شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   تلفنِ همراهِ رئیس‌جمهور (علی عطشانی)

 


   فیلمِ خوبی نیست. قرار بوده کُمدیِ موقعیتِ مفرّحی باشد درباره‌ی سیم‌کارتِ سابقِ رئیس‌جمهور که حالا رسیده دستِ یک راننده‌ی وانتِ ساده‌دل که صبح و شب گوشیِ تلفنش زنگ می‌خورد و همه با رئیس‌جمهور کار دارند. همه گرفتارند و می‌خواهند به مشکل‌شان رسیدگی شود؛ یکی معلّمی‌ست که می‌گوید دخترش را بی‌خودی گرفته‌اند و دخترِ دردانه‌اش بیمارِ قلبی‌ست و یکی پیرمردی که ظاهراً سال‌ها استادِ رئیس‌جمهور بوده و یکی سوپراستارِ سینما که می‌گوید مجلّه‌های زرد زندگی‌اش را به خاکِ سیاه نشانده‌اند و... داستان همین‌طور ادامه پیدا می‌کند.

   ایده‌ی جذّابی‌ست، ولی فیلم‌نامه‌ی فکرشده‌ای ندارد. زیادی معمولی‌ست و تکرارهای بی‌جا اساسی‌ترین ضربه را به فیلم‌نامه وارد کرده‌اند. امّا فیلمی که قرار بوده کُمدیِ موقعیتِ مفرّحی باشد، در نهایت، فیلمی معمولی و (ای‌بسا) حوصله‌سَربَر از کار درآمده که جنبه‌های غم‌بارَش بیش‌‌تر از جنبه‌های خنده‌دار‌ی‌ست که برایش در نظر گرفته‌اند. لهجه‌داشتنِ راننده‌ی وانتِ ساده‌دل (که هیچ شباهتی به صدای رئیس‌جمهور ندارد) موقعیتی اخلاقی ساخته تا بفهمد رئیس‌جمهوربودن کارِ سختی‌ست.

   با این‌همه آن‌چه پیشِ روی ماست حکایتی اخلاقی‌ نیست که تماشاگرش را به فکر وادارد؛ در خوش‌بینانه‌ترینِ شکلِ ممکنْ فیلمی‌ست (کاملاً) معمولی که دیدن یا ندیدنش واقعاً فرقی ندارد. جذّاب‌ترین بخشِ فیلم (احتمالاً) پایانِ آن است که (صرفاً) لبخندِ کم‌رنگی را روی لبِ تماشاگرش می‌نشاند. می‌ماند تأسّفِ تماشاگر از بازیِ مهدی هاشمی که، انگار، در نهایتِ بی‌حوصلگی، یا بی‌علاقگی، نقشِ اصلیِ را بازی کرده.

   یک سطر واقعیت (علی وزیریان)

 

یک سطر واقعیت


   این‌یکی هم (متأسّفانه) فیلمِ خوبی نیست. داستانِ (ظاهراً) پیچیده‌ی جوانِ (ظاهراً) فرهیخته‌ای که صاحبِ یک مؤسّسه‌ی غیرِ دولتی [اِن‌جی‌اُ] است و مجلّه‌ای فرهنگی/ هنری منتشر می‌کند [روی جلدِ مجلّه عکسِ احمد شاملوست و توی مجلّه خبری درباره‌ی ازدواجِ یک بازیگرِ سینما!]، در نهایت، داستانی‌ست درباره‌ی ساده‌دلی و (ای‌بسا) بلاهتِ آدمی که با وجودِ سواد و خواندنِ کتاب‌های بی‌شمار و از بَر بودنِ شعرها و نوشتن درباره‌ی فیلم‌ها و تئاترها و تجربه‌ی مستندسازی، گول می‌خورَد و زندگی‌اش را به باد می‌دهد؛ چون خیال می‌کند این‌جا‌ ماندن فایده‌ای ندارد.

   مسأله این نیست که این جوانِ (ظاهراً) فرهیخته انگار خبر ندارد در این دنیا آدم‌های کلاه‌بردار هم زندگی می‌کنند؛ آدم‌هایی که با یک تلفن می‌توانند زندگیِ آدم را نیست‌ونابود کنند؛ مسأله این است که جوانِ (ظاهراً) فرهیخته واقعاً کم‌تر از تماشاگری که فیلم را می‌بیند، می‌فهمد. اصلاً همین‌که ماجرای یک جایزه‌ی کلان پُررنگ و پُررنگ‌تر می‌شود، چیزِ عجیبی‌ست و نشانه‌های عجیب‌بودنش هم کم نیست؛ ‌استفاده از فَکس به‌جای ئی‌میل، تلفن‌های مُدام و هر چیزی که آدم را به شک می‌اندازد. امّا نتیجه‌ی کار اصلاً نتیجه‌ی قابلِ قبولی نیست؛ یک فیلمِ معمولیِ دیگر که ساخته‌شدنش اتّفاقِ مهمّی نیست و دیدنِ فیلم تماشاگرش را سرِ شوق نمی‌آوَرَد.

   و چه بد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠