شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عکّاسی چیست سوزان سانتاگ؟

 

 

   انتشارِ هم‌زمانِ دو ترجمه‌ی درباره‌ی عکّاسی، هرچند کمی غریب و دور از ذهن، امّا اتفّاقِ مبارکی‌ست؛ خاصّه آن‌که ترجمه‌ی پیشینِ این کتاب (ترجمه‌ی فرزانه طاهری) از قالبِ مجلّه‌ی عکس بیرون نیامد و لابه‌لای ورق‌های مجلّه، کم‌کم، به دستِ فراموشی سپرده شد؛ انگار چنان کتابی، هیچ‌وقت، به فارسی درنیامده است و انگار، به هر دلیلی، مترجمِ پیشین علاقه‌ای به انتشارِ دوباره‌ی ترجمه‌اش نداشته است.

   امّا، مهم‌تر از این‌ها، انتشارِ هم‌زمانِ دو ترجمه‌ی درباره‌ی عکّاسی فرصتِ خوبی‌‌ست برای ورق‌زدن و خواندنِ کتابی که سراسر ایده‌ است؛ ایده‌هایی برای اندیشیدن به عکّاسی، راه‌هایی برای برخوردِ تازه با عکّاسی و از عکّاسی که حرف می‌زنیم، انگار، از مرحله‌ای پیش از عکس حرف می‌زنیم؛ لحظه‌ای، دقیقه‌ای، ساعتی، یا روز و ماه و سالی پیش از آن‌که عکسی گرفته شود؛ پیش از آن‌که تصّورِ عکّاس به تصویر بَدَل شود؛ قابی برای دیدن؛ قابی پیشِ چشمِ دیگران. هرچند عکّاسی هم، انگار، قانون و قاعده‌بردار نیست؛ قانون و قاعده‌ای هم اگر هست، این است که قانون و قاعده‌ای در کار نیست.

   نکته‌ی اساسی، انگار، جهانی‌ست که هر عکس پیشِ چشم‌های تماشاگرش می‌گذارد و همین است که سانتاگ در فصلِ اوّلِ کتاب (غارِ افلاطون) می‌نویسد که گردآوریِ عکس‌ها، یک‌جا جمع‌کردنِ عکس‌ها و کنارِ هم نشاندن‌شان، گردآوردنِ جهان است. هر عکسی دنیایی‌ست (گوشه‌ای از دنیا یا همه‌اش؟) و هر دنیایی (عکسی) کنارِ دنیایی دیگر می‌نشیند به‌نیّتِ یکی‌شدنِ دنیاها. گوشه‌هایی از دنیا را کنارِ هم می‌نشانند تا دنیا کامل‌تر از آن‌چه هست دیده شود؛ به‌وضوح؛ آشکار و عیان. مزیّتِ عکس، انگار، همین سکونی‌ست که در وجودش لانه کرده. لحظه‌ای‌ست از دنیا. همه‌اش نیست. در فاصله‌ی دو مکث، انگار، مکثی طولانی‌تر است. وقفه‌ای در کارِ جهان.

   و همین است، ‌انگار، که سانتاگ می‌نویسد آن‌که عکسی از چیزی می‌گیرد، آن چیز را از آنِ خود می‌کند. چیزی که در عکس هست، چیزی که می‌بینیم، چیزی‌ست پیشِ روی دیگران، امّا، درعین‌حال، چیزی‌ست از آنِ عکّاس. اوست که این چیز را این‌گونه دیده؛ وگرنه همین چیز از نگاهِ دیگری، یا روشن‌تر: از نگاهِ عکّاسی دیگر، چیزِ دیگری‌ست غیرِ این. همین است که سانتاگ می‌نویسد هر عکّاسی، انگار، نسبتِ خاصّی با دنیا برقرار می‌کند. از آن‌جا که او ایستاده؛ از آن‌جا که او می‌بیند؛ دنیا همین عکسی‌ست که پیشِ روی ما هم هست؛ دنیای عکّاس را می‌پسندیم .

   و باز همین است که بابِ بحثی دیگر (نکته‌ای اساسی) را برای سانتاگ می‌گشاید: این‌که عکّاسی تصویری از جهان است یا تفسیری از آن و عکّاس شکارچیِ واقعیت (یا حقیقت؟) است که لحظه‌ای را شکار می‌کند و با ثبتِ لحظه‌ای (نگاهی خیره، غمی بی‌نهایت، یا لبخندی به لب و چشم‌هایی خندان) تصویری از این دنیا را پیشِ چشمِ تماشاگران می‌گذارد یا تفسیرِ شخصی‌اش را در چنان قابی عیان می‌کند؟ باورِ (نه‌چندان) دیرینه‌ای هست که عکسْ حقیقت است؛ چیزی غیرِ این نمی‌تواند باشد.

   امّا حقیقت، انگار، چیزی غیرِ این است: عکس هم تفسیری‌ست از دنیا؛ تفسیرِ عکّاس. سانتاگ می‌نویسد مهم نیست که عکس را اتّفاقی گرفته‌اند، یا همه‌چیز حساب‌شده و برنامه‌ریزی‌شده بوده است. با هدف یا بی‌هدف؟ چه فرقی می‌کند؟ عکس‌ها، همیشه، چیزی را ثبت می‌کنند که عکّاس خواسته است. همین است: خصلتِ تجاوزگرانه‌ی عکس؛ دخالتش در واقعیت و ارائه‌ی تفسیری از دنیا. عکس، انگار، مستند است؛ وابسته است به حقیقتی که عکّاس دیده، واقعیتی‌ست از دریچه‌ی دوربینِ او و نکته همین است؛ از دریچه‌ی دوربینِ اوست که این واقعیت را می‌بینیم؛ واقعیتی را که او دیده؛ واقعیتی را که عکّاس برای ما تدارک دیده؛ یا آن‌طور که سانتاگ می‌نویسد، عکّاسی، اساساً، اتّفاق است؛ چیزی دارد اتّفاق می‌افتد و هر عکسی، انگار، دخالتی‌ست در آن؛ تعرّض به واقعه‌ای (واقعیتی) که باید نادیده‌اش گرفت؛ یا باید تغییرش داد. به‌واسطه‌ی دخالتِ عکس (یا عکّاس؟) است که تماشاگر به درکی از واقعیت می‌رسد. اصلاً عکّاسی، باز به‌گفته‌ی سانتاگ، مردمانِ این زمانه را به این نتیجه رسانده زمان سرشار از اتّفاق است و هر اتّفاقی را، انگار، می‌شود به عکس بَدَل کرد و هر عکسی از هر اتّفاقی، انگار، با عکسِ دیگری از آن اتّفاق یکی نیست. یک دنیا پیشِ چشمِ همه هست که با هر عکسی بَدَل می‌شود به دنیاها؛ دنیاهایی نتیجه‌ی یک دنیا.

   امّا، درعین‌حال، در عینِ مداخله‌ی عکس (عکّاس) در واقعیت، در عینِ این‌که هر عکسی، انگار، شرکتِ عکّاس در اتّفاق است، سانتاگ می‌نویسد عکس‌ها نشان از مِیل (یا علاقه‌ای) می‌دهند که می‌خواهد هر چیزی همان‌جور که بوده بماند و هیچ‌چیز، انگار، همان‌جور که بوده نمی‌مانَد؛ تغییر می‌کند؛ شکل عوض می‌کند و چیزی دیگر می‌شود، یا نیست‌ونابود می‌شود. امّا در عکس، در قالب، همه‌چیز همان‌جور که بوده می‌مانَد؛ بدونِ تغییر، یا عوض‌کردنِ شکل و نیست‌ونابود شدن.

   و باز همین میلِ به نگه‌داری، میلِ به جاودانگی‌ست که سانتاگ را به نکته‌ی دیگری می‌رساند؛ این‌که روزگارِ ما میلِ به نوستالژی دارد؛ میلِ به گذشته‌ای دور از دست؛ میلِ به یادآوریِ مُدامِ این گذشته‌‌ای که حالا خاطره‌ای‌ست دوردست. عکس‌ها نقشِ مهمّی در این نوستالژی دارند؛ یعنی میلِ به نوستالژی را در وجودِ مردمانِ این روزگار دوچندان می‌کنند. اصلاً، انگار، عکّاسی هنری‌ست که رو به مرثیه دارد؛ از چیزی می‌گوید (تصویر می‌کند؟ تفسیر می‌کند؟) که نیست و، انگار، چیزهایی که عکّاسی شده‌اند، صرفاً، به‌همین‌‌دلیل که عکّاسی شده‌اند، اندوه‌بارند و غمی از گذشته را به امروز منتقل می‌کنند. «عکس‌ها یادآورِ مرگند.» [ترجمه‌ی اخگر، صفحه‌ی بیست‌ویک و ترجمه‌ی شیدوش، صفحه‌ی چهل] عکس را، انگار، به‌نیّتِ ماناکردنِ چیزها می‌گیرند؛ سدّی در برابرِ فنا، محافظی در برابرِ آسیب‌پذیری‌، امّا، درعین‌حال، عکّاسی از چیزها مشارکتِ عکّاس است در میراییِ چیزها، در آسیب‌پذیریِ چیزها، در بی‌ثباتی و ناپایداری‌شان. و کارِ عکس‌ها چیست؟ لحظه‌ها را «بُرش می‌زنند» [ترجمه‌ی اخگر] یا «تکّه‌تکّه می‌کنند» [ترجمه‌ی شیدوش] و بعد این لحظه‌ها را «ثابت می‌کنند» [ترجمه‌ی اخگر] یا «منجمد می‌کنند» [ترجمه‌ی شیدوش] تا «گواهِ تبخیرِ بی‌وقفه‌ی زمان» [ترجمه‌ی اخگر] یا «شهادتی بر ذوبِ بی‌امانِ زمان» [ترجمه‌ی شیدوش] باشد.   

   همین است که عکس، در عینِ هستی (می‌بینیمش) نشانی از نیستی‌ست. چیزی را که نیست می‌بینیم. چیزی را که بوده است. و چیزی که نیست، چیزی که فقط در عکس هست، انگار، بیش‌تر هست؛ انگار هستی‌اش مضاعف است. تصویری‌ست که درجا بَدَل می‌شود به تصوّری در خیالِ آن‌که این تصویر را دیده. عالمِ خیال، انگار، نیستی را بیش‌تر پسند می‌کند. در طلبِ چیزی‌ست که نیست؛ که پیشِ چشم است، امّا دور از دسترس است. حضور است در عینِ غیاب و غیابی‌ست در عینِ حضور. برانگیزاننده‌ی احساسات است و نشانِ جادوی عکس: نشسته‌ایم و خیره‌ی عکسی شده‌ایم که واقعیتی دیگر است؛ واقعیتی که آشناست در عینِ غریبگی؛ واقعیتی که ترجیحش می‌دهیم به واقعیتِ آشنای همیشگی.

   و چه‌چیزِ عکس است که این‌همه به‌یادماندنی‌ست؟ چه‌چیز است که عکس را، در مقایسه با فیلم، در مقایسه با تصویرهای متحرّک، به‌قولِ سانتاگ، ماندگار می‌کند؟ زمان جریان دارد و هر لحظه‌ای اتّفاقی‌ست به چشمِ عکّاس. محدوده‌ی فیلم گسترده‌تر است. زمانِ بیش‌تری دارد و این گستردگی را، آشکارا، به رخ می‌کشد، چیزی را نشان نمی‌دهد؛ چیزها را نشان می‌دهد؛ همه‌چیز را در محدوده‌ی این زمان. امّا عکس‌ها منتخبند؛ گزیده. بُرشی از زمان. همه‌ی زمان نیستند؛ بخشی از زمانند؛‌ انتخابی از زمان. نکته‌ی اساسی، انگار، همین است: ساکن است، ایستا، ثابت. لحظه‌ای‌ست از زمان؛ نه جریانِ زمان.

   امّا مهم‌تر از هر چیز، شاید، شیوه‌ی برخوردِ سانتاگ است با عکّاسی. تماشای عکّاسی در وهله‌ی اوّل، و عکس، در وهله‌ی بعد، از منظرِ نویسنده‌ای که ادبیات را واردِ عکّاسی می‌کند. از عکس می‌نویسد، و ادبیات می‌نویسد. مقاله‌نویس است. نظریه نمی‌دهد، نقد می‌کند. خوب‌دیدن را توصیه می‌کند. راه‌های خوب‌دیدن را نشان می‌دهد. هویّتِ عکس را آشکار می‌کند. عکس‌ها را به قصد و نیّتی گرفته‌اند. درکِ عکس، یا به‌تعبیرِ دیگرش فهمِ عکس، بسته است به چیزهایی دیگر؛ مستلزمِ این است که بدانیم (مثلاً) دایان آربوس از کجا به این عکس‌های غریب رسید و چه شد که ظاهرِ غریبِ مردمانِ را به زیباییِ مرسوم و متداول ترجیح داد؛ مستلزمِ این است که بدانیم (مثلاً) ریچارد اَوِدون چرا عکس‌های پدرِ در آستانه‌ی مرگش را آن‌گونه گرفت که، انگار، در شمارِ زیبارویانِ نشریه‌های مُد است. هرچیزی مقدّمه‌ای دارد و مقدّمه‌ی نقدِ عکس، آشنایی با عکس است و آشنایی با عکس، انگار، مقدّمه‌ای دارد که آشنایی با عکّاسی‌ست.

   همین است که درباره‌ی عکّاسی را به کتابی یکّه بَدَل کرده است؛ کتابی که آموزشِ عکّاسی نیست؛ آموزشِ اندیشیدن به عکّاسی‌ست و اندیشیدن به عکّاسی، انگار، به‌اندازه‌ی عکّاسی هنر است. همین است که ناقدِ نیویورک تایمز را وامی‌دارد به نوشتنِ این جمله‌ که عکس‌های زیادی را نمی‌شود سراغ گرفت که ارزشی برابرِ هزار کلمه‌ی سانتاگ داشته باشند. و راست گفته؛ کلماتِ سانتاگ آن‌قدر درخشان و بی‌بدیلند که آدمی را سرِ شوق می‌آورند؛ شوقِ به اندیشیدن؛ شوقِ دیدنِ عکس و درکِ آن؛ چه عکس‌های (ظاهراً) هنری باشند و چه عکس‌های خبری که، انگار، با شرح و بی‌شرح آدمی را به حیرت وامی‌دارند. درباره‌ی عکّاسی پیشنهادی‌ست برای بهتردیدنِ عکس‌ها؛ برای درست‌دیدن‌شان و کم پیش می‌آید کتابی به‌اندازه‌ی کتابِ سانتاگ هم از عکس بگوید و هم ادبیات را رعایت کند؛ هر کلمه‌ در ازای عکسی. همین‌هاست که درباره‌ی عکّاسی را بعدِ این‌همه سال (هزارونهصد و هفتادوهفت تا امروز) به یکی از مهم‌ترین و باارزش‌ترین کتاب‌های هنر بدل کرده است؛ هنری هم‌شأنِ هنری دیگر؛ انگار آینه‌ای در برابرِ آینه‌ای.

 

   درباره‌ی عکاسی

   سوزان سونتاگ

    ترجمه‌ی نگین شیدوش

    حرفه نویسنده

    ده‌هزار تومان

    و

    درباره‌ی عکاسی

    سوزان سانتاگ

    ترجمه‌ی مجید اخگر

    نشر نظر

    هشت‌هزار و پانصد تومان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠