شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Riders of the Purple Sage

 

 

   ... مارتینزِ از همه‌جا‌ بی‌خبرِ خسته‌ی درب‌وداغان را نشانده‌اند روبه‌روی یک مُشت آدمِ جدّی و اخموی پیر و جوان که خیال می‌کنند قرار است درباره‌ی جریانِ سیّالِ ذهن چیزی بشنوند و باور نمی‌کنند این نویسنده‌ای که مهمان‌شان شده چیزی از جریانِ سیّالِ ذهن نمی‌داند و جیمز جویس را نمی‌شناسد و داستان‌های ویرجینیا وولف را نخوانده و قهرمانِ زندگی‌اش نویسنده‌ای‌ست به‌اسمِ زین گرِی که داستان‌های وسترن می‌نوشته و داستان‌هاش پُر بوده از تیر و تفنگ و اسب و گاو و چیزهایی که سرگرمی است و ادبیات نیست. ولی مارتینز بی‌خودی اسمِ نویسنده‌ی محبوبش را نیاورده؛ ازش پُرسیده‌اند کدام نویسنده را دوست دارد و کدام نویسنده بیش‌تر اثر گذاشته‌ روی نوشته‌هاش و مارتینز هم راستش را گفته. گرِی. آدم‌های جدّی و اخموی پیر و جوان‌ هم انگار که از شنیدنِ جوابْ راضی بوده‌اند و کاری نداشته‌اند به این‌که گرِی دقیقاً چه‌جور نویسنده‌ای‌ست. کار را اتریشیِ پیری خراب کرده که پرسیده گرِی؟ کدام گرِی؟ مارتیز هم گفته زین گرِی؛ من گریِ دیگری نمی‌شناسم. بعد هم که مجری گفته کارِ زین گرِی سرگرم‌کردنِ مردم بوده. مارتینز پرسیده خب که چی؟ عیبِ کارش چی بوده؟ بعد هم گفته شکسپیر چی بوده؟ سرگرم نمی‌کرده مردم را؟ خلاصه که مارتینز به‌هم ریخته وقتی دیده دارند قهرمانِ زندگی‌اش را ندیده می‌گیرند...

   این تکّه‌ی مردِ سوّمِ گراهام گرین، چه در فیلمِ کارول رید و چه در رمانی که گرین بعدِ فیلم نوشت، عجیب است. انگار یکی از کلیدهای شناختِ مارتینز است؛ مردی که، ناگهان، قهرمان‌های زندگی‌اش خُرد می‌شوند...

   رفته بودم کتاب‌فروشی و کتاب‌های گرین را نگاه می‌کردم که آشناتر از آشنا هستند و همین‌جور روی جلدها را نگاه می‌کردم که رسیدم به زین گرِی؛ به کتابی که مارتینز دوستش می‌داشت. حالا کتاب این‌جاست و فکر می‌کنم یک‌روز وقتِ خواندنِ کتابِ محبوبِ مارتینز هم پیدا می‌شود؛ وسترنی که دوستش می‌دارد؛ داستانِ سرگرم‌کننده‌ای که پُر از تیر و تفنگ و اسب و گاو و چیزهایی‌ست که سرگرمی است و ادبیات نیست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠