شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شبانه ـ شعری از امیلیو بالاگاس

 

 

 

   مثلِ دریانوردی که می‌ترسد از شبی طوفانی

   (چرا نمی‌بینَمت ساحل؟)

   مثلِ کودکی که می‌ترسد از شبی بارانی

   (چرا نمی‌بینمَت آفتاب؟)

   مثلِ من که می‌ترسم از شبی بی‌تو

   (چرا نمی‌بینمَت ای یار؟)

   مثلِ طوفان که آرام می‌شود با تو

   مثلِ باران که بند می‌آید با تو

   مثلِ من که حرف می‌زنم با تو

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

   اسمی که شب است

   امشب است

   شبی که چشم‌های توست

   امّا نمی‌ترسم از تاریکی‌اش

   مثلِ دریانوردی که نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (چیزی نمانده تا ساحل)

   مثلِ کودکی که نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (چیزی نمانده تا آفتاب)

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

  حالا که در ‌چشم‌های تو

   گُم می‌شوم

   مثلِ دریانوردی که دل می‌زند به دریا و

   نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (این هم از ساحل. می‌بینی؟) 

   مثلِ کودکی که بیدار می‌نشیند و

   نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (این هم از آفتاب. می‌بینی؟)

   مثلِ من که نشسته‌ام این‌جا و

   چشم‌به‌راهِ تواَم

   (این هم از من. می‌بینی؟)

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

 

   بعدِ تحریر: اِمیلیو بالاگاس اهلِ کوبا بود. شعر می‌نوشت و مقاله. روزنامه‌نگارِ حرفه‌ای بود و معلّم. هشت کتابِ شعر منتشر کرد و چند جایزه هم گرفت. هزارونهصد و هشت به دنیا آمد و هزارونهصد و پنجاه‌وچهار درگذشت. چهل‌وشش سالگی.

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دیشب، ساخته‌ی مصی تاج‌الدین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، امیلیو بالاگاس