ... تراژدی تا چه اندازه به انهدامِ ارزش‌ها نزدیک می‌شود؟

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، هزاروسیصد و هشتادونُه

 

   مردِ مُرده؛ ساخته‌ی جیم جارموش

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠