شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شامِ آخر

 

 

   یک سال پیش نوشته بود «شما دعوتید به مهمانی‌ای که شبیه هیچ مهمانیِ دیگری نیست. به صرفِ ناهار و شام. برای هر وعده‌ غذایی تدارک دیده‌اند به سلیقه‌ی خودشان. مهم نیست که آن غذا را دوست دارید، یا ندارید.» و مهمانی، انگار، مثلِ سالِ پیش، در راه است و، انگار، دوباره مِنوی این رستورانِ بزرگ را پیشِ روی ما گذاشته‌اند به‌نیّتِ انتخاب و با لبخندی عجیب بالای سرمان ایستاده‌اند.

   امّا انتخاب این‌بار سخت‌تر شده؛ اسم‌های آشنای این مِنو کم‌تر است و اسم‌های ناآشنا بیش‌تر. منوی جلدچرمیِ طلاکوبِ اعلای میزبان هم، انگار، عوض شده؛ برّاق‌تر و سنگین‌تر از مِنوی زمستانِ قبل، امّا، بازکردن و ورق‌زدنش، انگار، دو دقیقه هم طول نمی‌کشد. بیش‌تر، انگار، پیش‌غذاست؛ غذاهای سبُکی که خوردن و نخوردن‌شان یکی‌ست و یکی دو صفحه‌ی آخر است که می‌رسیم به غذاها.

   تنوّعی در کار نیست. فعلاً که نیست. شاید تا روی صندلی جابه‌جا شویم اتّفاقی بیفتد. ولی، انگار، بعید است. چاره‌ای نداریم غیرِ انتخاب و تأسّی به آنتون اِگوی بداخمِ راتاتویی که هروقت هر غذایی روی میزش می‌گذاشتند اخم‌اش سرِ جایش بود و جوری غذا می‌خورد که، انگار، رغبتی به خوردنش ندارد و آخرِ کار هم سرآشپز را به بادِ انتقاد می‌گرفت. جشنواره‌ی فیلمِ فجر همین مهمانی‌ست و چیزی که پیشِ روی ماست، یک منوی جلدچرمیِ طلاکوبِ اعلاست پُر از اسم‌های ناآشنا و طبیعی‌ست که این‌جور وقت‌ها آدم به اسم‌های آشنا بیش‌تر اعتماد می‌کند؛ هرچند طعمِ غذای هیچ آشپزِ چیره‌دستی هم، همیشه یک‌جور نیست و همین توصیه‌کردن را، اساساً، به کاریِ سخت یا درواقع بیهوده‌ بدل می‌کند.

   فیلم‌هایی هست که دیدن و ندیدشان فرقی ندارد؛ هرچند تعبیرِ درستی نیست این جمله؛ چون ندیدشان، دست‌کم، مایه‌ی اتلافِ وقت نمی‌شود. اسم نخواهید. بستگی دارد به شما که نام و نشان‌شان را تشخیص می‌دهید یا نه.

   فیلم‌هایی هم هست که، حتماً، می‌بینیم‌شان و تماشای‌شان، انگار، بخشی از کارِ روزانه‌ی ماست. نارنجی‌پوشِ داریوش مهرجویی هم یکی از این فیلم‌هاست. فیلم‌های چندسالِ اخیرِ مهرجویی فیلم‌های عجیبی بوده‌اند و عجیب، انگار، صفتِ دور از ذهنی برای فیلم‌های چندسالِ اخیرِ مهرجویی نیست. عوالم (و نه عالَمِ) فیلم‌ساز در این سال‌ها عوض شده است و فیلم به فیلم می‌شود این تغییر را دید. باید دید نارنجی‌پوش چه فیلمی‌ست.  

   فیلم‌هایی هم هست که کنجکاوی‌برانگیز است و این کنجکاوی، انگار، برمی‌گردد به سابقه‌ی فیلم‌ساز، یا به شنیده‌ها. پذیراییِ ساده‌ی مانی حقیقی هم یکی از همین فیلم‌هاست که، انگار، به فیلم‌های پیش از کنعان شبیه است و همین درجه‌ی کنجکاوی را بالا می‌بَرَد. همین‌طور است برف روی کاج‌های پیمان معادی؛ اوّلین فیلمِ فیلم‌نامه‌نویس و (حالا) بازیگرِ شناخته‌شده‌ی سینما (و این‌روزها تئاتر). یا رضا هرگز نمی‌خوابدِ رضا عطّاران که این‌یکی هم تجربه‌ی اوّلِ کارگردان است و بعید است کسی کنجکاو نباشد که فیلمِ اوّلِ این بازیگرِ کُمدی را نبیند؛ خصوصاً این‌که اکبری عبدی هم در این فیلم نقشِ عجیبی را بازی کرده. یا تهرانِ هزاروپانصد بهرام عظیمی که نتیجه‌ی یک کارِ چندساله است و در این سال‌ها چندباری درباره‌اش حرف زده‌اند. یا بی‌خود و بی‌جهتِ عبدالرضا کاهانی که از هیچ به اسب حیوانِ نجیبی است رسید و این‌بار، انگار، خواسته فیلمی با زمانِ واقعی بسازد. یا بوسیدن روی ماهِ همایون اسعدیان که طلا و مس‌اش آن‌قدر خوب و دیدنی بوده که چشم‌به‌راهِ فیلمِ تازه‌اش باشیم. یا مستندِ کهریزک چهار نگاهِ رخشان بنی‌اعتماد، پیروز کلانتری، محسن امیریوسفی و بهمن کیارستمی که، قاعدتاً، کنجکاوی‌برانگیز است. 

    فیلم‌هایی هم هست که باید دید؛ چون تکلیفِ تماشاگرش را با فیلم‌های بعدیِ فیلم‌ساز روشن می‌کند. آمین خواهیم گفتِ سامان سالور یکی از همین فیلم‌هاست؛ فیلمِ بعدیِ کارگردانِ سیزده پنجاه‌ونُه که از سینمای تجربی به سینمای حرفه‌ای رسید و بدترین فیلمِ کارنامه‌اش را ساخت. می‌شود فیلمِ دوّمِ سالور را دید و آن‌وقت درباره‌ی دیدن یا ندیدنِ فیلم‌های بعدی‌اش تصمیم گرفت. همین‌طور است پُلِ چوبیِ مهدی کرم‌پور. فیلم‌های دیگری هم هست. حتماً هست؛ امّا هنوز فهرستِ فیلم‌های منتخبِ هیأتِ انتخاب منتشر نشده است.

   ندیده نباید قضاوت کرد. فعلاً در مرحله‌ی آرزو هستیم و آرزوها هم همیشه محقّق نمی‌شوند، امّا فیلم‌هایی هم هست که، حتماً، می‌بینم‌شان و امیدوارم فیلم‌های خوبی شده باشند؛ دیدنی. پلّه‌ی آخرِ علی مصفّا یکی از این فیلم‌هاست؛ دوّمینِ فیلمِ سینمایی یکی از خوش‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ تازه‌ی سینمای ایران که، از بختِ بدِ ما، بینِ فیلمِ اوّل و دوّم‌اش سال‌ها فاصله افتاده. همین‌طور است آزمایشگاهِ حمید امجد که هوش و قریحه‌‌ای مثال‌زدنی دارد و، شاید، همین است که آدم را به تماشای اوّلین فیلمِ سینمایی‌اش ترغیب می‌کند.

   امّا، درعین‌حال، جشنواره‌ عادتِ غریبی دارد که فیلم‌های خوب را روانه‌ی بخش‌های جنبی کند. این‌ است که همیشه باید پیِ نام‌های ناآشنا هم گشت. کارِ آسانی نیست، امّا بهترین‌های این جشنواره، گاهی، نام‌هایی هستند که نمی‌شناسیم‌شان؛ نام‌هایی که جشنواره جدّی‌شان نگرفته، ولی چه اهمیتی دارد؟ جشنواره مهم نیست، مهمْ دیدن است، کشف‌ِ فیلم‌های خوب و لذّت تماشای این فیلم‌ها. و همه‌ی این‌ها، البته، بستگی دارد به این‌که فیلم‌ها به هر دلیلی خط نخورند و فیلم‌های دیگری جای‌شان را نگیرند.

   از آینده کسی خبر ندارد؛ دارد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠