شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گاهی نفس کم می‌آوری، گاهی کم می‌آوری...

 

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید.

 

   هیجان. قوّه‌ی محرّکِ یوهان رتنبرگر، انگار، همین است. دویدن هیجان دارد: آن‌قدر می‌دود که از پا بیفتد؛ آن‌قدر که از خستگی نقشِ زمین شود؛ نفسش بند بیاید و ماسکِ اُکسیژنی روی دهانش بگذارند. امّا هیجان برای یوهان، فقط، در دویدن نیست، در دزدی از بانک هم هست؛ حمله‌ی ناگهانی به بانک و پنهان‌کردنِ صورت با نقابی که،‌ انگار، نقابِ کابوکی‌ست.

   نکته، انگار، همین است. یوهان نقش بازی می‌کند برای دیگران. نقابِ کابوکی نقابِ عجیبی‌ست؛ معمول نیست و ظاهرِ صاحبِ نقاب را عجیب‌ می‌کند؛ یکی که شبیهِ دیگران نیست. گلوله‌ای از تفنگِ مُدرنِ یوهان بیرون نمی‌جهد. تماشای تفنگ، انگار، برای ترساندنِ مردم کافی‌ست. و همین فرقِ یوهان رتنبرگر است با دزدهای دیگر. پول را، ظاهراً، می‌دزدند به قصد و نیّتی، ولی برای یوهان پول مهم نیست. کیف را هرقدر که پُر کنند کافی‌ست. هیجانِ دزدی مهم‌تر از پول‌های توی کیف است.

   هیجان. قوّه‌ی محرّکِ یوهان رتنبرگر، انگار، همین است. یوهانِ زندانی هم تن به رخوت نمی‌دهد. دویدن کارِ هرروزه‌ی اوست در زندان. دسترسی به حیاطِ زندان که مقدور نباشد، تِرِدمیلی در سلولش هست که می‌شود روی آن دوید. همین دویدن‌هاست که یوهان را به قهرمانِ ماراتُن‌ها بدل می‌کند. ناشناسی‌ که معلوم نیست این میلِ غریبِ دویدن را از کجا آورده. امّا میلِ غریبِ یوهان، فقط، دزدی نیست؛ میلِ به نابودی است؛ میلِ به ویرانیِ خود. می‌داند که آزادی‌اش مشروط است، امّا هنوز جوهرِ امضای حُکم خشک نشده، می‌رود سراغِ اوّلین دزدیِ بزرگ.

    میلِ به نابودی، انگار، شکل‌های مختلفی برای یوهان دارد: آن‌قدر می‌دود که نفسش بند می‌آید؛ دزدی می‌کند و هر لحظه ممکن پلیس‌ها از راه برسند و قوّه‌ی محرّکِ این‌ها هیجان است؛ آدرنالینی که وجودش را در بر می‌گیرد. مهمْ ادامه‌دادن است، توقّف‌نکردن؛ دویدن در کوه و دشت و پنهان‌شدن و به هزار حیله از پلیس‌ها دورماندن و خود را به شهر رساندن. امّا نقابی در کار نیست وقتی زنگ می‌زند به اِریکا و چیزهایی را می‌شنود که هیجانِ خالص است برای هر آدم. و چه حیف که این چیزها را دیر می‌شنود؛ وقتی میلِ به نابودی او را از پا درآورده. بهترین دونده هم که باشی، گاهی، نفس کم می‌آوری پشتِ فرمانِ سواری. زیرِ باران. چه می‌بینیم؟ برف‌پاکنی که روشن است و هر از دقیقه‌ای شیشه را پاک می‌کند. شیشه‌ای که، دوباره، قطره‌های باران رویش می‌نشینند.

   دزد، ساخته‌ی بنیامین هایزنبرگ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠